درباره نویسنده
ساغر سایه
اینجا وبلاگ مادران خوشبختی هست که هدیه شون رو از آسمونا گرفتن
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شقایق 123
  • ویونا
  • ساغر سایه
  • مامان آرمان
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ما مادران صاحب فرشته های آسمانی........
  • قوانین مالی فرزند خواندگی
  • اولین نوروز وبلاگ فرزندخوانده خجسته باد
  • Gotcha Day
  • تغذیه فرزندخوانده با شیر مادر
  • خوش اومدی جونم.
  • لحظه دیدار نزدیک است...
  • تصمیم سرنوشت ساز
  • راهی که خدا می بره.
  • یادداشت های مامان آرمان
  • شرایط فرزند پذیری و خانواده امین
  • قسمت آخر : سامان ، فرشته زندگی ما
  • قسمت سوم : انتظار
  • قسمت دوم : صلاح خدا
  • قسمت اول : دنیا که به آخر نرسیده
  • بالاخره یک سالگی... من چه خوشبختم
  • پرده ی آخـــــــــــر: عشق ..... خوشبختی..... اصلا هرچیز خوبی که توی دنیا هست
  • پرده ی یکی مونده به آخر: چیزی شبیه معجزه
  • گرهمسفر عشق شدی مرد سفر باش... هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش...
  • پرده ی چهارم: یأس... حسرت ... انکار
  • پرده ی سوم: سیلی ِ روزگار
  • پرده ی دوم: خیال ....
  • پرده ی اول: سر خوشی...
  • به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی مطالب
  • ناباروری (۱)
  • بهزیستی (۱)
  • نازایی (۱)
  • آی یو آی (۱)
  • فرزندخوانده (۱)
  • فرندپذیر (۱)
  • آی وی اف (۱)
  • میکرواینجکشن (۱)
  • شیرخوارگاه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
  • قوانین فرزندخواندگی
  • مادرانی مثل من...
  • بنیاد کودک
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



فرزندخوانده
ما مادران صاحب فرشته های آسمانی........
نویسنده: ساغر سایه - دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱

سلامی چو بوی خوش آشنایی....

 

 

قلبقلبقلبقلبقلب

دوستان عزیزم....

توی این مدت کوتاهی که از تاسیس این وبلاگ میگذره دوستان زیادی از اینجا بازدید کردن.... و خب برای اینکه ابهام کمتری برای شما عزیزان پیش بیاد لازم دونستم اینجا این مطلب رو یادآوری کنم....

 

تا الان تونستیم با همت مادرانی که ندیده با هم دوست شدیم تجربیات کم و بیش مشترکمون رو در اختیار شما عزیزان بذاریم. در این وبلاگ تجربیات سه مادر فرزندپذیر نوشته شده:

 

1. دست نوشته های ساغر:

  • به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
  • پرده ی اول: سر خوشی...
  • پرده ی دوم: خیال ....
  • پرده ی سوم: سیلی ِ روزگار
  • پرده ی چهارم: یأس... حسرت ... انکار
  • گرهمسفر عشق شدی مرد سفر باش... هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش...
  • پرده ی یکی مونده به آخر: چیزی شبیه معجزه
  • پرده ی آخـــــــــــر: عشق ..... خوشبختی..... اصلا هرچیز خوبی که توی دنیا هست
  • بالاخره یک سالگی... من چه خوشبختم

 

2. دست نوشته های ویونا:

  • قسمت اول : دنیا که به آخر نرسیده
  • قسمت دوم : صلاح خدا
  • قسمت سوم : انتظار
  • قسمت آخر : سامان ، فرشته زندگی ما

 

3. دست نوشته های مامان آرمان:

  • یادداشت های مامان آرمان

4. دست نوشته های مامان شقایق:

  • قسمت اول :راهی که خدا میبره.
  • قسمت دوم : تصمیم سرنوشت ساز
  • قسمت سوم : لحظه دیدار نزدیک است...
  • قسمت چهارم : خوش اومدی جونم
همین طور با توجه به سوالات زیادی که در مورد مساله فرزندپذیری هست ویونا جان و مامان شقایق این مطالب رو هم در اختیار دوستان عزیز قرار دادند:
  • شرایط فرزند پذیری و خانواده امین
  • تغذیه فرزندخوانده با شیر مادر
  • Gotcha Day
  • قوانین مالی فرزندخواندگی

پس همینجا تقاضا میکنم برای راحتی خودتون یا از لینک سمت چپ وبلاگ یا با کلیک بر روی مطالب بالا تجربه ی هر کدوم از ما رو جدا بخونید....... خصوصا کسانیکه خودشون پا در این تجربه ی بزرگ گذاشتن یا تصمیم گرفتن که این کار رو شروع کنن....

× ضمنا یادآوری میکنم که بدلیل اینکه بعضی از مادران این کار رو پنهانی انجام دادن کلیه ی اسامی مادران و فرزندان اینجا مستعار هست و باز به همین دلیل متاسفانه بر خلاف میل خودمون از گذاشتن هرعکسی از فرشته های آسمانیمون معذوریم....
سپاسگزارم
یا حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق
نظرات ()



قوانین مالی فرزند خواندگی
نویسنده: شقایق 123 - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱

سلام به همه همراهان عزیز ومهربون وبلاگ

آرزو میکنم سال نو برای همتون سال رسیدن به خواسته ها وآرزوهاتون باشه همراه با تنی سالم ودلی خوش.

