صبح راس ساعت 8 با عروسک محبوبش که گرفته بغلش پیداش میشه...

دمپائی های قرمز پاشنه بلندشو پوشیده که اگه میشد شب هم درشون نمیاورد!

تق تق تق تق....

بیچاره همسایه طبقه پائین!ساکت

خوب چه میشه کرد دختر ما خیلی خانوممممممممممممممممم تشریف دارن البته منهای اون موهای حلقه حلقه زولیده پولیده بورش که عین علی بابا همیشه یوری توی صورتشه وبه هیچ صراطی مستقیم نمیشه!

بابا بیدارشو من سرلاک میخوام!

بابا بیدار شو من جیش دارم!

بابا بیدار شو من تشنمه!

بابا بابا بابا بابا ......

قربون دختر بابائیم برم که اصلا اهمیتی به مامان خوشخوابش نمیده مگه مواقعی که بابا جان زودتر رفته باشن سرکار واون وقت صدای تق تق دمپائیها در تمام خونه میپیچه ووقتی بابا یافت نشد!:

مامان بابا کجا رفت؟

مامان بابا کی رفت؟

مامان بدار(همون بیدار)شو منو ببر مهد تودت(کودک)!

بلند میشیم اول درص(قرص) لووتیروکسین هر روز یک چهارم هر روز هر روز....

بعد اسید فولیک برای کم خونی .... اگه یک روز بهش اسید فولیک ندیم خودش سراغشو میگیره اون کی(اون یکی ) درصم کو؟

بعد  مراسم تهیه سرلاک

درست عین مراسم تهیه چای در ژاپن با دقت ووسواس  ونظم هر روزه!

خودشون 5 داشق(قاشق) سرلاک میریزن توی کاسه واین وسط یکی هم میره داخل دهن مبارک که معمولا اسباب سرفه وپخش شدن ابری از سرلاک عسل وخرما تو آشپزخونه میشه

بعد هم خوردن صبحانه توسط دخترک مستقل ما ودر پایان نشون دادن کاسه خالی برای اثبات اینکه چرا هر روز قدش بلندتر میشه ودستش به همه جا میرسه!

گاهی گداری چند لقمه نون پنیر کوچولو به عنوان تنوع وگرنه قانون سرلاک تغییر ناپذیره وما هم ملزم به اطاعت هستیمبازنده

بعد مراسم جیش کردن:

خودم خودم خودم....

همه کار توسط خانومممممممم انجام میشه وتازه درو هم به روی ما میبنده ومیگه:زشته! عیبه!

بعد از اتمام کار:مامان البته اغلب بابا!

بعد هم پوشوندن لباس برای رفتن به مهد تودت

که مراسم ورزش  صبحگاهی هم میشه بهش گفت:

ما بدو دختر بدو از این اطاق به اون اطاق از روی تخت به زیر تخت از روی کاناپه به لای مبلها...

تا بلاخره لباسها پوشیده بشن ومرحله سخت نهائی بستن موها...

یا باید همزمان با دختر بدوئیم وموهارو بلاخره هر طور شده کجکی وراستکی ببندیم یا با کلی قصه وزبون گرفتن سعی در ثابت نگه داشتن این پرنده کوچولوی بی قرار داشته باشیم که البته آخرش هم یه دسته مو از اون وسط مسط ها میزنه بیروننیشخند

در نهایت مراسم انتخاب کفش:

این تفش سفیدا  شبیه این جای لباسمه اینو میپوشم!ببین ببین لباسم درمزه تفش درمزم تو؟(خودتون فهمیدید یا ترجمه کنم؟!)

بعد هم بوس   از این ور واونور ومراسم سپردن عروسکش به من که مواظبش باشم وبعد بسته شدن در آسانسور در حالیکه تا 5 دقیقه بعد هنوز صدای حرف زدنش از پارکینگ میاد!

گاهی داره با همسایه ها سلام علیک میکنه گاهی با پیشی حرف میزنه گاهی هم همینطوری الکی خوش داره جیغ بکشه قدرت صداشو امتحان کنه!

درو که میبندم منم وکوهی از کار...

لباسای پخش وپلا مدل به مدل اینور واونور ، کفش ،دمپائی،عروسک،اسباب بازیا،میز صبحانه....

لباسای توی ماشین ،لباسای روی میز اطو، کار کار کار....

تند تند مشغول میشم باید خونه رو هر هفته از بالا تا پائین حسابی تمیز کنم آخه دخترک من آلرژی تنفسی داره وذره ای گرد وخاک نباید تو محیط باشه

منم دشمن سرسخت همه چیزائی که دخترمو اذیت کنن

با انواع واقسام دستمالها مشغول میشم

شوینده کمتر استفاده میکنم آخه بوش نباید تو محیط بمونه

اون وسط مسطا هی میرم پای لپ تاپو از دوستای خوبم سراغ میگیرم  حال احوال فرشته هاشونو میپرسم 

درد دل میکنیم ،تعریف میکنیم....

ساعت نزدیک 3 که میشه تند تند حاضر میشم باید برم دنبال دخملی

وقتی منتظر اومدنش هستم گاهی مدیرشون یا مربیش میان واز کارای روزش تعریف میکنن:

امروز تو کلاس موسیقی همه انگشت به دهن رقصیدنش مونده بودن

امروز این نقاشی هارو کشیده

امروز این حرفهارو زده

امروز ... امروز... امروز...

وقتی منو میبینه میدوئه بغلم  تلافی همه خستگی از صبح تا اون موقع رو در میاره 

از لحظه ای که سوار ماشین میشیم یه ریز حرف میزنه تا برسیم خونه

از مهد ودوستاش میگه از مربیهاش از اینکه عمو احسان بهشون گفته چیکار کنن یا عمو آرش چه شعری براشون خونده

گاهی هم چند تا کلمه انگلیسی میپرونه ومن کیف میکنم...

رنگ همه اتوبوسا وکامیونا رو میگه ،همه ماشینای شبیه ماشین من یا باباشو نشون میده با ذکر اسم ورنگ 

کم کم مدلشونویاد میگیره!

موقع پارک کردن ماشین تو پارکینگ دائم تذکر میده:

مامان نزنی به ستون(یه بار زدم به ستون وبراش تعریف کردم دیگه یادش نمیره!)

مامان نزنی به ماشین خاله ستاره(ای داد برمن!)

مامان نزنی به ماشین من!!!!!!!!!!!!!!!!!وقت تمام

بعد هم که پیاده میشه اول یه دور با ماشین شارژی اش میزنه 

بعد با اسکوترش بازی میکنه بعد دنبال پیشی وکلاغ و مورچه و خلاصه همه حیوونا میکنه تا بلاخره رضایت بده بریم بالا

زدن دکمه آسانسور یعنی:ببین چقدر قدم بلند شده!

من بلدم 

من میتونم

من غذامو خوب خوردم!

تا میرسیم تو خونه عروسک مورد علاقه اشو بغل میکنه وسلام وماچ مالی وتعریف وقایع یومیه!

با هم نقاشی میکنیم ،کتاب میخونیم ،ورزش میکنیم،کاردستی میسازیم،شیر میخوریم،سی دی خاله سوسکه میبینم

حرف میزنیم ،حرف میزنیم،حرف میزنیم تا جائی که مغز من داغ میکنه ودهنم هم کف!خنثی

از حدود نیم ساعت مونده به اومدن بابا با هر صدائی درو باز میکنه،تا بلاخره بابا بیاد

دیگه نوبت باباس که حرف بزنه و جواب سوالاتو بده وببره دخترکمونو بیرون تا بازی کنه ومن شامو درست کنم

بعد هم بیان وبا کلی ترفند واداریمش دستشو بشوره وبا کلی دنبالش دویدن وقصه سرهم کردن شامشو بدیم 

بعد هم با کوه اسباب بازیهای وسط هال بازی کنیم تا ساعت نه دوباره وقت دارو:اینبار اسپری وشربت برای آلرژی....

بعد هم قصه های شب

بعد هم سر روی بازوی مامان دراز کش روی کاناپه  در حالیکه عروسک دوست داشتنیش بغلشه

ناز کردن موهاش ولالائی خوندن براش وگفتن هزار باره اینکه دوستت دارم تو گوشش....

مراسم هر شب ما تا لحظه ای که چشمای سیاهش بسته بشه...

بعد میرم تا اطاقشو که نصفشو خودش جمع کرده کاملا جمع وجور ومرتب کنم

چراغ خوابو روشن میکنم وتختشو آماده

میبریمش تو تختش....

دوتائی وایمیستیم بالای سرش...

بغض میکنم...

فرشته کوچولوی من...

دختر من...