درباره نویسنده
ساغر سایه
اینجا وبلاگ مادران خوشبختی هست که هدیه شون رو از آسمونا گرفتن
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شقایق 123
  • ویونا
  • ساغر سایه
  • کژال
  • مامی مهتاب
  • مامان فرزان
  • مامان آرمان
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شعر میراث فرزندخوانده- Legacy of an adopted child
  • نورور 1392 مبارک باد
  • ما مادران صاحب فرشته های آسمانی........
  • دلنوشته های ساغر مامان تارا بعد از 3 سال فرزندخواندگی (2)
  • دلنوشته های ساغر مامان تارا بعد از 3 سال فرزندخواندگی
  • دلنوشته های مامان فرزان
  • دلنوشته های مامان فرزان
  • دلنوشته های مامان فرزان
  • نامه یک دوست به خواننده ها- نوشته شده توسط نویسنده مهمان: لاله
  • ناگفته ها
  • ده راهکار برای گفتن حقیقت فرزند خواندگی به فرزندانمان
  • زمان مناسب و چگونگی گفتن حقیقت به فرزندخوانده ام
  • سرنوشت تلخ و شیرین من (قسمت چهارم)
  • سرنوشت تلخ و شیرین من (قسمت سوم)
  • سرنوشت تلخ و شیرین من (قسمت دوم)
  • سرنوشت تلخ و شیرین من (قسمت اول)
  • مادرانه های من
  • قوانین مالی فرزند خواندگی
  • اولین نوروز وبلاگ فرزندخوانده خجسته باد
  • Gotcha Day
  • تغذیه فرزندخوانده با شیر مادر
  • خوش اومدی جونم.
  • لحظه دیدار نزدیک است...
  • تصمیم سرنوشت ساز
  • راهی که خدا می بره.
  • یادداشت های مامان آرمان
  • شرایط فرزند پذیری و خانواده امین
  • قسمت آخر : سامان ، فرشته زندگی ما
  • قسمت سوم : انتظار
  • قسمت دوم : صلاح خدا
کلمات کلیدی مطالب
  • ناباروری (۱)
  • بهزیستی (۱)
  • نازایی (۱)
  • آی یو آی (۱)
  • فرزندخوانده (۱)
  • فرندپذیر (۱)
  • آی وی اف (۱)
  • میکرواینجکشن (۱)
  • شیرخوارگاه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٢
  • اسفند ٩۱
  • بهمن ٩۱
  • امرداد ٩۱
  • تیر ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
  • قوانین فرزندخواندگی
  • مادرانی مثل من...
  • بنیاد کودک
  • فرزندخواندگی در ایران
  • دختری در راه داریم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • طراحی وب قالب
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



فرزندخوانده
شعر میراث فرزندخوانده- Legacy of an adopted child
نویسنده: ویونا - چهارشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩٢

دو زن بودند که همدیگر را نمی شناختند

یکی که به یاد نداری و دیگری که مادر می نامی

با دو حیات متفاوت ، که شکل گرفتند تا تو جان گیری

یکی ستاره راهنمای تو شد و دیگری خورشیدت

اولی به تو حیات داد و دومی زندگی اموخت

یکی به تو ملیت داد و دیگری برایت اسم برگزید

یکی به تو استعداد داد و دیگری هدف

یکی به تو احساس داد و دیگری ترسهایت را التیام بخشید

یکی اولین تبسم شیرین تو را دید و دیگری اشکت را پاک کرد

یکی برایت خانه ای جستجو کرد که برای خود هرگز فراهم نشده بود و دیگری در اشتیاق فرزندی دعا کرد و دعایش مستجاب شد

اکنون تو با اشکهایت از من می پرسی

سئوالی که قدمت دیدینه دارد و پاسخش هنوز یافت نشده است

وراثت یا محیط ، تو حاصل کدامی؟

هیچکدام عزیزم. هیچکدام . فقط حاصل دو عشق متفاوتی.....

شاعر : پنی 15 ساله ، سال 1984

نظرات ()



نورور 1392 مبارک باد
نویسنده: ساغر سایه - چهارشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳٩۱

 

 

نوروز 1392 خورشیدی به همه ی دوستان و همراهان این وبلاگ 

فرخنده و مبارک باد

 

خدای مهربون

در سال جدید به همه ی مادران و پدران منتظر فرزند نیک و سالم ببخشای

و همه ی کوچولوهای منتظر و چشم به راه رو به آغوش گرم خانواده های خوب بفرست

 

به همه ی خانواده ها و خصوصا فرشته کوچولوهای این جمع هم سلامتی و دل خوش عطا کن و اونها رو مثل همیشه در پناه لطف و مرحمت خودت حفظ کن

 

آمیــــــــــــــــن

نظرات ()



ما مادران صاحب فرشته های آسمانی........
نویسنده: ساغر سایه - جمعه ٤ اسفند ،۱۳٩۱

سلامی چو بوی خوش آشنایی....

 

 

قلبقلبقلبقلبقلب

دوستان عزیزم....

توی این مدت کوتاهی که از تاسیس این وبلاگ میگذره دوستان زیادی از اینجا بازدید کردن.... و خب برای اینکه ابهام کمتری برای شما عزیزان پیش بیاد لازم دونستم اینجا این مطلب رو یادآوری کنم....

 

تا الان تونستیم با همت مادرانی که ندیده با هم دوست شدیم تجربیات کم و بیش مشترکمون رو در اختیار شما عزیزان بذاریم. در این وبلاگ تجربیات شش مادر فرزندپذیر نوشته شده:

 

1. دست نوشته های ساغر:

  • به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
  • پرده ی اول: سر خوشی...
  • پرده ی دوم: خیال ....
  • پرده ی سوم: سیلی ِ روزگار
  • پرده ی چهارم: یأس... حسرت ... انکار
  • گرهمسفر عشق شدی مرد سفر باش... هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش...
  • پرده ی یکی مونده به آخر: چیزی شبیه معجزه
  • پرده ی آخـــــــــــر: عشق ..... خوشبختی..... اصلا هرچیز خوبی که توی دنیا هست
  • بالاخره یک سالگی... من چه خوشبختم
  • دلنوشته های ساغر مامان تارا بعد از سه سال فرزندخواندگی
  • دلنوشته های ساغر مامان تارا بعد از سه سال فرزند خواندگی (2)

 

2. دست نوشته های ویونا:

  • قسمت اول : دنیا که به آخر نرسیده
  • قسمت دوم : صلاح خدا
  • قسمت سوم : انتظار
  • قسمت آخر : سامان ، فرشته زندگی ما

 

3. دست نوشته های مامان آرمان:

  • یادداشت های مامان آرمان

4. دست نوشته های مامان شقایق:

  • قسمت اول :راهی که خدا میبره.
  • قسمت دوم : تصمیم سرنوشت ساز
  • قسمت سوم : لحظه دیدار نزدیک است...
  • قسمت چهارم : خوش اومدی جونم
  • مادرانه های من

5. دست نوشته های مامان کژال:

  • قسمت اول سرنوشت تلخ وشیرین من
  • قسمت دوم سرنوشت تلخ و شیرین من
  • قسمت سوم سرنوشت تلخ و شیرین من
  • قسمت چهارم سرنوشت تلخ و شیرین من

6. دست نوشته های مامان فرزان:

  • قسمت اول دلنوشته های مامان فرزان
  • قسمت دوم دلنوشته های مامان فرزان
  • قسمت سوم دلنوشته های مامان فرزان
همین طور با توجه به سوالات زیادی که در مورد مساله فرزندپذیری هست ویونا جان و مامان شقایق و مامی مهتاب این مطالب رو هم در اختیار دوستان عزیز قرار دادند:
  • شرایط فرزند پذیری و خانواده امین
  • تغذیه فرزندخوانده با شیر مادر
  • Gotcha Day  و معرفی کتاب در خصوص فرزندخواندگی
  • قوانین مالی فرزندخواندگی
  • زمان مناسب و چگونگی گفتن حقیقت به فرزندخوانده ام
  • ده راهکار برای گفتن حقیقت فرزندخواندگی به فرزندانمان
  • ناگفته ها
  • نامه یک دوست به خواننده ها -نوشته شده توسط نویسنده مهمان: لاله

پس همینجا تقاضا میکنم برای راحتی خودتون یا از لینک سمت چپ وبلاگ یا با کلیک بر روی مطالب بالا تجربه ی هر کدوم از ما رو جدا بخونید....... خصوصا کسانیکه خودشون پا در این تجربه ی بزرگ گذاشتن یا تصمیم گرفتن که این کار رو شروع کنن....

