امروز بعد ار مدتها تونستم ارادم  جزم کنم و بیام بشینم پشت لب تاب و شروع کنم به مطرح کردن یک تجربه.

خط اول رو دوباره خوندم، به خودم گفتم اخه این چه نحوه نوشتنه؟ مگه داری صحبت میکنی ؟ ولی والا تو مود رعایت قوانین نوشتاری نیستم.

واقعیت اینه که چند وقته دلم خیلی هواتونو کرده بود ویاد اون روزهایی افتادم که دنبال مطلب مفید میگشتم و وبلاگ رو به روز نگهدارم و پست های مرتبط بزارم.

وای که چه قدر برنامه داشتم براتون. چه قدر ایده .

اما در عمل ، بعد از یک دوره کاری فشرده کوتاه مدت، استعفا دادم و تبدیل شدم به یک تنبل خانوم که فقط در ودیوار میسابم و غذاهای مختلف میپزم و میخورم ومیخوابم و هر روز تپل تر از دیروز ، برای هر مهمونی، حرص میخورم که وای این لباس اندازم نیست. باید رژیم بگیرم.

اما فقط همون هفته مهمونی ، میام تو تلگرام و با رفیقام قرار مدار میزارم که ازامروز من دیگه جز سوپ چیزی نمیخورم و شما ها هم تشویقم کنین. اما به محض اتمام مهمونی فراموش میکنم  ومیزنم زیر همه چی.

اااااا

الکی خوشحال نشین. همچین هم چاق نیستم هااااااا. سایزم از 38 شده 40. اما برمیگردم. بعلهههه. بعد از عید قول میدم دوباره ورزش کنم.

خلاصه تمام این حرفا رو زدم که درک کنین که الان با یک تنبل خانوم طرف هستین که نمیخواد قوانین نگارش رعایت کنه.

حالا از گل پسرم بگم خدمتتون که ماشالله آقا شده. اونم چه آقایی. از سال دیگه انشالله میره مدرسه برای پیش دبستانی. چند تامدرسه پیش ثبت نامش کردم و برای مصاحبه با هم رفتیم مدرسه ها رو دیده تا بعدا با مشورت پدرش یکی روانتخاب کنیم.

پسرمون هم از وقتی که بهش گفتیم از نشونه های امادگی برای مدرسه رفتن و بزرگ شدن اینه که باید رو تخت خودت بخوابی ، دیگه اجبارا موافقت کردن و هر شب بعد از گفتن 5 تا قصه ، لالا میکنن .اگرچه هر شب  به باباش میگه ، فقط همین امشب بزارین بیام رو تخت شما. قول میدم جیش نکنم ولگد نزنم. الهی فداش بشم من.

ما هم بعضی وقتها دلمون میسوزه و گول میخوریم اما اکثرا سعی میکنیم مقاومت کنیم. اما بعد از اینکه خوابش میبره، در طول شب چند بار بهش سرمیزنیم و میبوسیمش و تو دلم میگم ای باباااا ، ای کاش پیش خودم میخوابید که نصف شب محکم بگیرمش تو بغلم. بعدم غر میزنم که اخه از کی تا حالا اینقدر قانون مدار شدی تو زندگیت و پایبند اصول روانشناسی شدی ؟

اما عملا بر این خواسته های قلبیم غلبه میکنم . چون اصلا خوب نیست بچه پیش پدر و مادر بخوابه. تازه دیر هم شده.

حالا بریم سر اصل مطلب که اصلا چرا تصمیم گرفتم پست بزارم. یادتونه که بهتون گفته بودیم که باید حقیقت رو به بچه هامون بگیم از سنین کودکی ؟

ما شروع کردیم. منظورم من و مامان شقایق ،مامی مهتاب و کژال. البته شروع کننده و تشویق کنندمون مامان شقایق بوده و در این کار خیلی راهنماییمون کرده.

اولش از دو سالگی شروع کردیم به تعریف کردن قصه هایی که تو وبلاگ براتون گذاشتیم. همینطور گاه گدار، همون قصه ها رو تکرار میکردیم و به دلخواه یک تغیراتی متناسب با حال وهوای بچه میدادیم.

نگین که قصه ها روحتی نگاه هم نکردین که ناراحت میشم. ای بابا. قبول نمیکنم که بگین سرعت نت پایینه و دانلودش ممکن نیست.مهم نیست که ذخیره نمیشه. یک بار نگاش کنین خودتون قضیه دستتون میاد که چه تیپ داستانهایی بگین و به چه نکاتی توجه کنین.

از یک سنی به بعد خود بچه ها بعداز مواجه با بعضی مسائل مثل دیدن زن باردار یا بچه تازه متولد شده ، شروع میکنن به پرسش کردن . اینجاست که شما باید از فرصت استفاده کنین و کم کم از حقیقت پرده برداری کنین. دینگ دینگ.

نترسین.هول هم نشین. تریپ احساساتی هم نشین. محکم باشین. چون بار اول برای مادر خیلی سخته. هزار تا فکر و خیال میکنید. اما بچه بی خبر از همه جا ، اصلا اهمیتی نمیده و به بازیش ادامه میده. طوریکه شما بعدش میگین اینکه اصلا نمیفهمه. زوده براش.

( البته اینو بگم که من پسر دارم و اینطوری حس کردم چون به ندرت سوال میکنه در خصوص این مسائل ، ولی از دوستام شنیدم ، که دخترها ماشالله هزارتا سوال میپرسن در مورد بارداری و زایمان و بچه داری )

سوال اولش دقیقا نمیدونم چی بود اما من جواب دادم که خدا تورو به ما هدیه داده. ما بچه دار نمیشدیم و از خدا بچه خواستیم و خدا تورو به ما هدیه داد. هیچی نگفت ومدتی گذشت تا اینکه مامانم بهم گفت تو چیزی بهش گفتی. گفتم نه. گفت به من گفته من هدیه خدا هستم.

یک بار دیگه هم گفت من از تودلت اومدم. گفتم نه. من نمیتونم بچه دار شم. یک خانومی تو رو به دنیا اورده اما نتونسته ازت نگهداری کنه و ما هم چون بچه نداشتیم خوشحال شدیم که مامان بابای تو باشیم.اینجا خودش رو زد به  نشنیدن.دوباره پرسید تومنو به دنیا اوردی ؟ گفتم نه .یک خانوم به دنیا اورده. دیگه هیچی نگفت. ضمنا اخلاقش هم هیچ تغییری نمیکنه. استرس هم نمیگیره.اما بهتره این زمان ها شما و پدرش بیشتر باهاش باشین که اگر احساس ناامنی کرد، حواستون باشه و بهش احساس امنیت و محبت بدین.

چند روز پیش داشت نقاشی میکرد ازم پرسید مامان ، تو وبابا غصه میخوردین که منونداشتین ؟ منم دیدم مجدد یک فرصت خوب پیش اومده. گفتم اره عزیزم. ما خیلی غصه میخوردیم. یک خانومی تورو به دنیا اورد اما نمیتونست ازت نگهداری کنه. پرسید چون دو تا بچه داشت ؟ ( اینجا بود که فهمیدم چرا هر وقت ازش پرسیدم که ایا برادر میخوای ؟خیلی صریح مخالفت میکرد. فهمیدیم که فکر میکنه با اومدن بچه دوم ، بچه اول طرد میشه . برای همین تصمیم گرفتیم دیگه حرف بچه دوم هم نزنیم. اگرچه که در عمل هم از بچه دوم منصرف شده بودیم ) جواب دادم نه عزیزم. گفت پس چرا نمیتونست ؟ گفتم من اطلاعی ندارم. بعد تو رو داد به یک جایی و ما رفتیم اونجا گفتیم ما بچه دار نمیشیم. غصه میخوریم. اونو تورو به ما نشون دادن. ما هم گفتیم آرهههه ما همین پسر گوگولی رو میخوام. و بعد قصه اونروز دیدنش و باز کردن چشماشو خندیدنش رو براش تعریف کردم و بعدش هم عکساشو از اون روز و روزهای بعد نشونش دادم. روز بعد هم دوباره خواست عکساشو ببینه وفعلا که سوالی نپرسیده. در این مدت هم همش تو بغلم بوده و بوسیدمش.اما رفتارم خاص نبود بلکه مثل همیشه رفتار میکردم.

 

خلاصه ما که شکر خدا خیلی خوب تا الان پیش رفتیم. لطفا شما هم به بعضی از این نکات توجه کنین. مطلب رو زیاد باز نکنین. قضیه رو ساده مطرح کنین.یک خانومی تو روبه دنیا اورده. در مورد اون خانوم بد یا خوب نگین. دلیل ترک کردنش رو نگین وقتی اطلاعی ندارین. خلاصه دروغ نگین.

حالا بر عکس من که همه چی خیلی خوب و عادی پیش رفته ، دخمل خانومهای دوستام، ظاهرا سوالات تخصصی تر از مامانها میپرسند و ماماناشون رو میترسونن و یا اینکه برای دیگران هم تعریف میکنن این قضیه، البته خیلی بچه گانه و نامفهوم .

بنابراین برای هر چیزی آماده باشین.

موفق باشین.