یکی از مسائل مهم در ارتباط با موضوع فرزند خواندگی تعهدات مالی لازم برای اقدام به این کاره. اغلب بین صحبتهای دوستان میبینیم ومیشنویم که اطلاعات اشتباهی دارن وحتی برخی از زوج هائی که مایل به اقدام هستن از ترس تعهدات مالی سنگین که ممکنه در توانشون نباشه این کار رو انجام نمیدن.

به همین دلیل وبعنوان کسانی که این راه رو رفتیم واز همه قوانین مطلع هستیم والبته اونارو اجرا هم کردیم،این قوانین رو با شما در میون میزاریم.

امیدواریم این اطلاعات برای عزیزانی که در تردید ونگرانی هستند مفید باشه.  

موضوع فرزند خواندگی در قانون مدنی ایران پیش بینی نشده وقانون حمایت از کودکان بدون سرپرست مصوب سال 53 نخستین گام در تنظیم روابط حقوقی این کودکان با خانواده  محسوب میشود.

متاسفانه بر اساس قوانین فعلی،وضعیت فرزند خوانده در رابطه با ارث همانند وضعیت فرزند بیولوژیک نیست وفرزند خوانده از والدین سرپرست ارث نمیبرد.

گرچه در بقیه موارد نظیر تربیت وتعهد به تامین پوشاک،غذا ،شرایط تحصیلی واز همه مهمتر عشق ورزیدن به  فرزند،حتی در قانون هم تفاوتی بین فرزند خوانده وفرزند بیولوژیک وجود نداردودر تعهد نامه ای که زوجین باید آنرا امضا وتعهد نمایند نیز این موضوع ذکر شده وبر عهده والدین میباشد.

ضمنا لازم به ذکر است که امکان فسخ فرزند خواندگی در 3 حالت وجود دارد:

1.بر اساس نظر دادستان مبنی بر سوءرفتار یا عدم صلاحیت زوجین

2.بنا بر درخواست زوجین مبنی بر وجود نقیصه در فرزند خوانده به نحوی که قابل تحمل برای آنان نباشد

3.به خواست فرزند خوانده و بر اساس توافق بین والدین بیولوژیک و سر پرست

باید توجه داشت که فرزند خواندگی و صدور شناسنامه به نام خانوادگی سرپرست رابطه شخص با والدین بیولوژیک را نفی نکرده وهمه قوانین ارث بین فرزند خوانده ووالدین وخویشان بیولوژیک وی بر قرار میباشد.

بر اساس قوانین سازمان بهزیستی ارائه گواهی تمکن مالی در زمان ارائه درخواست ضروری است وشامل فیش حقوقی،سند ملک ،ماشین و.. میباشد.

به منظور حفظ حقوق فرزند خوانده وبه منظور جبران عدم بر خورداری وی از ارثیه والدین حقوقی،آنان باید یک سوم اموال خود را از طریق دفتر خانه های رسمی  به فرزند خوانده صلح کنند.

مسلما افتتاح هر گونه حساب پس انداز،بیمه آتیه و... به موازات صلح اموال به تامین منافع مادی فرزند خوانده کمک میکند.

 

دوستان این خلاصه ای از قوانین مالی حاکم بر پروسه فرزند خواندگیه.

اما ارائه گواهی تمکن به این مفهوم نیست که اگه شما مالک یک دستگاه آپارتمان 200 متری در بهترین نقطه شهر نیستین یا ماشینتون بنز بنتلی نیست پس نمیتونین اقدام کنین!

طبیعیه  کودکی که یک بار به هر علتی از داشتن خانواده بیولوژیک خودش محروم شده  نباید دوباره در شرایط سخت از هر نظر قرار بگیره(آخه مگه یه نینی کوچولو چقدر تحمل داره؟)

بنابراین همونطور که یه زوج اغلب سعی میکنن پیش از بچه دار شدن به یه ثبات نسبی از نظر مالی برسن،خونواده فرزند پذیر هم باید از حداقل امکانات بهره مند باشن.

اما بنابر تجربه خودم وحرف قاضی دادگاهمون:

قاضی بیشتر به افراد توجه میکنه تا مادیات .اگه شرایط اولیه یه زندگی مناسب برای کودک فراهم باشه وپدر ومادر از سلامت روح وروان وشرایط اجتماعی مناسب بر خوردار باشن،دادگاه به علت نداشتن خونه براشون مانع ایجاد نمیکنه.

کسانی رو میشناسم که بدون اینکه مالک خونه یا ماشین باشن یه نینی گل دارن که الان بیشتر از 4 ساله دختر این خونواده اس.

البته یه تفاوت وجود داره اگه خانواده متقاضی از نظر مالی در شرایط مورد نظر دادگاه وبهزیستی نباشن،طول مدت زمان انتظار براشون بیشتر خواهد بود.

مثل خانواده مورد مثال که تقریبا 7 سال در انتظار بودن یا خانواده دیگه ای که میشناسم واونا هم 7 سال منتظر بودن. البته شرایط مادی در کنار شرایط تحصیلی ،سن ،شرایط اجتماعی و... همه با هم در نظر گرفته میشه.

بعضی از دوستان معتقدن، بودن در یک خانواده، از هر نظر به موندن بچه در بهزیستی ارجحیت داره حتی اگه خانواده شرایط مالی بدی داشته باشن.

