خیلی دوست داشتم خود فهیمه جون رو به عنوان نویسنده دعوت کنم تا پستش رو بزاره اما هر چی تلاش کردم ، نشد. فکر کنم محدودیت تعداد نویسنده وجود داره.

پست زیر احساسات ناب یک مادر عاشق هست. به امید روزی که همه مامانهای عاشق منتظر بتونن فرشته هاشونو  در آغوش بگیرن.

بزارین قصه خودمو مثل همه مامان های فرشته های آسمانی که تا حالا تعریف کردند نگم. تصمیم گرفتم یه جور دیگه قصه بگم. یکی بود و یکی نبود ولی خدا همیشه بود. همه ما ازدواج کردیم به دلایلی بچه دار نشدیم. راه های طولانی و سختی را پشت سر گذاشتیم. حرف ها و کنایه ها و زخم زبانهای زیادی شنیدیم و تحمل کردیم و موندیم با همسرمون مونس تنهایی هامون زندگی کردیم. خدا خیلی جاها به مو رسوند ولی نذاشت پاره بشه. میدونین هر کدم از ماها چه امتحاناتی را به خدا پس دادیم تا آماده پذیرش یکی از فرشته هاش بشیم؟؟؟ میدونین چقدر صبر و تحمل ما را امتحان کرد به خاطر اینکه ببینه لایق هستیم یکی از فرشته هاش را در آغوش بگیریم یا نه؟؟ میدونین چقدر میزان عشق و محبت ما را به همسرمون امتحان کرد تا مطمئن بشه فرشته آسمانی که میخواد پای به زمین بزاره با عشق بزرگ بشه؟؟ میدونین چقدر ما امتحان شنیدن کنایه و زخم زبان پس دادیم به خاطر اینکه بهترین ها را در اختیار ما قرار بده و مطمئن بشه اگر پشت سر فرشته و هدیه خدا کسی حرفی زد مادر و پدری هست مثل کوه که حمایت میکنه از فرشته؟؟

همه ما راهای طولانی و سخت رفتیم و انتظارهای طولانی کشیدیم برای اینکه لایق اسم مادر و پدر بشیم. هر بار با امید رفتیم آزمایش دادیم با دلهره منتظر شدیم و جواب منفی بود با بغض و گریه نشستیم توی تنهایی و ناله کردیم و ضجه زدیم و بعضا کفر گفتیم . خیلی از ماها سالهای طولانی این مسیر را ادامه دادند تا خدا به دلمون انداخت ما لایق اسم پدر و مادر هستیم اما راهمون با بقیه فرق میکنه.

خدا به دلمون انداخت مادر و پدر کودکی باشین که به خواست و اراده من پا به این دنیا گذاشته.

 

اقدام برای فرزند پذیری کردیم. حالا از امتحان های خدا بگذریم دوباره باید ثابت میکردیم لایق نگهداری کودکی هستیم. چقدر اذیتمون کردند و امتحانمون کردند از دادگاه و کلانتری و انگشت نگاری و پزشک قانونی بگیر تا برسه به شورای فرزند خواندگی و دوباره انتظااااااااااااااااری طولانی که هر لحظه به سختی یک سال هست. خدایا مگر پدر و مادرهای بیولوژیکی هم اینقدر امتحان میشند؟؟؟؟؟؟ بعضی آدمها متاسفانه فکر میکنند چون خدا از زن و مردی بچه ای خلق نکرد حتما لیاقت و صلاحیت نداشته که خدا پدر و مادرش نکرده و شروع میکنند به تفتیش و جستجو از نظر روان و اخلاق. ولی مگر پدر و مادرهای بیولوژیکی را کسی صلاحیت اخلاقی براشون تعیین میکنه؟ چند بار رفتیم مشاوره روانشناسی؟ یادم میاد روانشناس اینقدر از ما سوال کرد و کنکاش کرد و از زندگی و از کودکی ما سوال کرد که به دوران جنینی رسیدم . چقدر هر بار دلشکسته تر از قبل به خونه بر میگشتیم و با خودمون زمزمه میکردیم این دیگه آخریشه. سختیش داره تموم میشه. و بالاخره خدا به دل شکستمون نگاه کرد روزی رسید که فرشته را در آغوش ما قرار داد.

خواستم بگم ما همه دلی پردرد داریم که سرش باز بشه دریای اشک رو جاری میکنه. از این سختی ها که بگذریم حالا بزاین از سختی ها و قشنگی های مادر شدن بگم. تا اونایی که با عشق قدم توی این راه میزارن امیدوار بشن که صبرشون بی حاصل نیست و اونایی که هنوز دلشون قرص نشده از کاری که میخوان بکنن با آگاهی برن جلو هم سختی و هم لذت.

 

بزرگ‌ترین آرزوی همه مادرایی که در طول شب به بچه هاشون شیر می‌دن ، چند ساعت خواب پیوسته هست. اصلا مهم نیست که دلبند عزیز شاید 12 ساعت هم بخوابه. وقتی قرار باشه هر یک یا دو ساعت یک بار بلند بشی و بچه را شیر بدی و آروغ بگیری و دوباره بخوابونی، همه اون 12 ساعت کوفت آدم می‌شه! طوری که آرزو می‌کنی فقط 4 ساعت بخوابی، اما پیوسته. آرزویی که رسیدن به اون برای بعضی‌ها 6 ماه، بعضی‌ها یک سال و بعضی‌ها چند سال طول می‌کشه. بهشت خودش را دو دستی تقدیم زیر پای این گروه آخر می‌کنه!

با خودت میگی یه لیوان چایی بخورم، حالم جا بیاد!  درست بعد از ریخته شدن چای در لیوان همه اتفاقات ممکن رخ بده. بچه شیر می‌خواد، پوشکش را خراب می‌کنه، دلش درد می‌گیره، بازی می‌خواد و... و وقتی سراغ چای میری که چای در لیوان یخ زده.

 

موقع غذا خوردن یک دست مادر متعلق به خودش نیست، مال بچه است. مادرها در سال اول تولد بچه هاشون یاد می‌گیرن که غذاشون و با یک دست بخورن. هر مادری وقتی یاد گرفت هر غذایی رو  با یک دست و فقط با یک قاشق آن هم به صورت سرپایی بخوره، از دانشگاه مادری در رشته زندگی با یک دست فارغ‌التحصیل می‌شه و اون وقته دوباره میتونه چنگال را در آغوش بگیره!

 

همه مادرها بعد از چند هفته اول که بچه دار میشن یاد می‌گیرن که برای دستشویی باید از قبل برنامه ریزی کنن!

باید بچه را شیر داد، آروغ گرفت، پوشکش را عوض کرد، آرام کرد، سرگرم کرد و بالاخره او را برای چند ثانیه روی زمین گذاشت و به سمت دستشویی دوید. کافی است در سریع‌ترین حالت ممکن مثانه و روده را تخلیه کرده و در هر ثانیه 3 بار بگویید "الان میام مامان!" و خونسرد باشین!

 

برای نماز خوندنت ماه‌های اول مشکل فقط گریه بچه است که از رکعت اول شروع می‌شود و تا پایان رکعت چهارم همه همسایه‌ها را جلوی در خانه میکشونه. بعد که بچه یاد گرفت چهار دست و پا برود و خودش را به چادر برسونه، خوردن مهر و تسبیح، کشیدن چادر مامان، خوابیدن روی جانماز و بعدها سوار شدن روی کول مادر در سجده هم اضافه می‌شه. اون وقته که با خودت میگی "یاد آن نمازهای تک‌نفره به خیر!"

 

حمام بری بتونی10 دقیقه ای خودت رو بشوری بپری بیرون! یعنی توقع در این حد! سطح آرزو این قدر بالا! حمام رفتن در یکی دو سال اول بچه‌داری، یک جور تشریفات تجملی محسوب می‌شه. حتی بچه‌ای که خواب باشه هم مادر را در حمام راحت نمیذاره و هر صدایی (هواکش، شر شر آب، لوله‌ها و...) مادر را دچار توهم "بچه‌ام داره گریه می‌کنه" می‌کنه. در نهایت با کمک ابر و باد و مه و خورشید و بابای بچه نمی‌شه روی بیشتر از 5 دقیقه حساب کرد. لیف و کیسه و سنگ پا باشه بعد از 3-2 سالگی بچه‌تون!

 

کوه نوردی؟ جنگل‌ ؟ شهرهای باستانی؟ روستاهای بکر؟ کربلا؟ مکه؟ شوخی نکنین! این جور خواسته‌ها برای قبل از بچه‌دار شدن امکان‌پذیر بود، اما حالا در حد آرزو هستند. برای سفر با بچه، باید به هزار چیز فکر کنین. از آب آشامیدنی و هتل و تخت تمیز و ملحفه بگیر تا دستشویی و محل تعویض و مارک پوشک و شیر خشک و آب جوش. با این حساب مجبورین دور سفرهای هیجان‌انگیز را خط بکشید.

ناخن‌های بلند پر و پای بچه را خط می‌اندازن. آرایش صورت مانع بوس کردن صورت بچه می‌شه. گره روسری که اصولا باید زیر چانه باشه، می‌ره تا فرق سر بس که بچه روی سر مادر رژه می‌ره. 2 تا ساک و یک کیف و 2 تا کیسه و اسباب بازی و کریر بچه هم که آویزان آدم باشه، دیگر تیپی نمیمونه. آماده کردن یک بچه فراری از لباس هم آن قدر از آدم انرژی می‌بره که همیشه مادرها خیس از عرق از خانه میان بیرون! توقع دارین با این وضع خوش‌تیپ هم باشین؟!

 

 

مادری سخته ولی بزارین از لذت مادری بگم. از لذت مادری دختری خودم براتون بگم؟

 

روز اولی که مادر شدم از وقتی دخترم را در آغوشم گرفتم باورش برام سخت بود از همون روز اول انگااااار مدتهاست من را میشناسه و منم انگاااااار مدتهاست که از بچم دور بودم و چنان به آغوش هم پناه بردیم و چنان لبخندی زد که دلم پر کشید.

از خاطرات جشن و پایکوبی براتون نمیگم که هر کدومتون توی ذهنتون جشن مفصلی برای ورود فرشته تون در نظر گرفتین.

شب اول با ترس و دلهره ای عجیب باهاش خوابیدیم توی تخت خودمون گذاشتیمش اصلا تا خود صبح همش نگاهش میکردم نفس میکشه آیاااا؟ همش میگفتم نکنه تشنه باشه نکنه گشنه باشه وااااااااااای که چقدر دلهره بود و تا خود صبح نخوابیدم. قربونش برم دخترم هم جاش عوض شده بود با یه تکون بیدار میشد و کلی ذوق میکرد و میخندید. انتظار گریه داشتم ولی اون دنبال بازی بود و اینکه این روز پر هیجان یه وقتی تموم نشه!!!

روزهای اول موقع خواب خودش و گلوله میکرد و انگشتش از دهنش نمی افتاد همش ملچ ملچ میکرد منم فکر میکردم گشنه هست هی میخواستم به زور بهش شیر بدم اون با دستش پس میزد خلاصه تا به جاش انس بگیره و آرومتر بشه خیلی زمان برد.یا توی بیداری از هر صدایی میپرید و با وحشت همه جا رو نگاه میکرد توی بغلم میگرفتم و آروم در گوشش میگفتم نترس مامان اینجاست و براش لالایی میخوندم : تو خوشگل و نااااااز منی ،شیشیه الماس منی و ..........

الان دیگه بعد از گذشت یک سال و نیم وقتی به بوی بدن من عادت کرده ذوق میکنم. توی خواب دنبالم میگرده خودشو بچسبونه به من واااااااااای که چقدر شیرینه اون لحظه. منم گاهی اوقات به همسرم میگم ببین توی خواب دنبال من میگرده میگه خیالاتی شد منم جامون با همسرم عوض میکنم میبینم نیم ساعت نمیکشه غلت میخوره دوباره میاد دنبال من. دوباره جام و عوض کنم چشماشو باز میکنه میگه مامااااااانم کوشی؟ قند توی دلم آب میشه.یه وقتایی هم که از چیزی بترسه دیگه با خنده نه با ترس میگه مامانی تلسیدم یعنی ترسیدم و من باز میگم نترس مامان پیشته.

صبح ها که بلند میشم چشمم می افته به صورت نازش و اینکه چقدر با آرامش خوابیده یا وقتی از خواب بلند میشه با وجودی که خودش خیلی وقته بلده از تخت بیاد پایین ولی بازم با زبون قشنگش که نصفه نیمه حرف میزنه صدام میکنه مامااااااانم بدو بیا دیجه و این کار هر روز صبح و ظهر تکرار میشه ولی تکراری نیست. یه وقتایی هم که پیشش خوابیدم خودش که بیدار میشه صورتش و میچسبونه به صورتم و بوسم میکنه میگه ناااااااازی پاشو بریم پایین. یعنی از تخت بریم پایین من غرق بوسه میکنمش. لذتی در این بیدار شدن هست که دلتون میخواد هر روز بارها تجربش کنین.

از صبح که چشمای قشنگش و باز میکنه شروع میشه مامان دی دی بزار یعنی سی دی. مامانی بدو بازی اتاق. مامانی آبه . مامانی ایش بخوام یعنی شیر میخوام. مامانی اه اه. مامانی ای شیه؟ یعنی این چیه که البته این آخری و روزی هزااااار بار باید جواب بدی حتی اگر تکراری باشه دوباره و دوباره میپرسه . وقتی با تلفن حرف میزنم: مامانی کی بود؟ مثلا میگم دوستم بود میگه بابا بود؟ میگم دوستم بود میگه ادی یعنی دایی بود؟ میگم دوستم بود میگه مامانی بود؟ دیگه تسلیم میشم میگم آره مامانی بود و اونوقته که با لبخندی شیطنت امیز میگه دوستت بود حف زدی. حالا من میمونم چیکارش کنم گازش بگیرم بخندم یا خیلی جدی از قضیه رد بشم که صد البته بوسه بارانش میکنم و مثل همیشه غش غش خندش بلند میشه . منو دست میندازه باورتون میشه؟؟؟!!!

گاهی اوقات توی حیاط با هم میریم بازی کنیم. خرسی خودشو میبره توی حیاط میزاره روی تاب هولش میده. بعد مورچه میبینه و سعی میکنه به مورچه ها غذا بده و وقتی مورچه ها از دستش فرار میکنن سعی میکنه مثلا خرده نونی که توی دستشه به زور بده مورچه های بیچاره و لهشون میکنه بعد میاد میگه مامانی موموچه ها یعنی مورچه ها لالا کردن بعد میره بالای سرشون برای جنازه مورچه ها لالایی میخونه.

اکثر اوقات عصر ها با هم میریم پارک. توی پارک بخواد از پله های سرسره بره بالا و خدا نکنه  کسی راهش رو سد کنه البته بیشتر پسرهای بزرگ و اونوقته که یا گازشون میگیره یا با لگد به ساق پاشون میکوبه و اونا رو مجبور میکنه از سر راهش برن کنار. قربونش برم  وقتی هم بخواد از سرسره بره پایین و بازهم کسی راهش را سد کرده باشه یکی دوبار میگه برو چنار یعنی کنار و اگر نرفتند با سینه کف پاش طرف و هول میده پایین دیگه من میمونم از خنده غش کنم یا جلوشو بگیرم . که البته چون در دفاع از خودش هست و داره حقشو میگیره مامانش حرفی نمیزنه.

اماااااااااان از وقتایی که چیزی رو بخواد و بدونه که  من بهش نمیدم. میره گوشهای بابا رو مخملی میکنه. بابایی جونم بابایی مسن یعنی محسن. بابا جوووووووونی. باباش میگه بله؟ میگه من عاااااااااااشقم من دوووووووووستت دارم و البته همه با همین غلظتی که مینویسم تلفظ میشه. بعد باباش میگه منم عاشقتم دوستت دارم اینجاست که دخترک من مثلا میگه موبایل بیده نی نی بیبینم. و باباهه هم ذلیل دختر هر کاری که دخملکش بگه اون لحظه مخملی شده و انجام میده.

یه وقتایی توی آشپزخونه دارم کار میکنم میبینم صداش نمیاد میرم میبینم از دیوار کمد بگیر تا روی بوفه و فرش و تخت خودش که البته همه سفید یا کرم هستند خانوم نناشی یعنی نقاشی کرده وقتی میگم چرا اینجا نقاشی کشیدی دست منم میگیره با ذوق میبره نشون میده بییییییییبین نناشی کردم. جوجو نی نی کیشیدم. منم همش باید دستمال و همه کاره اتک دستم باشه نقاشی های خانوم را پاک کنم.

خیابونای نزدیکه خونمون را میشناسه دوتا کوچه مونده به خونمون میگه خونه منه اوجاس یعنی خونه من اونجاست واااااااااای که چقدر خوشحال میشم که حس مالکیت داره به خونه و زندگیش و وقتی میریسم دم در خونه با ذوق میگه دیدی اوجا بود یعنی اونجا بود.

وقتی شبها توی خیابون باشیم از توی ماشین دنبال ماه میگرده. با ماه حرف میزنه: مااااااااه توشی؟ یعنی کوشی؟ لالا کردی؟ به به خوردی؟ پیش مامانتی؟ بعد که ماه رو پیدا کنه با ذوق میگه مامانم ماه اوجاس. و باز هم کلی با ماه حال و احوال میکنه ماه سلام خوبی سلامتی بابل رشدی؟ یعنی قابل رشدی؟ (این اصطلاح رو از کجاش در اورده نمیدونم) و بعد هم میگه ماه نرو من دوووووووووستت دارم عاااااااااشقم من آمدم پیشت و ......

خلاصه لذتی در مادر بودن هست که با وجود تمام سختی هایی که داره شیرین و لذت بخشه اونقدر شیرینه که کارم را هم رها کردم و نشستم توی خونه تا این لحظات شیرین با دخترم بودن را از دست ندم. کار همیشه هست دوسال دیگه میتونم دوباره برم سر کار ولی بچه ها خیلی زود بزرگ میشن و هر لحظه در حال تغییر و تحول هستند از ظاهر بگیر تا به حرف افتادن و بازی هاشون و ما با خستگی هامون نمیتونیم مامان خوبی براشون باشیم. البته من کارم خدایی انرژی زیادی ازم میگرفت و با وجودی که پرستار داشت دلم نمیخواست زیر دست پرستار بزرگ بشه چون جایی که بود پرستار زیاد داشت.خیلی ها بهم میگن تو سخت میگیری برو سر کار برو زندگیتو بکن بچه بزرگ میشه و یادش نمیمونه تو براش چه کار کردی!!!! ولی من که یادم میمونه چقدر سختی کشیدم تا مادر بشم و لذت بزرگ شدن بچم رو ببرم. من که یادم هست چقدر حسرت مادرهایی رو خوردم که با بچه هاشون توی پارک بازی کردند.

ببخشید که زبان نوشتاری خوبی نداشتم ولی خواستم از لذت مادر شدنم براتون بگم و شاید بهم بخندین و بگین دیوانه هست ولی من یکی از کسانی بودم که حسرت شب بیدارخوابیها و یا سختی های مادر شدن را داشتم و دوست داشتم نه بهتر بگم عااااااااااااشق این بودم که محبتم را برای بچم خرج کنم.

دخترکم قشنگ ترینم کیانای مامان،

من مادرت هستم... من با عشق، با اختیار، با آگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم.

من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد... من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت حجم سکوتی که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود..

تا بدانم یک لبخند کودکانه ات میتواند معجزه زندگی دوباره ام باشد.

من نه بهشت میخواهم نه آسمان و نه زمین

بهشت من زمین من زندگیم، نفس های آرام  و قدم های کودکی توست

من مادرم همانی که خالقم ذره ای از عظمتش را به من بخشید تا تجربه کنم حس بزرگی و لامتناهی شدنش را.

من هیچ نمیخواهم هیچ... هیچ روزی به من تعلق ندارد. همه روزهای ساعت ها و ثانیه های من تویی و من دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسم که این رسالت من است بر تو و هیچ منتی از من بر تو وارد نیست که من با اختیار با عشق دوست داشتم مادر باشم .

 

حالا هر کسی میخواد دنبال به دست آوردن یه فرشته آسمانی باشه بسم الله.