× ضمنا یادآوری میکنم که بدلیل اینکه بعضی از مادران این کار رو پنهانی انجام دادن کلیه ی اسامی مادران و فرزندان اینجا مستعار هست و باز به همین دلیل متاسفانه بر خلاف میل خودمون از گذاشتن هرعکسی از فرشته های آسمانیمون معذوریم....
سپاسگزارم
یا حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق
نظرات ()



دلنوشته های ساغر مامان تارا بعد از 3 سال فرزندخواندگی (2)
نویسنده: ساغر سایه - پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳٩۱

دوستان عزیزم

حتما بخش اول نوشته منو خوندین. 

http://farzandkhandeh.persianblog.ir/post/59/

 

در این مدت کمی که از نوشته م میگذره به دلیل گرفتن نظرات شما عزیزان تصمیم گرفتم توضیح کوچیکی اضافه کنم.

خب من متن قبلی رو فی البداهه نوشتم و سعی کردم تا جایی که ممکنه حال و احوال شخصی خودم رو براتون توضیح بدم... حتی بعضی جاها برای روشنتر شدن قضیه کمی چاشنی غلو هم به متنم اضافه کردم زبان چون فکر کردم خیلی از دوستانی که در حال اقدام هستند آینده براشون یک علامت سواله و خب دونستن احوالات ما بعد از 3 سال بچه دارشدن بتونه راه رو براشون روشنتر کنه.

 

باید اعتراف کنم که اگر من ماهها یا سال اولی که بچه گرفتم هنوز از اینکه خودم بارداری رو تجربه نکرده بودم کمی فکرم مشغول بود.... و این قضیه هم تا جاییکه خودمو شناختم به شخصیتم بر میگرده. چون راستش من از اون دسته خانمهایی بودم که شاید نمی خواستم هیچوقت بچه دار شم و یه همسر عاشق و همراه و موقعیت شغلی و اجتماعیم هم برام خلا’ زیادی باقی نمی ذاشت. اما وقتی فهمیدم "نمی تونم" قضیه فرق کرد. 

 

بهرحال من در این حس تعلیق بین راههایی که پیش روم قرار داشت غوطه میخوردم تا اون لحظه ی طلایی بالاخره جرقه خورد. نا خوشایند ترین لحظه زندگیم: زمانیکه داشتیم یکی از عزیزترین کسانم رو به خاک سرد میسپردیم: بدترین لحظه زندگیم که منتهی شد به بهترین اتفاق زندگیم: همون موقع جلوی چشمم دیدم که چقدر دنیا بی ارزشه!؟ بی ارزش تر از اون که بخوام خودمو اذیت کنم یا همسرم رو.... یا زندگیم رو سیاه کنم

همون لحظه تصمیممو گرفتم: که بچه ای رو به سرپرستی بگیرم....

این اون جرقه ای بود که باید زده میشد.

 

بهر حال بازم تاکید می کنم که هیچ بخشی از کل مصائب و سختیها و ناملایماتی که توی این سالها بهم گذشت به فرزند عزیزم ربطی نداره.

همیشه و همه جا هم گفتم که این بچه بهترین بخش این ماجراست. تا جاییکه گاهی از اینکه با خودم فکر کردم "چرا خودم طبیعی بچه دار نشدم " ناراحت میشم و به خودم میگم : حیف نبود که در اونصورت زندگیت رو با این بچه به این نازی و عزیزی سهیم نمیشدی؟! یعنی این بچه تا این حد برام عزیزه که حتی دیگه فکر این که ممکن بود بهر دلیلی "سعادت" مادریش رو نداشتم آزارم میده

حتی دوستانی که در همین جا پیدا کردم.... که باعث شدند انسان قویتر و بهتری بشم.... باعث شدن توی زندگیم پیشرفت کنم.... و مادر بهتری باشم....

 

دوم اینکه من به هیچ وجه فکر نمیکنم آدم خاص یا برگزیده ای هستم یا بودم.... یا خدا خیلی منو دوست داشته که منو اینجوری امتحان کرده عینک

یا مثلا من پتانسیل خاصی داشتم که بقیه نداشتند.... یا برعکس چشمک

بارها گفتم و باز هم میگم

من یک انسان معمولی هم

مشکلی که داشتم هم یک مشکل کاملا فیزیکی بود

من این راه رو برای حلش انتخاب کردم

اصلا هم نه به خوب بودنم بستگی داشت نه برگزیده بودنم

خیلیها این مشکل رو جور دیگه ای حل میکنند

نه اونها بهترند و نه من

 بهر حال حتما بعد از چندین سال زندگی مشترک با کسی که با عشق باهاش ازدواج کرده بودم انقدر همسرم برام ارزش داشت که حاضر شدم با مشکلات بوجود اومده  کنار بیام و خودم برای سرپرستی یک موجود نازنین پبش قدم بشم. 

حالا هم من که از انتخاب خودم راضی هستم. امیدوارم بقیه هم شرایط خودشون و محیطشون و همسر و خانواده شون  جوری باشه که با تصمیمی که می گیرند همگی به آرامش برسنند و هیچکس این میان قربانی نشه

 

این مطلب رو هم اضافه می کنم که من اوایلی که این کار رو کردم و بعدشم این وبلاگ رو نوشتیم خیلی تبلیغ میکردم. جاهای مختلف در این دنیای مجازی این وبلاگ رو معرفی میکردم. در مورد طرز فکرم با بقیه خانمها که بر سر دوراهی بودند بحث میکردم. تا جایی که میشد راهنماییشون میکردم و حتی تشویقشون میکردم که بچه ای رو به فرزندی بگیرند (حالا بماند که با وجود اینکه اکثر خانمها و مخاطبان تشویقم میکردن و از کارم حمایت میکردند اما کم نبودند خانمهای جوان و حتی "روشنفکری" که فقط و فقط از معایب این کار میگفتند و برای امثال ماها داستانسرایی میکردند که مثلا بچه های این چنینی از کجا ها که نیومدن و در آینده هم چه ها که نخواهد شد ابله

بهر حال همه ی این ها و خیلی تجربیات دیگه ای که کسب کردم... بهم یاد داد که همه ی انسانها قرار نیست مانند هم فکر کنند. حتی اگه خوشون بخوان شرایطشون نمیذاره... 

بهاین ترتیب تصمیم گرفتم کسانیکه طرز فکر دیگه ای دارند رو سعی نکنم متقاعد کنم.... 

حتی یک کم که جلوتر رفتم به این نتیجه رسیدم که منم یک انسان معمولی هستم و می خوام انســــــــــان باشم... نه یک فرشته... نه یک برگزیده... و نه یک رابین هود!!!