در جواب این دوستان باید بگم بهر حال زمانی که حق انتخاب وجود داشته باشه عقل سلیم میگه بهتر رو انتخاب کن! درسته؟

اون بچه ها ئی که شرایط فرزند خونده شدن رو داشته باشن قطعا در بهزیستی نمیمونن،در مورد اون عده که متاسفانه بد سرپرست هستن قانون تاکید می کنه که نمیتونن به هیچ خانواده ای داده بشن با کمال تاسف.

بهر حال همه ما که تو این وبلاگ هستیم یک سوم از اموالمون رو به کوچولوهامون صلح کردیم وهممون برای تامین هر چه بهتر اونا هر کاری که لازمه وبه نظرمون بهتر اومده داریم انجام میدیم.

از باز کردن حساب پس انداز تا پیش خرید  یه ملک کوچولو یا خرید طلا یا....

بهر حال بعد از اتمام دوره آزمایشی دستتون برای تامین آتیه نی نی بازه بازه!

یکی از دوستان ما داره درس میخونه می دونین که هر چی مامان آدم بیشتر درس بخونه آدم بعدا بیشتر به دوستاش پز میده،مگه نه؟!

در نهایت هیچ کدوم از این ها نمیتونه جایگزین عشق مادر وحمایت پدر باشه،هر کدوم از ما ها، تو خانواده های مختلفی بزرگ شدیم با توان مالی متفاوت...

اما هیچ کدوممون درباره اینکه مادرمون عاشقانه دوستمون داشته وپدر تمام تلاششو برای بهتر کردن زندگیمون کرده ،شک نداریم.

امیدوارم این مطلب براتون مفید بوده باشه اگه اطلاعات کاملتری هم بخواین میتونین در منابع مختلف اینترنت تحت عنوان قوانین مالی فرزند خواندگی دنبالش بگردین.

با آرزوهای خوب برای همتون.

نظرات ()



اولین نوروز وبلاگ فرزندخوانده خجسته باد
نویسنده: ساغر سایه - پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳٩۱

 خداوندا....

از تو سپاسگزاریم بخاطر همه ی لطفی که در حق ما روا داشتی

به امیدی سالی پر بارتر برای شما همراهان و همدلان

به امید روزی که هیچ مادری بدون فرزند نباشد و هیچ فرزندی بدون مادر

آمین

نظرات ()



Gotcha Day
نویسنده: ویونا - چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠

در چنین روزی ، من مادر شدم و فرشتمو در آغوش گرفتم.

 

پارسال ، در چنین روزی پسرم رو به خونمون آوردیم.وای . خدای من. حتی یادآوری اون روزها هم لذت بخشه. ازت بینهایت متشکرم. 

از شب قبل ، کیفش رو بسته بودیم. یک دست لباس نوزادی و کلاه که با کلی سلیقه و وسواس خریده بودیم، یک قنداق فرنگی ،یک شیشه شیر ، یک قوطی شیرخشک هومانا (آخه شیرخوارگاه گفته بود که هومانا به پسرم میدن)، آب جوش ، پمپرز. دوربین عکاسی و فیلم برداری  

شب از اشتیاق فردا خوابمون نمیبرد. فقط همدیگه رو میبوسیدیم و ذوق فردا رو داشتیم. 

مادرم هم اومده بود تهران که بهمون تو بچه داری کمک کنه. اگرچه بعد از اون خودش اقرار کرد که متعجب شده بوده که من چقدر خوب و باحوصله این کار رو انجام میدم.

برای اینکه این مدت من فقط تو اینترنت در مورد حمام کردنو ، نحوه تعویض پوشک و شیر و خواب و  رشد  کوچولوها ونحوه برخورد و ایجاد ارتباط با فرزندخوانده  تحقیق میکردم. بعضی وقتها هم ، روی عروسک ها تمرین میکردم.

اسم این روز ، روز تحویل فرزند دلبندتان ، را میتوانید به نام Gotcha day در اینترنت پیدا کنید و مراسم مربوط به امروز رو مطالعه کنید. ما که جشن سیسمونی نتونسنتیم بگیریم اما میتونیم امروز رو هر سال جشن بگیریم.

ما پارسال جشن معرفی عروسکمون رو گرفتیم،البته با تاخیر. چون تو سایتها خونده بودم که بهتره روزهای اول خودمون با پسرمون تنها باشیم تا پسرمون اول ما رو خوب بشناسه و با ما اخت بشه و بعد بغل اینو اون بدیمش. 

اگرچه دیگران خیلی مشتاق دیدن پسرمون بودن ، اما از قبل بهشون اطلاع داده بودیم که ما چنین برنامه ای داریم ولطفا به خواسته ما احترام بزارین.

مادرانی مثل ما میدونن که روزهای اول بچه مثل پرستار بهمون نگاه میکنه و رابطه عاطفی برقرار نمیکنه. اما خیلی زود ، وابسته میشه فقط باید صبور باشیم و بهش زمان بدیم که خودش رو با محیط جدید وفق بده و به ما به عنوان پدر و مادرش ، اعتماد پیدا کنه. 

به همین دلیل بهتره روزهای اول، حتی الامکان، فقط پدر مادرش اونو در آغوش بگیرن و تر و خشکش کنن و  از نزدیکان بخوان که این حق رو به شما و فرشتتون بدن . اینطوری خیلی سریعتر ، این دوران ایجاد وابستگی سپری میشه.

چند وقتی بود که میخواستم پستی درباره معرفی کتاب بزارم ولی بدلیل مشغله زیاد امکانش نبود.

اما در این پست میخوام چند تا کتاب خیلی جالب رو به شما معرفی کنم.

متاسفانه در خصوص فرزندخوانده ، کتاب های زیادی به زبان فارسی موجود نیست ، ولی کتابهای زیر در بازار موجود است. خوشحال میشیم اگر شما هم به ما کتابهایی  در این زمینه هم فارسی و هم لاتین معرفی کنید.

 

1- فرزندپذیری ، مولف : رضا رزاقی

این کتاب در سایت بهزیستی قابل دانلود کردن میباشد و به مسائل بسیار جالبی در آن اشاره شده است. http://www.behzisti.ir/Publications/Show.aspx?id=46

2- افکار پنهانی یک مادر فرزندپذیر، ترجمه : مهدی کامکار

این کتاب درباره خاطرات و احساسات یک مادر خوانده در خصوص فرزندخواندگی میباشد

3- پاسخ‌های اساسی به پرسش‌های دشوار درباره‌ی فرزندخواندگی  ( آنچه کودکان باید بدانند ) ، مترجم : محسن جزایری 

4- فرزندخواندگی ، نویسنده : صادق شریعتی نسب ( توصیه شده توسط یکی از خوانندگان وبلاگ و با تشکر فراوان از ایشان )

5- حقوق کودکان فاقد سرپرست قانونی، تالیف : فاطمه رضایی، دکتر ولی ا... نصر ، حمیدرضا الوند

این کتاب در سایت بهزیستی قابل دانلود کردن میباشد.

 

امیدورارم مفید واقع گردیده باشد.

نظرات ()



تغذیه فرزندخوانده با شیر مادر
نویسنده: ویونا - شنبه ۱ بهمن ،۱۳٩٠

تغذیه فرزندخوانده با شیر مادر

 

چه باید بدانم ؟

با چه چالشهایی روبه رو خواهم بود ؟

چگونه میتوانم این مشکلات را حل نمایم ؟

از چه منابعی میتوانم کمک و اطلاعات بیشتری کسب نمایم؟

 

چه باید بدانم ؟

شما ممکن است متعجب گردید در صورتی که بدانید که برای تغذیه کودک با شیر مادر نیازی به زایمان نیست و شما میتوانید فرزندخوانده خود را از سینه تان تغذیه نمایید.

اما تقریبا نیمی از مادر خوانده های که برای شیردهی تلاش مینمایند ، میتوانند شیر تولید نمایند و تعداد اندکی میتوانند به طور کامل  فرزندشان را با شیر خود تغذیه نمایند.

مکیدن سینه مادر توسط نوزاد باعث تولید شیر میگردد و این یک واکنش فیزیولوژیک خودکار مرتبط به دوران بارداری نمی باشد.

ترشح هورمون باعث تولید شیر  میگردد. پرولاکتین ، هورمون  ایجاد شده توسط غده هیپوفیز ، منجر به تولید شیر میگردد ، و اگر سینه را به اندازه کافی برای افزایش سطح پرولاکتین تحریک نمایید، شما قادر به تولید شیر خواهید بود.

افزایش هورمون استروژن و پروژسترون در طی حاملگی ، به آماده سازی بدن یک زن برای شیردهی از طریق گشاد کردن مجاری ها و ....کمک مینماید – لذا جریان یافتن شیر در مادرانی که وضع حمل نکرده اند ، کمی مشکل میباشد.

با چه چالشهایی رو به رو خواهم بود ؟

القا شیردهی  پیچیده نیست ، اما  پروسه ای زمان بر می باشد. : یک شیردوش تهیه کرده و از آن استفاده نمایید. اما انتظار نداشته باشید که بعد از چند روز ، بتوانید شیر تولید نمایید.بلکه ممکن است از یک ماه تا چند ماه در صورت پمپاژ منظم ، به طول انجامد. ( از تعداد دفعات پمپاژ کم شروع نموده تا به هشت تا ده بار در روز برسانید). تطبیق و زمان بندی این کار را با زمان ورود نوزاد شما سخت میباشد ، زیرا به طور معمول پدر و مادر خوانده اطلاع دقیقی از زمان ورود نوزاد خود ندارند.

درحالیکه مادر خوانده می تواند از نوزاد خود پرستاری نماید ، اما  معمولا به میزان مادران باردار نمی توانند تولید شیر نمایند. (به دلیل سطح هورمون پرولاکتین).

چگونه می توانم این مشکلات را حل نمایم؟

به این عمل شیر دادن از سینه خود به نوزاد ، به دید فرصتی برای شناساندن مادر به کودک خود و فرصتی برای ابراز عشق و آرامش به او بنگرید.

اما انتظار نداشته باشید که تنها منبع تغذیه نوزاد خود باشید.

سوزان کوندون ، مشاور هیئت شیردهی بین المللی : " هدف مادرخوانده هایی که از نوزاد خود پرستاری میکنند ، تولید شیر به مقدار معین نمی باشد ، بلکه هدف ایجاد پیوند با کودک میباشد. اکثر این مادران نگران حجم شیر تولیدی نمی باشند ، بلکه آنها خواستار فرصتی برای ابراز حس نزدیکی به نوزاد خود هستند.

شما احتمالا  قادر به ایجاد پستان  پر از شیر نخواهید بود ، بنابراین شما نیاز به مکمل دارید. اما این بدان معنا نیست که شما باید کودکتان را با بطری شیر تغذیه نمایید.

خانم کوندون استفاده از Medela SNS( Supplemental Nursing System)، سیستم مکمل پرستاری مدلا ، را پیشنهاد مینماید که به شما این امکان را میدهد که شیر خشک رو از طریق یک جفت لوله نازک که با نوار چسب به نوک سینه چسبانده اید، به نوزاد بدهید. بدینوسیله نوزاد شما از ترکیبی از شیر شما و شیرخشک تغذیه مینماید.

 http://www.nurturecenter.com/index.php?l=product_detail&p=1255

http://www.lowmilksupply.org/abs.shtml

 

یکی دیگر از سیستمهای رایج ، سیستم کمک آموزشی شیردهی Lact-Aid Nursing Trainer، میباشد که شبیه دستگاه مدلا میباشد . با این تفاوت که در دستگاه مدلا ، سوسپانسیون شیرخشک در بطری پلاستیکی متصل به لوله ذخیره گردیده است اما در این دستگاه کمکی، سوسپانسیون شیرخشک  در کیسه پلاستیکی ذخیره گردیده است که باعث راحت تر در آغوش گرفتن نوزاد در آغوش مادر میگردد.

http://www.lact-aid.com/helpful-hints-using-your-lact-aid-nursing-trainer-system/

 

این دستگاههای کمکی دارای دو عملکرد میباشند: اولا باعث تغذیه کافی نوزاد گردیده. ثانیا باعث مکیدن نوک پستان توسط نوزاد و در نتیجه افزایش تولید شیر میگردد.

 

از چه منابعی میتوانم اطلاعات و کمک بیشتری کسب نمایم؟

هیئت بین المللی ترویج تغذیه با شیر مادر فرانسه از بهترین منابع اطلاعات برای مادران شیرده میباشد. این وبسایت  اطلاعات زیادی در این خصوص در اختیار شما قرار میدهد و همچنین شما را با مادرخوانده هایی که به این روش فرزندشان را با شیر خود تغذیه نموده اند ، آشنا نموده و امکان برقراری ارتباط با ایشان را برای شما فراهم می آورد.

http://www.llli.org/faq/adopt.html

خانم کوندون مطالعه کتاب تغذیه فرزندخوانده با شیر مادر، نوشته دکتر پیترسون رو توصیه مینماید.

متن فوق ترجمه مقاله زیر میباشد. امیدوارم که مفید واقع گردیده باشد.

http://www.babycenter.com/0_breastfeeding-an-adopted-baby_8482.bc

ضمنا علاوه بر روش فوق با مراجعه به دکتر زنان و با استفاده از قرص میتوانید نوزادتان را از شیر خود تغذیه نمایید.مادرانی که وضع حمل نموده و شیر کافی دارند نیز از همین روش جهت افزایش شیر خود استفاده مینمایند.

نظرات ()



خوش اومدی جونم.
نویسنده: شقایق 123 - جمعه ٩ دی ،۱۳٩٠

صبح زود چهارشنبه نهم تیر ماه گرم سال 89 دوباره شال وکلاه کردیم ورفتیم دادگاه .از قبل مقادیر متنابهی حرف زشت آماده کرده بودم که حداقل به منشی قاضی بگم،اما خوشبختانه خود قاضی،شنگول وسر حال پشت میز رئیس شعبه نشسته بود و داشت صبحانه میل می کرد! دلم می خواست برم دستشو بگیرم وبیارمش تو دفتر خودش!

انقدر یه بار من یه بار شوهرم رفتیم جلوی در که بلاخره اومد بیرون. البته خدا خیرش بده کارهای مارو خیلی سریع انجام داد ومنشی اش هم همه مراحل اداری رو خودش انجام داد.بعد با سرعت نور رفتیم بهزیستی شمیرانات وکارای اداری وبعد بهزیستی پیچ شمرون و در پایان ماراتن، خسته واز نفس افتاده از بدو بدو های صبح تا ظهر،شیرخوارگاه...

تو این فاصله تیم استقبال با نهایت سرعت ودقت داشتن کار هارو انجام می دادن از خرید میوه وشیرینی تا آب وجاروی جلوی در و آماده کردن یه ببعی تپل مپل برای قربونی. هر 10 دقیقه یکی به گوشی های ما زنگ می زد ودر جریان لحظه به لحظه امور اداری، ترافیک مسیر وسرعت ما قرار می گرفت!

بلاخره رسیدیم.با چند تا جعبه شیرینی ویه ساک لباس بچه!

تا دخترم حاضر بشه ما تو دفتر خانم مدیر نشستیم و اون برامون از بچه های بد سرپرست موسسه وبه اصطلاح پدر مادر هاشون گفت .که گاهی میومدن اونجا وداد بیداد وتهدید می کردن نمونه اش چند هفته قبل که یکی اومده بود تو ورفته بود طرف اطاق های بچه ها وبا سنگ شیشه هارو شکسته بود...

اتفاقا همون موقع یه مردی هم که تازه از زندان اومده بود داشت اونجا باهاشون بحث وجدل می کرد و ما که دل تو دلمون نبود که زودتر دخترمونو ببریم خونه یه چشممون به در بود ویکی به این مرده که می خواست از طریق پسر کوچولوش که اونجا بود پولی به جیب بزنه اما حتی حاضر نبود بره بچه رو ببینه!

یه دفه یکی از پرسنل دوید تو اطاق مدیر که خانم فلانی بدو یکی داره با چاقو میره طرف اطاق بچه ها!

اینو از ته دل می گم: در اون لحظه حتی نفهمیدم چطوری سر از حیاط در آوردم تنها فکرم این بود که اگه این آدم سر راه به بچه من بر بخوره وبخواد آسیبی بهش برسونه با دستای خودم می کشمش!

خوشبختانه خیلی زود معلوم شد که اون مرد رفته و اونی هم که چاقو داشته قصابی بوده که برای کار اومده وداشته می رفته آب بخوره!!! ای خدا بگم چیکارش کنه!

عاقبت شاهزاده خانممون اومد،با لباس خوشگلی که براش گرفته بودیم بغل مربی مهربونی که هر جا هست امیدوارم صحیح وسلامت باشه چون مثه بچه خودش از دخترم مواظبت کرده بود وهر بار که یادش می افتاد دیگه نمی بیندش کلی گریه می کرد وحتی هدیه ناقابلی رو که از طرف دختری برای تشکر از اونهمه زحمتش گرفته بودیم قبول نمی کرد،خانم حسینی عزیز  چشماش از شدت گریه قرمز بود وگمونم برای همین انقدر طول کشید تا بچه رو حاضر کنه.

ستاد استقبال آماده بود... تو شیرخوارگاه هم همه دور ما وکوچولو جمع شده بودن وبرامون آرزوی خوشبختی می کردن. نیم ساعتی طول کشید تا همه از شازده خانم خداحافظی کنن بسکه اونجا عزیز بود...

ساعت دو ونیم بعد ازظهر نهم تیر 89 بلاخره خونه ماهم پر از صدای خنده وصلوات والبته مقدار زیادی گریه شد.

عمه ها وعموها دائی جون، مامانبزرگ ها وبابابزرگ دوستای نزدیک همه اومده بودن دیدن گل ما. 

دخملی از دیدن اینهمه آدم که بهش چشم دوخته بودن وقربون صدقه حتی نگاه کردنش می رفتن متعجب شده بود.تو روروءکش نشسته بود وبا هر قاشق سرلاک برنجی که می خورد یکی از دکمه ها رو می زد و خوشش میومد....

هر کس می دیدش می گفت چقدر شما خوش شانسین،چقدر خوشبختین.راست می گفتن.

بابائی جون که تا اون موقع کلی جلوی خودشو گرفته بود تا صبح اون اولین شب،بارها وبارها اومد بالای سر نی نی و بهش خیره شد....

تصمیم گرفتیم برای معرفی گلمون به فامیل یه مهمونی بگیریم.توی باغ، با ارکستر وچراغونی وغذای مدل به مدل.هر چی من می گفتم بابا جان اینهمه هزینه نکنیم عوضش این پول رو براش بزاریم تو حسابش به خرج این بابائی ندید بدید عاشق دختر ،نمیرفت! حتما باید تو باغ باشه با همه امکانات!

همه رو دعوت کردیم از دور ونزدیک،حتی اونائی که سالی یه بارم نمی دیدیم.همه اومدن  وهمه با دیدن گل ما کیف کردن همه بهمون آفرین گفتن اما ما که آفرین نمی خواستیم.فقط یه چیز می خواستیم یه فرزند سالم وانشالا صالح که خدا بهمون داد. 

 از اون روز تا حالا یک سال ونیم می گذره.دخترم خانمی شده برای خودش.خوشگل وناز ودر حدی استثنائی باهوش .فکر نکنین دارم قمپز مادرونه در می کنم! نه.

حتی روانشناس های کودکی که برای پایش رشدش پیششون میریم همین نظر رو دارن.همه قوم وخویش ها وحتی غریبه هائی که فقط یک بار دخملی رو دیدن همینو می گن.برای دخترم آرزوهای دور ودراز زیاد دارم.

اما فقط یه آرزو هست که همیشه براش به در گاه خدا دعا می کنم:

دختر نازم،الهی همیشه شاد و سالم باشی .

من وبابا فقط همین آرزو رو داریم. الهی آمین

نظرات ()



لحظه دیدار نزدیک است...
نویسنده: شقایق 123 - جمعه ٩ دی ،۱۳٩٠

بعد از ظهر 31 خرداد 89 برای خودم روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم زنگ زد،با یه هیجانی گفت سلام که فهمیدم حتما خبریه.گفت الان از بهزیستی زنگ زدن که فردا اول وقت بیاین بهتون نامه بدیم برین کوچولو رو ببینین.

نمی تونم حال خودمو توصیف کنم،اشک می ریختم ومی خندیدم وعین بچه ها بالا وپائین می پریدم.پرسیدم هیچی ازش نگفتن؟ گفت چرا فقط گفتن نه ماهشه وخیلی هم خوشگله!

تو شورای فرزندخواندگی با درخواست ما مبنی بر دختر و دو ماهه بودن نی نی موافقت شده بودوحالا باید می رفتیم یه نینی نه ماهه رو می دیدیم.راستش دوست داشتم کوچیک تر بود اما من با خدا یه عهدی بسته بودم.راستش اوائل فکر می کردم ما رو می برن تو شیر خوار گاه و بچه هارو بهمون نشون می دن تا یکی رو انتخاب کنیم!

از تصور این موضوع داشتم ناراحتی اعصاب می گرفتم آخه مگه می شه؟ من همه اشونو می خوام!!بعدا فهمیدم که نه ،ما در هر مرحله فقط یه بچه رو می بینیم والبته می تونیم اون کوچولو رو حالا به هر دلیلی نخوایم. اما من به خودم گفتم اولین بچه ای که می بینم مال خودمه فقط خدا جون هوای کارو داشته باش که نی نی خودمو همون بار اول بیارن پیشم.این شد که نه تنها سن برام مهم نبود به خیلی چیزای دیگه هم اهمیت نمی دادم.

مگه اونشب صبح می شد ؟ من که همیشه تنبل وپر خواب بودم هفت صبح جلوی در به شوهرم غر می زدم که یالا بجنب دیر شد!!!

رفتیم بهزیستی شمیرانات نامه دادن برای بهزیستی پیچ شمرون و ما در حالیکه از شنیدن اسم بچه مات ومتحیر مونده بودیم رفتیم اونجا.

آخه اسم دخترم همون اسمی بود که خودمون با یک اسم دیگه براش انتخاب کرده بودیم. ضمنا مسئول پرونده تا منو دید گفت جل الخالق شما چقدر شبیه بچه هستین!

بابا خدا دیگه چطوری بگه این جغله مال خودته؟!

کارای اداری تا ظهر طول کشید وما همراه یه زوج دیگه رفتیم شیرخوارگاه. تقریبا یک ربع طول کشید تا کوچولو رو بیارن .وقتی توبغل مربی اش اومد تو  برای چند لحظه دنیا ایستاد .. من دیگه نه کسی رو می دیدم نه چیزی می شنیدم... نمی دونم لحظه ای که مادری بعد از نه ماه بچه اشو می بینه چه حالی می شه..من بعد از 10 سال بچه امو می دیدم و حالی که داشتم وصف نشدنیه... گریه امونم نمی داد یعنی این کوچولوی سفید روی موبور دختر منه؟

بغلش کردم واز ته دل بوسیدمش طفلکم یه کم ترسیده بود خوب حتما به خودش می گفت این خانمه کیه؟ چرا انقدر فشارم می ده؟ چقدر گریه می کنه؟!

همسرم فیلم می گرفت ونمی اومد جلو گمونم نمی خواست ما برق اشک رو تو چشماش ببینیم.تازه دخترکم هم کمی غریبی می کرد..

بگذریم... همون روز رفتیم دنبال گواهی سلامت مطب دکتر بسیار حاذقی که می شناختیم ودو تا پسر داشت هر دو فرزند خونده اما برادر های تنی پس دکتر حال مارو خوب می فهمید.

رفتیم بیمارستان برای سونوگرافی فرداش هم آزمایشگاه برای آزمایش خون ...

وای که چه حالی شدم وقتی از بچم خون می گرفتن و اون از ته دل جیغ می زد حالم بد شد وافتادم وبرام آب قند آوردن...

اما سختتر از همه وقتی بود که باید نی نی رو بر می گردوندیم خونه اون زمان مگه می شد از اون کوچک شیرین دل کند؟!

بعد از آماده شدن آزمایشها که با کلی التماس ظرف مدت کوتاهی آماده شده بود وگرفتن گواهی سلامت رفتیم دادگاه تا قاضی حکممونو بده اما از بخت ما جناب آقای قاضی رفته بود مرخصی ....

سعی کردیم با رفتن دنبال آماده سازی اطاق بچه سر خودمونو گرم کنیم.هر چی عقده تو این همه سال ته دلمون مونده بود یهو سر باز کرد. اگه مامانم نبود که بعضی اوقات جلومونو بگیره گمونم بازار رو می خریدیم واسه شازده خانممون!

اما چشمتون روز بد نبینه که این جناب قاضی خجسته،رفته بود مرخصی و تا چهارشنبه 9 تیر نیومد سر کار. هر روز می رفتیم شعبه ودست از پا دراز تر بر می گشتیم . اطاق خوشگل دخملی حاضر بود اما از خودش خبری نبود.هر روز می رفتم تو اطاق گریه وزاری هر کس هم می گفت چه اطاق قشنگی،می گفتم تا بچه توش نباشه مفت نمی ارزه.

حتی با اصرار رفتم پیش رئیس شعبه تا کار مارو به یه قاضی دیگه بسپره پیرمرد بد اخلاق وخشنی بود گفت خانم ده سال صبر کردی چند روز دیگه هم روش!

آخه مرد بی احساس تو چی از حال من می فهمی ؟ با چشم گریون وگوشای آویزون برگشتم خونه.

از لحظه ای که دخترمو دیدم حس می کردم یه چیزی مثه یه ریسمان از داخل قفسه سینه ام به کوچولوم وصلم می کنه.درست از محل چاکرای خورشیدی ام جائی که محل همه احساسات وعواطف مادرانه اس وبین همه مادر ها وفرزند ها هست مثلا بین خودمو مادرم....بارها تو اون شبا از خواب می پریدم ومی دیدم که دارم به دخترم فکر می کنم واون ریسمان نامرئی انگار کشیده می شه...

تو اون روزا دیگه دیدن بچه نرفتیم چون نمی تونستم تحمل کنم که باز بمونه اونجا وما دست خالی بر گردیم خونه اما روز آخری که باز رفتیم دادگاه وقاضی نبود دیگه طاقت نیاوردیم ...این بار سومی بود که کوچکم رو می دیدیم. موهاش زیر آفتاب تیر ماه می درخشید این بار انگار مارو شناخته بود کلی برامون خندید وبا هم بازی کردیم.

اونقدر برای رفتن دست دست کردیم که بیرونمون کردن! اون موقع نمی دونستیم اما اون آخرین روز وشبی بود که توی خونمون دو نفر بودیم! 

نظرات ()



تصمیم سرنوشت ساز
نویسنده: شقایق 123 - پنجشنبه ۸ دی ،۱۳٩٠

عاقبت فهمیدم راه من کدومه؟من جزء اون دسته آدمای خوشبختی قراره باشم که خدا بهشون نظر لطف کرده. اونائی که از موهبت داشتن یه فرشته کوچولو تو آغوششون برخوردارن که از راههای دوری اومده...

چند سال قبل گاهی مادرم از این راه حرف می زد اما من موافق نبودم وحالا می فهمیدم که سرنوشتم همینه جالب اینجاست که خیلی هم خوشحال بودم. با شوهرم حرف زدم واون هم با اینکه کمی مردد بود قبول کرد.

وقتی یه زوج تصمیمی به این مهمی می گیرن به خیلی چیزا فکر می کنن:این بچه چه شکلیه؟ والدین بیولوژیکش کیا هستن؟ نکنه بیماری ژنتیکی خاصی داشته باشه واز ما برای کمک کاری برنیاد؟به بقیه چی بگیم؟ برخورد اطرافیان چطوریه؟ به بچه چی بگیم؟

این سوال آخری که واقعا آدمو می ترسونه.اما انگار خدا وقتی برای این کار انتخابت می کنه حسابی هواتو هم داره.یه شجاعت خاصی بهت میده که حتی تو جامعه سنتی مثه جامعه ما که هنوز هم این مسائل یه جورائی تابو محسوب می شن،از هیچ حرف وعکس العملی نترسی.مگه کار خلاف شرعی می خوای بکنی؟!

شهریور 88 بود گفتیم خدایا به امید تو،ما آماده ایم.تو هم لطفا یکی از اون تپل مپل هاشو برای ما بزار کنار!

رفتیم بهزیستی، رفتیم دادگاه ، رفتیم پزشکی قانونی،آزمایش اعتیاد دادیم،مشاوره روانی شدیم و....

خیلی مراحل سختی بود نه از نظر کارهائی که باید می کردیم وجاهائی که تا اون موقع نرفته بودیم،بلکه از این نظر که اصولا بچه دار شدن یه فرآیند خیلی عاطفی واحساسیه.با محیط پزشکی قانونی یا دادگاه وآدمای این جور جاها اصلا هماهنگ نیست.اما هر روز با خودم می گفتم یه قدم دیگه برداشتیم یه پله دیگه به دخترم نزدیک شدم.بلاخره تموم می شه...فکر کردن به دخترمون به ما نیرو می داد. این فکر که آیا الان به دنیا اومده یا نه؟کجاست؟ داره چیکار می کنه؟ گاهی نگرانش می شدم،بخصوص تو هوای سرد.نکنه سرما بخوره بچم....

کسی از این ماجرا چیزی نمی دونست بجز مادرم،برادرم وخواهر شوهر بزرگم که از قبل از ازدواجمون با هم دوست بودیم وتو جریان حامل خیلی به دادم رسید.

من فکر می کردم انجام مراحل قانونی اولیه سختترین مرحله اس اما بعد فهمیدم ماههای انتظار از همه سختتره...

تا بهمن خبری نبود و ما هر هفته می رفتیم پیش مسئول مربوطه حال واحوال نی نی امونو می پرسیدیم واونم هر بار یه جواب میداد هنوز نوبت شما نرسیده!

عاقبت بعد از 6 ماه هول ولا تو اسفند نوبت شورای فرزند خواندگی ما رسید.وقتی وارد جلسه شدیم یه کم جا خوردم نزدیک ده نفر آدم پشت یه میز نشسته بودن وما دو تا سر به زیر ومودب ،دستا رو زانو نشستیم جلوشون وخیلی با ادب واحترام جواب کلی سوال  که ازمون پرسیدن رو دادیم.حسابی دلشونو بردیم وبه خیال خودمون تا عید دیگه نینی گولومون پیشمون بود. که البته زهی خیال باطل! هنوز باید می رفتیم ته صف!

آی دلم می خواست هول بدم وبرم جلو!!

تو این فاصله یه دفتر چه پر کرده بودم از اسم های زیبای ایرانی و معناشون.یه دفتر چه هم پر از لیست وسائل کوچولو،حتی مامانم وسائل مربوط به بچگی خودمو برام آورده بود که هر وقت خیلی دلتنگی می کردم می رفتم سراغشون می چیدمشون دورم و........

عید نوروز 89 هم رسید وما بازم تنها بدون نی نی نشستیم دور سفره هفت سین ،دهمین نوروز با هم وبدون کوچولو...

شروع سال دیگه زیاد امیدی نداشتم به خدا گفتم بابا من که هر کاری خواستی کردم،مردم از انتظار اینجام دست از سر امتحان کردن صبر من بر نمی داری؟!

گمونم آخرای بهار خدا جونم دیگه به این نتیجه رسید  که من بسمه و حسابی زیر وبالا امتحانم کرده،حالا دیگه وقتشه....

 

/p

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »