انشالله داستان زندگی من چراغی بشه برای اونایی که تازه اول راه هستند و دودل.راهی که ما خیلی به سختی به اون رسیدیم، اونا به راحتی برسن که ارامش عجیبی تو این راه هست.من از اون دسته ادمایی بودم که باید ب خواست خدا خیلی راهها رو میرفتم تا به این راه میرسیدم باید میفهمیدم از مادر شدن و بچه دار شدن چی میخوام باید بیشتر از همیشه عاشق شوهرم میشدم تا الان بتونم عاشق این بچه باشم بار اول که ب بهزیستی مراجعه کردم از ترس امپول ها و پروسه درمان بود ولی بار اخر با عشق  رفتم  و در خواست دادم تمام سعیمو کردم که با نهایت احساسم بنویسم امیدوارم که تونسته باشم  چراغی واسه مابقی عزیزان روشن کنم  و ی امید تو دل تمام مادرهایی که سختی کشیدن بکارم.

سال۸۶ زندگیمون با یک دنیا عشق و علاقه اغاز کردیم اون زمان من دانشجو بودم و تمام فکرم درس خوندن بود ب خاطر همین اصلا ب بچه و مادر شدن فکر نمیکردم .فکر میکردم بچه منو از پیشرفت دور میکنه درسم تمام شد با بهترین معدل فارغ التحصیل شدم خانواده هامون میگفتن ۵سال از زندگیتون گذشته حالا دیگه نوبت بچه دار شدن هست ولی ما ب هیچ صراطی مستقیم نبودیم میگفتیم نه حالا زوده هنوز جای پیشرفت هست.تصمیم گرفتم استراحت کنم و ب مغزم استراحت بدم گردش تفریح مسافرت کلاس هنری...ب همه میگفتم ببینید حالا اگه بچه بود که من نمیتونستم این جوری خوش باشم.گذشت گذشت تا ب جایی رسیدم که همه,چیز واسم عادی شد حتی مسافرت که عاشقش بودم جای خالی بچه رو احساس میکردم دلم میخواست مادر بشم میخواستم خانوادم بزرگتر بشه خدایا منی که تا کسی حرف بچه رو میزد دعوا میکردم و میگفتم حالا زوده کارم ب جایی رسیده که مادر شدن واسم ارزو شد با شوهرم صحبت کردم اونم ب اصرار من راضی شد واین شروع ماجرا بود...

 

۵ماه گذشت ولی هیچ خبری نشد همه میگتن تا یک سال طبیعی هست ب دلم افتاده بود که مشکلی وجود داره رفتیم پیش دکتر زنان بعد از کلی معاینه و ازمایش و بدو بدو گفت تو مشکلی نداری ولی برای اینکه خیالمون راحت بشه واسه شوهرتم ازمایش مینویسم شوهرم ازمایش انجام داد چند روز بعد جواب گرفتم بردم پیش دکتر با ریلکسی تمام جلو دکتر نشسته بودم که یکدفعه دکتر با صدایی که هیچ وقت فراموش نمیکنم با صراحت تمام گفت پاشو برو خانم تو نمیتونی بچه دار بشی وقتی بهتون میگم اول ازدواج ازمایش بدید ب خاطر همینه واییی منو بگو عین فنر بلند شدم گفتم یعنی چی من باید چه کار کنم گفت ازمایشو ببر دکتر اورلوژیست و از اگرهای ای وی اف گفت اونقد اگر اگر گفت که حالم بد شد تا حدی که پول ویزیت رانگرفت با شوهرم صحبت کردم قرار شد دنبال درمان نریم و برای فرزند خواندگی اقدام کنیم استخاره گرفتیم گفت حالا نه. تصمیم گرفتیم خودمون نبازیم گفتیم خدایا دکتر گفت ۵درصد تو که نگفتی.رفتیم تو راه درمان  خدایا ب امید تو...

دکتر ارولوژیست وقتی جواب دید گفت حتما اشتباهی پیش اومده دوباره ازمایش بدید ولی بازم جواب همون بود این بار گفت باید نمونه برداری انجام بدید که اگر اسپرم وجود داشت برید واسه ای وی اف من فکر می کردم نمونهبرداری یعنی با یک امپولی نمونه میگیرن ولی وقتی رسیدیم بیمارستان ب شوهرم لباس اتاق عمل دادن و گفتن تا ۱۰دقیقه دیگه اماده باش وقتی شوهرم تو اون لباس دیدم اشک تو چشمام جمع شد و تمام اون لخظاتی که تو اتاق عمل بودم گریه میکردم شوهرم خیلی خیلی ادم صبوریهست وقتی از اتاق عمل اومد بیرون تا روزی که  کاملا خوب شد صداشم در نیومد بعدها بهم گفت که چقد امپول بی حسی زجر اور بوده.. ی ده روزی طول کشید تا جواب اماده شد کلی نذر کردم که جواب مثبت باشه خدایا دلمو نشکون .روزی که باید حواب میگرفتیم شوهرم زودتر از خونه بیرون اومد گفت میخام برم جلسه نیم ساعت بعد بهم تلفن زد,گفت چند تا بچه میخای جواب مثبت عین فنر بالا پایین میپریدم سجده شکر ب جا اوردم و خودمو اماده کردم واسه ی سه قلو 

دکتر جوابو دید گفت عالیه احتمالا گرفتگی وجود داشته عمل نکنید و مستقیم برید برای ای وی اف .نامه نوشت برای مرکز نازایی دو ماه بعد وقت دادن اول گفتن باید عکس رنگی رحم بگیری واییی از ترس شب روز نداشتم فکر کنم تا الان متوجه شدین که من چقد ترسو و عزیز نازی بودم فکر میکردم غول ای وی اف این عکس هست هی خدارو قسم میدادم خدایا نزار درد بکشم بگزریم از این که روز موعود فرا رسید من هیچ دردی رو احساس نکردم پروسه امپول ها شروع شد تمام بدنم کبود کرد ولی با عشق ب بچم تحمل می کردم روزی که رفتم سونو گفت عالیه پس فردا بیا برای عمل .تو مرکز نازایی همزمان من تو اتاق عمل بالا بودم و شوهرم تو اتاق عمل پایین  وقتی بهوش اومدم سریع گفتم شوهرم حاش چطوزه پرستار گفت چقد ب فکر شوهرت هستی وبا اون حال بدم ازم خواست خودم ب تنهایی بلند شم اخه من از درد داشتم  میمردم  یک ساعت بعد مرخص شدیم تو ماشین که نشستیم شوهرم گفت باید ادامه تحصیل بدی  فردا میریم که اسم بنویسی منم با خنده گفتم چی میگی من پس فردا باید بیام واسه انتقال جنین  شوهرم زد زیر گریه  گفت ما بچه دار نمیشیم فکر کردم شوخی میکنه گفتم حالا چه وقت شوخی زود بریم خونه من حالم خوب نیست.

موضوع جدی بود ازمایشگاه اشتباه گزارش کرده جواب ازو اسپرم بود تازه من تو این مرحله فهمیدم ازو اسپرم یعنی چی

وقتی رسیدم خونه تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده اونقد زجه زدم که انگار بچم مرده بود خدا منو ببخشه چقد کفر گفتم  .گفتم خدایا تو منو مسخزه کردی تا اینجا کشوندیم که با سر بزنیم زمین.شوهرم میگفت گریه نکن  خونریزی داخلی میکنی من بدتر زار میزدم  ب مرکز زنگ زدم گفتم و دلیل میخواستم. بهم گفتن خانوم ما هیچ مریضی که تو شرایط شما رو داشته باشه عمل نمیکنیم تو رو هم چون وضعیتت داشت اورژانسی میشد و احتمال پارگی رحم و تخمدان بود عمل کردیم حالا هم ناراحت نباش,۱۱اسپرم پیدا شده ولی خیلی ضعیف هستن فردا صبخ زنگ بزن تا ببینیم جنین تشکیل شده یا نه خدایا بین میلیاردها اسپرم فقط۱۱تا.تا صبح گریه میکردم و خودم بالا سر تخمک و اسپرم تصور میکردم و ازشون میخواستم جنین بشن .فرداش ساعت ۶صبح زنگ زد ن گفتن ۸تا جنین تشکیل شده اروم گرفتم ولی ای دل غافل که طرز دعا کردنم اشتباه بود حالا میفهمم که اون موقع میخواستم فقط جنین باشه حالا ب هر قیمتی... بماند که ب خاطر شوک عصبی و عوارض داروهای زیاد دچار خونریزی داخلی شدم در عرض ۱روز شدم مثل زن چند ماهه رفتم تو بیهوشی و بتمام معنا با مرگ دست و پنجه نرم کردم .چند ماه بعد حالم بهتر شد و اماده شدم واسه انتقال جنین.

انتقال اول جواب منفی شد سه ماه بعد اتنقال دوم بازم جواب منفی مرکز گفت دیگه برای ای وی اف نیاید این ۸تا هم واست انتقال دادبم  مرده بودن وفقط یک درصد احتمال گرفتن بوده داد بیداد راه انداختم که چرا بهم نگفتید میدونید چند سری امپول زدم گفتن راهی نیس فقط اسپرم اهدایی یا جنین .استخاره گرفتیم گفت تو این راه درهای زیادی روشون بسته میشه  راهای فرعی زیادی میرن ولی خودشون راهشون پیدا میکنن و اخرش سبز.ب فال نیک گرفتیم و رفتیم سراغ جنین.خوشحال بودم که بالاخره راهمو پیدا کردم روحیم عالی شده بود روز انتقال دکتر بالا سرم اومد گفته سه تا بچه واست انتقال دادم برو و منتظر باش راست میگفت سه تا جنین تو رحمم جا گرفتن و مامان سه قلوها شدم بعد از چند ماه و تو اوج خوشحالی افتادم رو لکه بینی ودردی اومد سراغم که از درد زمین دندون میگرفتم همه میگفتن طبیعی رحمت داره جا باز میکنه ولی نبود درد کنده شدن بچه هام بود شوهرم حول کرده بود رسوندم بیمارستان ویلچر نبود منو کول کرد منم داد میزدم همه نگامون میکردن تا معاینم کردن گفتن اتاق عمل سقط جتین احتمال عفونت از حال اون روزامون هیچی نگم بهتره تو این راهم ب بن بست خوردم تو این راهم ناامیدی ..

 

هر چی بیشتر ب بن بست میخوردم شعله های مادر شدن تو وجودم بیشتر میشد  پس این راهم راه ما نبود ساعت ها تو خیابون راه میرفتم و فکر میکردم بدون اینکه بدونم کجا هستم ذهنم خیلی در گیر شده بود هنوز جنین داشتم سر دوراهی گیر افتاده بودم عقلم میگفت جنین ها رو امتحان کن ادم باید تا اخر بره و از طرفی قلبم منو جای دیگه میکشوند نوروز ۹۴با ی دل شکسته پای سفره هفت سین نشستم و خدا رو قسم دادم که راه درست نشونم بده راهی که اخرش امید واری باشه  .قرار شد همزمان هم جنین ها رو امتحان کنیم هم واسه بهزیستی در خواست بدیم بعد از تعطیلات رفتیم و در خواست دادیم و از لطف خدا نوبت مشاوره ای که واسه همه چند ماه طول میشکه واسه ما عصر همون روز شد اصلا نمیدونستیم چه چیزایی میخوان بپرسن اصلا با روند کار اشنایی نداشتیم ب هر حال رفتیم وقتی تموم شد واز دفتر خانوم روانشناس اومدیم بیرون قلبم جور دیگه ای میزد ارامش پیدا کرده بودم شوهرمم همین طور دوتایی پر از احساس خوب شده بودیم اینگونه شد که خدا راهو درست نشونمون داد و ارامش وارد زندگیمون شد.. از اون روز تا الان حتی لحظه ای ب فکر جنین و ادامه درمان نیفتادیم حتی زمانی که مسول بهزیستی گفت پروسه طولانی هست.

و این مدتی که تو لیست انتظار هستم هر روز بیشتر از دیروز تو تصمیمم مصر تر میشم و خوشحال تر از روز قبل هستم وقتی میرم بهزیستی خانوم ...میگه وای این خانوم اقا که هی میان میگن میدونیم زوده فقط اومدیم ی سلامی عرض کنیم بازم اومدن خدایا  چه کار کنیم از دستشون منم میخندم میگم هیچی فقط بچمو بدین .هر بار که میرم امید وار تر برمیگردم و قلبم میگه باید بازم بیای باید بیشتر پیگیری کنی این روزا خیلی سخت میگزره ولی با عشق میگزره  میخوام گزشته زجر اورمو فراموش کنم و فقط ب روزهای خوشحالی و امید واری که در کنار همسرم و فرشتم خواهم داشت فکر کنم من خوشبخت ترین زن و مادر دنیا هستم فرشته من با دو بال کوچک با تمام وجودم منتظرت هستم و میخواهم مادر بودن را در کنارت تحربه کنم میخواهم از عشق برایت بگویم و تو فقط بخندی و زندگی کنی میخواهم دنیایم را ب پایت بریزم و تو فقط خوشحال باشی نور چشم من امید قلب من  عاشقت هستم و نزدیک شدنت را احساس میکنم.