چرا از احساس فرشته ها نمی نویسیم .

از احساس فرشته هایی مثل فرشته های خودم که یک سال رنگ آسمون را ندیدند . درخت و ابر را نمی شناختند . مفهوم خاله و عمه ودایی و عمو را نمی دانستند . فقط شیشه شیر را می شناختند ناهار ،ماشین و عروسک و پتو را .

اما نه ، یک چیز دیگر را نیز خوب می شناختند ؛ نرده های دور تخت را .

چند روزی طول کشید تا متوجه شدم چه استرسی می گیرند وقتی چشمشان به نرده های تخت می افتد و چه حس عجیبی دارند وقتی روی زمین کنار من و همسرم می خوابند .

همان کوچولو هایی که فکر می کنیم هنوز خیلی نمی فهمند ! مجبورند ظرف مدت کوتاهی یک دنیا را بفهمند .

مفهوم اتاق شخصی و اسباب بازی های شخصی را

و حتی لباس های شخصی را

مالکیت را ...

مفهوم خانواده را

مفهوم سفره ی غذا  را

مادربزرگ و ما بقی فامیل را

باران و آسمان و ابر و خورشید .

درخت و خیابان و خطر.............

و از همه سخت تر پدر را

آخر این کوچولوها در شیرخوارگاه با مردها سر و کاری نداشته اند

 

چقدر باید زود بفهمند

و برعکس بقیه ی بچه ها که درک کودکانه شان اسباب خنده ی وایبری ها می شود ، درک کودکانه شان اسباب نگاه های ترحم امیز است .

خودم را جای فرشته ها که می گذارم انگار مرا از کلاس زبان فارسی  اول ابتدایی ناگهان برده اند پای درس پروفسور فلانی ...

ما همه اش از سختی روند فرزند پذیری و شناسنامه و ... می نویسیم اما نمی دانیم پشت نگاه مبهوت هفته ی اول فرشته هامان چه طوفان سهمگینی بر پاست .

گمان می کنیم وقتی او را در آغوش می کشیم او هم احساس می کند به ساحل امنش رسیده اما ...

هنوز بعد از 10 ماه فرشته هایم نگرانند مامانشان را لولو نخورد و این یعنی تجربه های سخت گذشته در جانشان ریشه دوانیده و ما بی خبر از آنچه می فهمند و نمی توانند بر زبان بیاورند سرخوش از مادر شدنمان .

کاش می فهمیدم که این فرشته های آسمانی

عمق ماجرا را تا کجا فهمیده اند .