شاید البته بیشتر به بالارفتن سن و تجربه م مربوط بشه تا قضیه بچه دار شدنم....

بهر حال بازم میگم: مدتهاست که برای کسانی که دلشون برام نسوخت دلم نمی سوزه

برای کسانیکه که به من و اعتقاداتم احترام نذاشتند احترام قائل نیستم

البته سعی هم در تغییرشون ندارم و می پذیرمشون

اما متقابلا از اونها هم میخوام که منو قضاوت نکنند و بپذیرند

اینها همه خصوصیات انسانی هستند 

و من سعی می کنم حفظشون کنم

چرا که من هم یک انسانم 

 

نه از رومم نه از زنگم.... همان بیرنگ بیرنگم

 

نظرات ()



دلنوشته های ساغر مامان تارا بعد از 3 سال فرزندخواندگی
نویسنده: ساغر سایه - یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳٩۱

 نه از رومم ... نه از زنگم.... همان بیرنگِ بیرنگم....

من ساغرم. مامان تارا.... روز اول شروع کردم به نوشتن این وبلاگ... وبلاگی که بعدا با پشتکار عزیزترین دوستانم به اینی که الان می بینید تبدیل شد. یه جورایی خونه ی دوم خیلی از ماها...

شاید اگه مخفیانه اقدام به فرزندخونده گرفتن نکرده بودم، هیچوقت این وبلاگ شکل نمی گرفت.... چرا که نیاز به جایی داشتم که بتونم همه ی احساساتی که از بقیه قایم کردم رو توش بیرون بریزم. و خب صد البته به امید اینکه بشه راهی که جلوی پای کسانی باز شه که مثل خودم بودند. همین جا همه ی دوستان گلی که توی این 2 سال پیدا کردم و الان تبدیل شدیم به یک جمع خواهرانه و صمیمی و ارتباطمون از این محیط مجازی بالاتر رفته .... روی ماه همه شونو می بوسم و دستشونو می فشارم

 قلبقلبقلب

خب کم و بیش داستانهای ما رو خوندین. جریاناتی که نوشتیم مربوط به زمانی بودن که تازه بچه دار شده بودیم. اما الان بعد از 2-3 سال، بچه هامون کم کم بزرگ شدن. گفتیم شاید خالی از لطف نباشه که از دنیای این روزامون بنویسیم براتون....

البته اینم بگم که یکی از اهداف ما از نوشتن این وبلاگ اینه که بعدها روزی بتونه به گفتن حقیقت زندگی بچه هامون کمک کنه. شاید با خوندن احساسات ما، بعد از سالها، راحت تر بتونن با بخشهای تلخی از حقیقت یا بهتر بگم واقعیت زندگی خودشون روبرو بشن. امیدواریم البته

 یول

راستش خیلی فکر کردم که چی بنویسم و چطوری بنویسم؟!

اما همین جا دوستانه ازتون می خوام که نوشته های من رو تعمیم ندید... این حال و احوالات یک چیزای شخصی هستند و با اینکه ممکنه کلیت یکسانی داشته باشند، اما حتما با توجه به شرایط و موقعیتی که هر خانواده ی فرزندپذیری داره متفاوت هستند.

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

.راستش بعد از اومدن بچه م ... دیگه آسمون زیر پام بود. مثل هر دختر دیگه ای که مادر میشه.... اونم نه ناخواسته ... و نه بعد از 9 ماه انتظار، بلکه بعد از 4-5 سال انتظار و تحمل درد و رنج جسمی و روحی و ذهنی.

اما اگه بخوام صادق باشم هنوزم از شنیدن خبر بارداری نزدیکانم، یا بدنیا اومدن بچه شون.... در اعماق وجودم، اون ته ته ها یه چیزی منو قلقلک میداد. خب منم یه زنم. زنی که سیستم بدنیش برنامه ریزی شده تا بتونه مادر شدنو توی بدن خودش تجربه کنه.... شاید یه جور حس کنجکاوی بود که باعث میشد من به اونا غبطه بخورم... بخاطر باردار شدنشون

البته بعد از اینکه بچه شون بدنیا میومد دیگه هیچ حس "حسادت" یا هر چی که اسمشو بذارین نداشتم. فقط برام جالب بود که بدونم منم اگه بیبی چکم مثبت میشد چه جوری به همسرم خبر میدادم؟ اگه نا خواسته بچه میومد چی کار میکردم؟ حس اینکه یه موجود از وجود خودت و عشقت در درونت هر روز بزرگ و بزرگ تر بشه چه جوریه؟ ویار داشتم؟ دوست داشتم چی بخورم؟ کی می فهمیدم که جنسیتش چیه؟ سیسمونی چه جوری می گرفتم؟ زایمان چه جوری بود؟ ....... اولین بار که هنوز گیج زایمانی بچه تو میدیدی چه حسی داشت؟ شیر دادن؟؟؟؟ چه حسی داره که از شیره ی جونت به بچه ت بدی؟ چه ذوقی داره که هر هفته و هر ماه که بچه ت شکل می گیره هی نگاهش کنی و بگی چشماش به تو رفته و بینیش به باباش... و سر این قضیه با بقیه بحث کنی؟

آیا دوست داشتم با همه ی سختیهاش برای بچه دومم اقدام کنم؟ یا حتی ناخواسته بازم حامله میشدم؟؟؟؟ آیا بچه هام علایقشون مثل خودم میشد...

آیا.... آیا... آیا....

اگه بخوام راستشو بگم این بخش از وجودم مثل یه سیاه چاله که نه می تونم حلش کنم و نه فراموش.... خب منم انسانم و زن: طبیعتم همینه.... چند بار به سرم زد که شاید کمک گرفتن از روانشناس و یا حتی هیپنوتیزم بتونه به حل این بخش از ضمیر ناخودآگاهم کمکم کنه... شاید بالاخره یه روز برم.

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

اما راستشو بخواین الان دیگه بعد از گذشت تقریبا 3 سال از مامان شدنم، دیگه دارم به یک مادر معمولی مبدل میشم... خب منم اگه ادعا نکنم که بخاطر سرگذشتم از مادرای دیگه یه هوا حساسیت بیشتری روی بچه م دارم، دغدغه های همه ی مادران دیگه رو دارم:

خب منم می تونم مثل بقیه ی مادرا از مراحل بزرگ شدن بچه م لذت ببرم. براش لباسای جورواجور بخرم. در مورد بدغذاییش با بقیه مامانها مشورت کنم. وقتی تب میکنه شب تا صبح گیج بزنم. دارو بهش بدم. پاشویه ش کنم. برای بردنش به مطب بهترین دکتر شهر کلی توی نوبت بمونم. ببرمش بهترین آتلیه عکاسی ازش عکس بگیرم و با عکساش پز بدم! برای تولدش تدارک ببینم ... بهترین اسباب بازیهایی و قشنگترین لباسایی که در توانم هست رو براش تهیه کنم... منی که برای خرید یه مانتوی معمولی همه ی مغازه ها و فروشگاههای شهرو زیر و رو میکردم الان دیگه سال به سال به فکر خرید یک بلوز برای خودم نباشم.... و همه ش برای اون خرید کنم.

تاریخای دندون در آوردنش. نشستنش. 4 دست و پا رفتنش... راه رفتنشو به خاطر بسپارم. از اولین های زندگیش آلبوم درست کنم... در مورد مراحل رشدش با دوستام همفکری کنم. سایتهای ایرانی و خارجی رو شخم بزنم.... و ... و ... و...

خیلی عالیه نه؟ بچه م منو بی چون و چرا مادر خودش می دونه.

دلقکچشمک

اطرافیانمم به لطف خدا دیگه یادشون رفته من کی حامله شدم و کی زاییدم!!! خنده شاید اولش یه کم سورپرایز شدن اما دیگه فراموش کردن خب اونهام مشغله های خودشونو دارن. شاید بار اولی که بچه مو دیدن مثل یه علامت سوال بزرگ بود براشون چون هیچ شباهتی به من و بابایی نداشت... اما الان دیگه کسی چیزی نمی پرسه و همه چی آرومه!! گاهی هم که کسی از دوستان !! عمدا یا سهوا غیر مستقیم چیزی می پرسه از این که سر کارش میذارم و میگم که بچه م به خاله ش یا عمه ش رفته کیف میکنم قهقهه

اطرافیان درجه یک ماجرا رو مستقیم یا غیر مستقیم می دونن. اما اصلا به روم نمیارن. حتی گاهی بهم میگن که بچه شبیه خودمه مثلا ...خیلی ازشون ممنونم.... خیلی معمولی با بچه م برخورد میکنن و من هم همینو می خوام فقط....

بهش کلی کادو میدن همیشه. خیلی خیلی دوستش دارن. خداییش بچه ی خیلی شیرینی هم هست. اونم توی خونواده ی ما که بچه ها معمولا انقدر کمرو و بی سرو زبون هستن... این بچه انگار مهره ی مار داره. خیلی بچه ی خونگرمیه ... بغل

حتی با اینکه چهره ش خیلی با ذهنیتی که همیشه از بچه خودم و بابایی داشتم متفاوته، اما هر بار که بهش نگاه می کنم زیباترین بچه به نظرم میاد. حنی گاهی به بابایی میگم تارا واقعا انقدر خوشکله یا به چشم من خوشکل میاد!!

راستش من چون بچه مو وقتی یک هفته ش بود گرفتم بر خلاف خیلیهای دیگه هیچ تصمیم خودآگاهی در مورد چهره ش نگرفتم. با اینکه خود بهزیستی و شیرخوارگاه هم معمولا سعی میکنن بچه ای به خانواده بدن که شباهت ظاهری با اونا داشته باشه که کار هم بچه هم خانواده راحت تر بشه ... اما خب می دونید که بچه ی یک هفته ای حتی چشماشو به زور باز میکنه و قیافه ش اصلا معلوم نیست چه جوری میشه... خب این یکم سخت بود چون خصوصیات ظاهری من و بابایی خیلی تابلوئه و تقریبا هر کسی می تونست حدس بزنه که بچه ما چه شکلی خواهد شد!!!ابله

این قضیه یک کم اوایل برام سخت بود. چون به بقیه هم جریانو نمی دونستن... اما دیگه برام هیچ اهمیتی نداره. مادرها می دونن چی میگم...

من که فکر میکنم خدا خوب برنامه ها رو ردیف میکنه و می چینه... خدا جونم دمت گرم... خیلی دوستش دارم خیلی... به بودنش افتخار میکنم... امیدوارم اونم از من راضی باشه چرا که به خونه ی سوت و کور ما و به زندگیی که به باریکی تار مو شده بود رونق دوباره داد

فرشته

نکته ی دیگه اینه که از اولش برام مهم نبود که این بچه از کجا اومده. پدر و مادرش کی بودن... چرا این کارو کردن؟ حتی دلم براشون می سوخت که چه جوری جگرگوشه شونو رها کردن؟ آخه اگه نمی خواستنش از بین بردنش زبونم لال کاری نداشت... حتما شک داشتن... یا امید داشتن که نگهش دارن خنثی یا شایدم مادرش موقع تولد از بین رفته ...... نمی دونم... اما شاید یه روز اگه دختر عزیزم خواست با هم بشینیم توی ماشین.... بریم تا افق...تا اون جایی که عروسکم ازش اومده... گذشته شو کند و کاو کنیم... چرا که نه؟ چون مطمئنم حتی اگه خانواده ی بیولوژیکی هم در کار باشه چیزی از جایگاه من کم نمیشه

حتی نگران اینم نیستم که نکنه بچه م دنبال علایق من نره؟! فقط دوست دارم مثل یه کوه پشتش باشم تا دنبال هر چیزی که رفت.... بتونه بهترینش باشه و ازش لذت ببره ... فقط می خوام از زندگیش راضی باشه... منم از صِرف  "بودنش" لذت میبرم

 مژهماچ

الان شاید تنها دغدغه م این باشه که کی و چه جوری این قضیه رو بهش بگم؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه ضربه ی بدی بخوره جگر گوشه م ....

ولی اینو گذاشتم برای آینده. الان راستش نمی خوام به این قضیه فکر کنم. چون مطمئنم اون خدایی که سخت ترین مراحل این ماجرا رو برام هموار کرد و منو به حال خودم رها نکرد، و عسلکم رو هم به حال خودش رها نکرد، در این مرحله هم خودش یه راهی رو پیش پامون باز میکنه که بهترین خواهد بود.

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

پی نوشت 1.  من قضیه رو از خیلیها مخفی کردم و همین کارمو راحت تر کرده. می دونم که اگه می گفتم هم همه تشویقم میکردن و بهم کمک می کردن. اما چون نمی خواستم حتی یه نگاه معنی دار از سر ترحم  یا کنجکاوی به جگرگوشه م بشه نگفتم. روزه ی شک دار نگرفتم به عبارتی... و خب البته شرایطم هم جوری بود که تونستم این کارو بکنم ... بازم خدا رو شکر... چون خودمم آدم خیلی حساسی هستم و خودخوری زیاد میکنم

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

پی نوشت 2. ( اینجا ساغر رو با دو تا گوش مثلثی و یک دُمِ فلشی مجسم کنید)شیطان

دلم خنک شد. راستش براش متاسفم ولی اصلا براش ناراحت نیستم... نمیدونم چطور می تونم اینقدر بد جنس باشم وقتی که اونی که بهم طعنه و کنایه می زد که چرا بچه دار نمیشم الان توی زندگیش مشکلاتی داره که هیییییییییییچ راه حلی ندارن؟ همیشه شنیده بودم ولی واقعا باورم نمیشد که دست روزگار انقدر زود جواب بدیهای یکی رو بده... براش متاسفم ولی اصلا براش ناراحت نیستم

اونم از اون یکی... که یه بار با یک حرکت کوچیکش انقدر دلم رو شکست که هیچوقت توی زندگیم نشکسته بود. همون موقع که من بچه دار شدم، بچه ی 9 ماهه ای رو که حتی براش اسم هم انتخاب کرده بودن و اتاقش رو هم چیده بودن مرده به دنیا آورد بدون هیچ دلیلی

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

پی نویس 3. بازم می گم ... نباید برای همه با شرایط خودمون نسخه بپیچیم. شرایط من، زندگی من، اطرافیانم، پیشینه خانوادگیم، اعتقاداتم.... همه و همه منو توی این راه انداخت....

شاید اگه شجاعت بیشتری داشتم مثل خیلیها سختی روشهای درمانی رو به خودم می خریدم و فقط یک بار میکرو نمی کردم.

من البته اعتقادی به این کار نداشتم. نمی خواستم موجودی رو به زور به این دنیا بیارم... با اینکه شرایط خودم خیلی خوب بود و شرایط همسرم هم بد بود ولی صفر نبود و شاید درمان بیشتری می طلبید.

به اسپرم و جنین اهدایی اعتقادی نداشتم و ندارم.

ولی  هیچوقت قضاوت نمی کنم. میدونم که خیلی از کسانیکه مشکل ما رو داشتن و دارن تحت فشار خانواده و اطرافیانشون کارهایی می کنن که خودشونم ممکنه راضی نباشن. حتی اونایی که کارشون به جدایی میکشه.

خیلی متاسفم که در جامعه ی ما این قضیه هنوز صد درصد جا نیفتاده... حتی قوانین کشور ما هم هنوز ایرادات زیادی در این زمینه دارن که خوشبختانه یکی یکی دارن حل میشن مثل تقبل هزینه های درمانی ناباروری توسط بیمه... یا قوانین ارث فرزندخوانده......

اینم یگم کهمی دونم حتی هضم قضیه ی فرزندخوندگی برای خیلیها هنوز دشواره و خب نظر هر کسی برای خودش محترمه

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

به امید آینده ای بهتر

روزی که هر خانمی بتونه طعم شیرین مادر شدنو بچشه و هر مردی طعم زیبای پدر شدن...

و هیچ بچه ای بدون خانواده نمونه

 

نظرات ()



دلنوشته های مامان فرزان
نویسنده: مامان فرزان - شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩۱

قسمت سوم :

۱۴/۵/۹۱ قشنگترین شب برای من و فرزان  و باباش بود

مهمونی بزرگی با فامیل تو یک سالن کوچک شهرمون گرفتیم جشنی کوچیک برای عزیزی بزرگ

خیلی خیلی به همه خوش گذشت افطار را در کنار خاله ها و عمه ها و عمو و دائی ها و دوستان فرزان بودیم بعد از افطار هم یه مولودی کوچیک برگذار کردیم و به همه دوستان و مهمونا شربت و شیرینی دادیم

بابائی و من خیلی خیلی خوشحال بودیم از صبحش خیلی خیلی کار بود که باید انجام میدادیم و خداروشکر با همکاری فرزان مهربونم همه چی به خوبی انجام شد

فرزان اون شب نقل مجلس بود هرکی میرسید یه نیم ساعتی بغلش میکرد بمیرم بچه ام خیلی خسته شده بود ولی هیچی نمیگفت تا لحظه آخر که دیگه خیلی کلافه و گشنه شده بود که تو بغلم خواب رفت

 دست همه دوستان و فامیل درد نکنه خیلی خیلی با حضورشون باعث شادی ما شدن

به فامیل و دوستان حقیقت را گفتیم و همه خیلی خیلی خوب برخورد کردن

به همکاران هم به غیر از مدیر و رئیس کارگزینی ( برای مرخصی ) به کسی دیگه لزومی ندیدم که از زبان من بفهمن ...

الان فرزانم 13ماهشه و همه زندگی منو بابائی و فامیل هستش...

اینقدر شیطون و بلا شده  که روزی  صد دفعه بغلش میکنم و فشارش میدم
وقتی کنارت خوابیده و دست انداخته یقه لباست را گرفته و پاهاش را هی به شکمت میزنه و قورت قورت شیر میخوره و تو هی دست تو موهاش میکشی و پیشونیش و بوس میکنی
همه چی یادت میره...

وقتی دنبال سرت با اون سیم شارژش موبایل حرکت میکنه و این اتاق اون اتاق دنبالت میاد و هی میگه ماما ماما و تو هم به عمد نگاش نمیکنی که هی صدات کنه قند تو دلت آب میشه.....

وقتی  دراز کشیدی تا یه خورده کمرت صاف بشه میاد خودشو با اون ماشین بزرگش می اندازه رو صورتت و هی تف تفیت میکنه ...

وقتی انگشت دستت میگره و میبرتت طرف کمد اسباب بازی هاش تا یکی اسباب بازی انتخاب کنه...

وقتی نشسته تو چشمات نگاه میکنه و انگشت دستش را انداخته تو پاچه شلوارش و هی با شلوارش بازی میکنه تا تو قاشق قاشق غذاش بدی ...

به خدا همه چی یادت میره ... از گذشتش ... از اینکه کجا بوده و چطور اومده  اینقدر تو افکار شیرین مادری غرق هستی که به هیچی دیگه فکر نمیکنی

خدایا شکر

خدایا شکرت که شادی و خنده به خونمون راه دادی...

 

نظرات ()



دلنوشته های مامان فرزان
نویسنده: مامان فرزان - شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩۱

قسمت دوم

تو همان ماه رمضان رفتیم بهزیستی و برای فرزند خوانده درخواست دادیم

کارشناس بهزیستی وقتی تاریخ عقدمون دید تعجب کرد گفت چقدر زود ناامید شدید

تمام قضایا گفتم بهش گفتم امید واهی ندید تمام مدارک میگه دیگه هیچ درمانی نیست مگر خدا خواسته باشه که اون هم این راه را جلو پامون گذاشته

دیگه هیچی نگفت

گفت دختر یا پسر

فرقی نمیکنه دوتاش نعمته

یکماهی شد تا آزمایشات و جواب نامه ها آماده بشه یادمه 5تا نامه بود که هر ارگانی میرفتیم دوباره چند تا نامه میدادن که باید جواب همه اینها مثبت باشه

بعد از یکماه دوندگی 25 مرداد 90 حکم دادگاه آماده شد رای موقت فرزندخوانده دادن دستمون ...

با این رای انگار زندگی تازه گرفتیم تو دلم انگار عروسی بود روحیه گرفتم هر هفته هر ماه با بهزیستی تماس میگرفتم و پیگیر میشدم اوایل بهم میخندیدن و میگفتن خانم هنوز یکماهه منتظرید هنوز پرونده های 86 تو نوبت هستن ...بازم پیگیر میشدم

بعد از گرفتن رای قضیه را به خانواده همسر و خانواده خودم گفتیم اونها هم همینو میگفتن خیلی زودهه خیلی ...

بعد از چند ماه  یهو شوهرم اومد خونه که بیا شانسمون برای اهدائی هم امتحان کنیم که بعد از کنکاش فهمیدم که خواهرشوهرهام این نظر را داشتن

دو سه روزی بود ناراحت بودم انگار یکی میخواد منو از بچه ام جدا کنه ولی به خاطر همسرم قبول کردم که بریم تهران بابت جنین اهدائی و اسپرم اهدائی تحقیق کنیم

رفتیم پیش یکی از معروف ترین دکترهای تهران ،نتونستیم بریم تو مطبش و با تحقیقاتی که انجام داده بودیم فهمیدم الان بیمارستان آبان هستش

ساعت 9 صبح بیمارستان آبان پشت در اتاق آی وی اف یکی یکی تخت ها از اتاق میومد بیرون پشت در اتاق هم همسرانشون منتظر خانمهاشون بودن و همه نگران

تو همین هین دیدم یه خانمی که بعدش فهمیدم دلال هست دارن یه جنین خرید و فروش میکنن و سر قیمت چونه میزدن وایییییییی شش ساعت پشت در اتاق چه صحنه هائی دیدم و بیشتر چندشم میشد تا اینکه ساعت سه تونستیم دکتر را تو راهرو ببینیم اون هم کنار ماشینش چند تا سوالاتمون را جواب داد و نسبتا تحقیقاتی در مورد اسپرم و جنین انجام دادیم نظر دکتر این بود که اسپرم را فامیل بگیریم که من واقعا مخالف این کار بودم دیگه وای به وقتی که اسپرم فامیل هم باشه...نمیتونستم قبول کنم دکتر گفت یه وقت بهتون میدم برای یکماه دیگه

اوایل تیر 91 بود که مجددا رفتیم تهران تا ساعت یازده نشستیم تا نوبتمون شد رفتیم تو بهمون گفت یا اسپرم یا اصلا هیچی من جنین برای شما انجام نمیدم

نمیدونم شاید اصلا قسمتمون این نبود بعدازظهر تو یکی از چمنهای فضای سبز تهران نشسته بودیم همسری دراز کشیده بود و منم تو فکر چطور میتونستم اسپرم یه مرد غریبه را قبول کنم اسپرمی که از شوهرم نباشه یه طرف بچه از من باشه یه طرف از غریبه

میگفتم یا هیچکدوم هیچ نقشی نداشته باشیم یا مال هر دو باشه

شوهرم میگفت اشکال نداره بعد اینکه بچه دنیا بیاد همه چی یادمون میره

ولی من یادم نمیرفت نمیتونستم قبولش کنم شاید اگه با اون اسپرم حامله میشدم تو ماههای اول سقطش میکردم حالت جنون بهم دست داده بود به هیچ طریق نمیتونستم اسپرم دیگری را قبول کنم با جنین یه خورده کنار اومده بودم چون نطفه اش مال هیچکداممون نبود ولی اسپرم ....

رفتم تو ماشین زنگ یکی از دوستانم زدم تا یه خورده اطلاعات بابت اون اسپرمی که قرار بهمون بدن و اینکه باید چند وقت تو نوبت باشیم گرفتم

با اون که صحبت کردم یه خورده آروم شدم قرار شد بیایم شهرمون و سر فرصت تصمیم بگیریم ...

نمیدونم قسمت نبود یا خدا چیز دیگه ای و راه دیگه ای برامون در نظر گرفته بود

تو این فرصتی که داشتیم فکرامون میکردیم و سبک سنگین میکردیم 26تیرماه 91 به خاطر عروسی یکی از اقوام تهران بودیم

که موبایلم برای 5 دفعه زنگ خورده بود و من متوجه نشده بودم خانم .... از بهزیستی پشت خط بود

خانم کجائید 5دفعه زنگتون زدم گوشی بر نمیدارید این دفعه دفعه آخرم بود که زنگتون میزدم یه پسر شیرخوار واسطون کنار گذاشتیم زودی شناسنامه خودتو و شوهرتون را بردار و بیار اینجا

باورم نمیشد چشام به چشم شوهرم بود و دهنم خشک شده بود نمیدونستم چی بگم گفتم خانم صبر کنید من الان تهرانم تا جمعه شب زودتر نمیتونم بیام چیکار کنم گفت اشکال نداره پسر تا حالا تحمل کرده این چند روز هم تحمل میکنه اصلا اینقدر حول شده بودم که نپرسیدم چند ماهه هست ؟ هیچ مشخصات دیگه... شب عروسی داشتیم ولی اصلا من و شوهرم فکر عروسی نبودیم همه اش تو فکر اینکه پسرم چه شکلیه؟؟چند ماهه هست؟؟دوسش دارم ؟؟ غریبی نمیکنه ؟؟ وسایلش چیکار کنم آخه هیچی هنوز واسش تهیه نکرده بودم !!!!!!

فرداش رفتیم تو بلوارجمهوری تهران یه خورده واسش خرید کنم  که یه دفعه دیدم اه نمیدونم واسه چند ماهه خرید کنم همون موقع تو بازار زنگ موبایل خانم .... زدم بعد از احوال پرسی گفتم اومدم بازار واسه پسرم خرید کنم نمیدونم چند ماهه هستش  خندید و گفت حسابی واسش خرید کن پسرت 6 ماهه هستش ...

یک لحظه شکه شدم انگار آب یخ ریخته باشن رو سرم تکرار کردم 6 ماهه؟؟؟ خانم چرا 6ماهه ؟؟

شوهرم وقتی ناراحتی منو دید خیلی ناراحت شد یه گوشه ای وایستادم و شروع کرد منو نصیحت کردن که هرچی که هست دیگه به اسم من و تو هست باید بیاریمش خونه چه اشکالی داره 6ماهه بودن اون هم دل داره اینقدر ناراحت بود که چرا من پشیمون شدم به خاطر دل شوهرم گفتم باشه اشکال نداره بیا بریم خرید

جمعه شب نزدیک سحر بود که نزدیک شهرمون شدیم تو ماشین اصلا خوابم نبرد همه اش تو فکر بودم تا قبل از سحر به هرکی میدونستم مسج دادم یکزمان 4-5 تا مسج میومد خلاصه خیلی از خود بیخود بودیم ....

صبح ساعت 5 بیدار شدم یکساعتی فکر کنم بیشتر نخوابیدم همسری را صدا کردم و مدارک برداشتیم که حرکت کنیم که آقای همسر خیلی اصرار داشت لباس و شیشه هم بردارم که من میگفتم امروز احتیاج نیست باشه وقتی خواستیم تحویل بگیریم که بالاخره با اصرار اون دو دست لباس و یکی شیشه و جغجغه و دندونی واسش برداشتم

وقتی وارد بهزیستی شدیم پاهام سست شده بود خیلی آهسته جلو میرفتم برعکس شوهرم که اصلا مهلت نداد آسانسور بیاد طبقه همکف بدو بدو پله ها را رفت بالا شکه شده بودم از برخوردش میگفت بدو خانم امروز پسرم نباید اینجا باشه باید بیاد خونه اش

تو اتاق خانم ..... رسیدم یه چند تا مدارک بهمون داد ( عدم اعتیاد- تعهد بعد از فوت یک سوم اموال) باید سریع اینها را انجام میدادیم و تا قبل از 12 می آوردیم و پسرمون را می بردیم

گفتم چی خانم یعنی امروز پسرم و میدید؟؟؟ گفت بله تندی جواب آزمایش و تعهد را بیارید و پسرتون را ببرید .....

ساعت 11 همه مدارک آماده شد و 12.30 شیرخوارگاه .... بودیم زنگ آیفون که زدم یه خانم مهربان پشت در گفت مامان فرزان هستید ؟؟؟ گفتم بله در را باز کرد .پاهام و دستام یخ کرده بود مامان و شوهرم جلو جلو میرفتن ولی من اصلا نمیتونستم قدمی بردارم

وارد خونه شدیم دم در همه مددکارها و پرستارها اومدن به استقبالمون همه به هم پچ پچ میکردن که مامان بابای فرزان هستن

خانم دکتر اومد جلو گفت خانم یه چیز خیلی بزرگی پیش خدا داشتی یه پسر کاکل زری شیطون و بلا و سالم اینقدر اینجا خودشو تو دل همه جا کرده که همه از رفتنش ناراحتیم تا اینو گفت چند تا پرستار همراه من شروع کردیم گریه کردن گفت لباس واسش آوردید؟؟؟ که شوهرم گفت بله خانم مگه میشه واسه پسرم لباس نیارم گفت شما پله ها برید بالا تا آماده اش کنیم

تو دفتر منتظرش نشستیم خانم مددکارش خیلی از پسرم تعریف میکرد. میگفت فکر نکنید میخوام بازار گرمی کنم ولی اینقدر مهربون و نجیبه که خدا میدونه گفت اگه میخوای فیلم برداری کن ولی مددکارمون داخل فیلم نیوفته که دوربین را دادیم به یکی از اون کارمندا تا فیلم بگیره

یه دفعه یه پسر سفید چشم گرد با لباس و شورت و کلاه قرمز دادن بغل شوهرم

من تو اون لحظه تمام بدنم داشت میلرزید از گریه دیگه چشمام نمیدید همه مددکارها هم گریه کردن اینقدر شوهرم با پسرش قشنگ ارتباط برقرار کرد که تعحب کردم می انداختش بالا و اون هم غش غش میخندید چند دفعه محکم بغلش کرد گفت بابائی چقدر دیر اومدی؟؟؟ (هیچ وقت این جمله اش یادم نمیره ) اونقدر گریه کردم که پسرم فقط نگام میکرد شوهرم داد بغلم گفت محکم بگیرش آروم باش بچه میترسه پسرم چهارتا انگشتاش کرده بود تو دهنش و محکم داشت می مکید تا بهش سلام کردم خندید دیگه طاقت نداشتم تحمل گرفتنش نداشتم همونجا رو مبل نشستم فقط صدای مامانم میشنیدم که داشت از تغذیه و شیرش می پرسید یه دفعه یکی از مددکارهاش اومد گفت بذارید با فرزان خداحافظی کنیم بعد بردش یه گوشه ای از سالن و محکم بغلش کرد و شروع کرد گریه کردن موقع رفتن همه پرستارها و مددکارها اومده بودن پیشوازمون همه شون میگفتن کی میاریدش ببینیمش حتما بیاریدش دلمون تنگ میشه ....

وقتی اومدم تو حیاط بهزیستی. نور چماش را زد و سرش انداخت پائین بمیرم معلوم بود خیلی وقته بیرون نیومده بود

تو ماشین خیلی گرم بود کولر روشن بود ولی لپاش قرمز شده بود  و با هیجان به بیرون به ماشین ها نگاه میکرد خیلی محیط خیابون عجیب بود واسش کم کم تو بغلم خواب رفت

موقع ورود زیر آینه قرآن و اسفند ردش کردیم و آوردیمش تو خونه اش .......و شد همه کس من همه عشقم مونسم همدمم شد عاشق من و بابائیش .شد زندگیمون

نظرات ()



دلنوشته های مامان فرزان
نویسنده: مامان فرزان - شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳٩۱

قسمت اول : درمان و ناامیدی

پائیز 86 تو محضر شماره .... ساعت 5.30دقیقه بعدازظهر آغاز پیوند زناشوئی با همسرم ...

یکسال عقد بودیم دنیای شیرینی بود خاطره تلخی از دورانش ندارم و ای کاش همه غصه هامون مثل غصه های عقدمون بود ...

زمستان 87 زندگی دونفری را آغاز کردیم زندگی تلخ و شیرین ...

تا خرداد درس میخوندم و ترم آخر بودم تو این مدت هوس بچه هم داشتم هر روز تو خونه حرفمون با همسرم نقشه هائی بود که برای بچه داشتیم از شیطونی هاش میگفتیم و میخندیدم از گریه و خنده هاش میگفتیم از اینکه تو جنسیتش اختلاف داشتیم اون میگفت پسر و من میگفتم الا و بلا دختر ...

تا اینکه ماه تیر 88 تصمیم گرفتیم اقدام کنیم من از همون ماه اول رفتم دکتر زنان و دکتر هم یه عالمه آزمایش نوشت تا از سلامت من مطمئن باشه... آزمایشات را انجام دادم  و مجددا رفتم تقریبا ماه دوم اقداممون بود که خداروشکر  مشکلی نبود فولیک اسید برام تجویز کرد سونو دادم که تخمکام خوب بودن عفونت نداشتم و همه چی عالی بود دکتر گفت اینقدر تخمدانت آماده است که یا این ماه یا ماه دیگه بارداری...

هر روز تو سایت یه عالمه اطلاعات میگرفتم و وقتی میرفتم خونه علنی میکردم

شیرموز-چهار مغز-کاسنی برای اینکه پسر بشه-تخمه نمیدونم چی چی برای اینکه پسر بشه

یک ماه گذشت

دوماه گذشت

تو ماه سه یا چهار بودم هر دوره بی بی چک و کیت تخمکذاری میذاشتم یه عالمه کتاب خریده بودم و شبها تا دیروقت کتاب میخوندم و روز تخمک گذاری حساب میکردم ک دقیق تو اون روز اقدام داشته باشیم که نتیجه بگیریم

تو همین حین خواهر بزرگم که دو تا بچه داشت و دختر دومش هنوز کوچیک بود در کمال ناباوری حامله شد وقتی بی بی چک گذاشته بود و مثبت شده بود دنیا رو سرش خراب شده بود زنگم زد و گریه میکرد میگفت میخوام سقطش کنم هر روز بدو بدو طناب بازی شنا میرفت که سقط بشه و من هر روز تو اون تاریکی تو خونه گریه میکردم که چرا مال من نمیگیره...

هر روز اسم انتخاب میکردیم کار من شده بود رفتن تو سایت ثبت احوال و انتخاب اسمهای روز و مد

لیست می کردم دختر و پسر

میومدم تو خونه با همسری چندتاش حذف میکردیم

نیایش-ستایش-دریا-رویا-پوریا-محمد-حسن-امیرارسلان-امیرحسام و...

تا اینکه ماه بهمن دکترم عوض کردم و رفتم دکتر دیگه اون هم همون موقع آزمایش برای همسرجان نوشت

تو اینترنت یه عالمه تحقیق کردم که این آزمایش چطوریه و تعداد و اعدادش باید چند باشه

صبح همسر جان آزمایش را گرفته بود و گذاشته بود تو خونه و رفته بود سرکار

میگفتم برام بخون میگفت سر در نمیارم وقتی اومدی خودت بخون ببین متوجه میشی یا نه؟؟

از سرکار رسیدم داشت بارون میومد آزمایش را نگاه میکردم هیچ عددی توش نبود خدایا مگه میشه پائین آزمایش نوشته بود آزواسپرم...این کلمه برام نامفهوم بود با اینکه اینقدر تحقیق کرده بودم ولی متوجه نمیشدم... تو دلم غوغا بود به یه چیزائی شک کرده بودم ولی نمیخواستم باور کنم

زنگ یکی از دوستانم زدم که از آزمایش سر در می آورد هی میگفت یه عددی هست اونو بخون ولی هیچی نبود.اون متوجه شده بود ولی فقط به من گفت سریع برو نشون دکتر بده...

وقتی اینو گفت اشکم همینطوری میریخت آژانس گرفتم و رفتم مطب دکتر منشی برگه را گرفت و رفت نشون خانم دکتر داد وقتی اومد بیرون فقط اسم دکتر معین فوق تخصص آرولوژیست نوشته بود گفت برو پیش این دکتر گفتم یعنی چی؟؟ ارولوژیست یعنی چی؟؟ برای چه کاریه درست عین بی سوادها

منشی نمیخواست بهم چیزی بگه گفت برو اونجا دکتر بهتون میگه

گفتم خانم بیشتر توضیح بده دارم دیونه میشم

گفت شوهرت مشکل داره اسپرمش صفره

صفر...

یعنی چی؟؟گیج بودم.

تو آژانس مثل آسمان گریه میکردم دل آشوب گرفته بودم

به خودم میگفتم صفر یعنی چی؟؟ یعنی اینکه من نمیتونم بچه دار بشم یعنی... نه اشتباس میشه باید صبر کنم

نمیدونم چطور پول آژانس دادم و اومدم کنار بخاری خوابیدم لرز کرده بودم اینقدر دندونام میخورد به هم که فکم درد گرفته بود چشمام داغ شده بود بدنم شل شده بود

یهو داد زدم گفتم خددددددددددددا یعنی چی؟؟ خدا من دق میکنم

تمام زنان بی بچه فامیل اومدن جلو چشمام

نه من مثل اونها نمیشم نه

مشکل ما درمان داره مطمئنم با چند تا قرص حل میشه...

صدای کلید در خونه اومد واییییییییی بهش چی بگم چطوری بگم غصه خودش یه طرف غصه اشکای منم میخوره سرم کردم زیر پتو

هی صدام میزد منم جواب نمیدادم ...

بعد از چند دقیقه که حسابی دلواپس شده بود که چرا تب کردم بهش قضیه را گفتم

فقط سکوت کرد

ناهار خورد

و رفت پشت کامپیوتر... هدفون گذاشت تو گوشش و تا شب سرش گذاشت روی میز

شب خونه داداشم مهمونی بودیم اینقدر چشمام باد کرده بود که نمیخواستم برم حوصله هیچکی نداشتم... همه سر به سرم میذاشتن که تا حالا خواب بودی اینقدر چشمات بادکرده همسری خیلی خونسرد رفتار میکرد ولی مامانم شک کرده بود تو اتاق با آبجی بزرگه منو کشیدن کنار تا ببینن با هم دعوا کردیم ؟

میخواستم قضیه را پنهان کنم ولی نتونستم آغوش مادر میخواستم چشمام پراز اشک شد و زدم زیر گریه قضیه که بهشون گفتم باور نمیکردن آبجی بزرگه خندید گفت ایششش به خاطر همین ای بابا اینقدر علم پیشرفت کرده که با چند تا دوا دکتر حل میشه

چه روزهائی بود سخت پر استرس

هر روز بعدازظهرها تو خونه میشستم حوصله هیچکی نداشتم تلفن رو از تو پریز میکشیدم و می رفتم تو سایت های مختلف دویست تا سایت میرفتم هرچی اون طرف میرفتم اطلاعاتم بیشتر میشد و جوابهای منفی

دکترهای مختلف پیدا میکردم و آزمایشات را فاکس میکردم تهران و به وسیله دوستان  پیگیرمیشدم...

ولی همه با جواب های منفی و ناامید

دیگه سال 88 تمام شده بود و وارد سال 89 شده بودیم چند دفعه دکتر معین متخصص ارولوژیست رفتیم همون دفعه اول که آزمایشات را دید گفت مجدد آزمایش بدید و بیارید که نتیجه دومی هم همون مثل اولی بود وقتی پشت اون عینکش با قیافه ای که لم داده بود به صندلیش بهمون گفت مشکل شما درمان نداره هنوز علم اینقدر پیشرفت نکرده و شما باید یا جنین اهدائی یا فرزند خوانده اقدام کنید .

خیلی محکم و چون با تحقیقاتی که انجام داده بودم آمادگی این حرفو داشتم از جامون بلند شدیم اومدیم بیرون ولی از فاصله مطب تا ماشین زاررررررررر میزدم بد و بی راه میگفتم فحش میدادم اصلا مهم نبود که کی نگام میکنه همسری جلو جلو میرفت و من فحش میدادم کفر میگفتم فحش دکتر فحش شهرمون که تا حالا فکر میکردم بهترین شهر برای درمانه. ولی فهمیدم نه هنوز ناباروری بی داد میکنه و درمانی هم نیست .اومدم خونه داددددددددد میزدم  شوهرمو میزدم خودمو میزدم قهر میکردم دو دقیقه میرفتم تو اتاق آروم میشدم دوباره با توپ پر میمودم بیرون و زار میزدم

شوهرجان هیچی نمیگفت میگفت بزن غمی نیست میگفت هرکاری بگی من میکنم حق داری تو باید بچه داشته باشی تو سالمی و مشکل از منه هرکاری بگی من صبح اجرا میکنم

فحشش میدادم خرررررر یعنی میخوای بگم طلاق کور خوندی من عاشقتم من زندگیمو دوست دارم تو رو دوست دارم پس فکر طلاق نباش ...میگفت هرجا بخوای میام همرات هر درمانی بگی انجام میدم پولش هم پیدا میکنیم تا درمان کنیم خارج هم لازم باشه به خاطر تو میرم

سال 89 سال جالبی نبود مرداد  فندق خواهرم دنیا اومد برای اینکه نشون بدم محکمم رفتم دیدنیش بغلش کردم آب چله اش نشستم ...

یک بار قم رفتیم اونجا طب سنتی اجرا کردیم فایده نداشت یه عالمه دوا دارو خریدم ژل رویال خریدم داروهای گیاهی ولی فایده ای نداشت با هر درمان چند تا آزمایش میدادیم که نکنه صفر شده باشه یک ولی بازم آزو بود

سال 90مامان رفتش مکه به قول خودش میگفت همه غم و غصه و دعام تو بودی

وقتی برگشتن تصمیم گرفتیم دوباره درمان را ادامه بدیم و رفتیم رویان تهران. صبح ساعت هفت صبح رسیدم و تا 4 بعدازظهر اونجا بودیم نمیدونم چرا امیدوار بودم تو رویان انگار همه تهران اونجا بودن انگار همه نابارور بودن باورم نمیشد اینقدر جمعیت اینقدر خانواده چشم انتظار با چندتائی هم صحبت شدیم یکی ناراحت بود که خانواده شوهرش میخوان طلاقش بدن میگفت فقط امیدم به اینجاس از اصفهان اومده بود یکی نمیدونم چند سالش بود ولی اینقدر چین و چروک تو صورتش بود که به نظر 40سال داشت خلاصه اونجا برای خودش شهری بود نمازخانه داشت رستوران داشت حمام داشت  تا ساعت 4که نوبت همسری شده بود منشی نذاشت من همراهش برم تو و اون تنها رفت

وقتی در اومد رنگ رو صورتش نبود گفت بریم فایده ای نداشت

تو راه برگشت گرما بود ناهار نخورده بودیم ولی چون قول به هم داده بودیم که دوباره به هم نریزیم بعضم نگه داشتم  یکی ساندویج نمیدونم چی چی گرفتیم و به زور تو گلوم بردمش پائین

عقب ماشین دراز کشیدم چادر کشیدم رو صورتم و خوابیدم و اشک ریختم اینقدر اشک ریختم تا تب کردم خیلی تبم بالا بود همسری چند دفعه بین راه نگه داشت بهم قرص میداد صورتم میشستم اصرار میکرد بریم درمانگاه ولی میگفتم فقط برو زودتر برسیم شهرمون

بعد از تهران شوهرم روز به روز لاغر شد چند تا دکتر رفتیم متوجه نمیشدن آزمایش که دادیم متوجه شدیم دیابت داره 

استرس این استرس لعنتی باعث شده بود دیابت بگیره... 5روز تو بیمارستان بستری شد و درمان با انسولینش شروع شد دیگه از هرچی درمان و بچه بود، بدم اومده بود. درمان بچه باعث شده بود عشقم انسولین بزنه از خودم و بچه درونم متنفر شدم دیگه نمیخواستم بچه ای با هویت من و همسری به وجود بیاد. یه روز بعد از مرخص شدن همسرم سر سجاده نماز نشستم و سجده شکر کردم که خطر بغل گوشم رد شد سرم گذاشتم رو مهر و بهش گفتم تو که نمیخوای دیگه اصراری نیست سلامتی همسرم مهمتره بچه هستش, دیگه آتش بس دیگه تسلیم. من باختم .دیگه هیچ وقت ازت نمیخوام هیچ وقت دیگه حتی به زبان هم نمیارم هرچی تو بخوای همون میشه پس خودت منو بغل کن و برو همون مسیری که قسمتم هستش دیگه اسم بچه نمیارم دستام بردم بالا و گفتم تسلیم ...

بین جنین اهدائی و فرزندخوانده مونده بودیم دلم به جنین نبود اصلا اصلا راضی نمیشدم ولی همسری به خاطر مشکلات محرمیت و ارث میگفت جنین

تصمیم گرفتیم استخاره بگیرم سحر رمضان بود که پیش حاج آقا علاقمند استخاره گرفتیم ...بد اومد و پشیمانی

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »