نه از رومم ... نه از زنگم.... همان بیرنگِ بیرنگم....

من ساغرم. مامان تارا.... روز اول شروع کردم به نوشتن این وبلاگ... وبلاگی که بعدا با پشتکار عزیزترین دوستانم به اینی که الان می بینید تبدیل شد. یه جورایی خونه ی دوم خیلی از ماها...

شاید اگه مخفیانه اقدام به فرزندخونده گرفتن نکرده بودم، هیچوقت این وبلاگ شکل نمی گرفت.... چرا که نیاز به جایی داشتم که بتونم همه ی احساساتی که از بقیه قایم کردم رو توش بیرون بریزم. و خب صد البته به امید اینکه بشه راهی که جلوی پای کسانی باز شه که مثل خودم بودند. همین جا همه ی دوستان گلی که توی این 2 سال پیدا کردم و الان تبدیل شدیم به یک جمع خواهرانه و صمیمی و ارتباطمون از این محیط مجازی بالاتر رفته .... روی ماه همه شونو می بوسم و دستشونو می فشارم

 قلبقلبقلب

خب کم و بیش داستانهای ما رو خوندین. جریاناتی که نوشتیم مربوط به زمانی بودن که تازه بچه دار شده بودیم. اما الان بعد از 2-3 سال، بچه هامون کم کم بزرگ شدن. گفتیم شاید خالی از لطف نباشه که از دنیای این روزامون بنویسیم براتون....

البته اینم بگم که یکی از اهداف ما از نوشتن این وبلاگ اینه که بعدها روزی بتونه به گفتن حقیقت زندگی بچه هامون کمک کنه. شاید با خوندن احساسات ما، بعد از سالها، راحت تر بتونن با بخشهای تلخی از حقیقت یا بهتر بگم واقعیت زندگی خودشون روبرو بشن. امیدواریم البته

 یول

راستش خیلی فکر کردم که چی بنویسم و چطوری بنویسم؟!

اما همین جا دوستانه ازتون می خوام که نوشته های من رو تعمیم ندید... این حال و احوالات یک چیزای شخصی هستند و با اینکه ممکنه کلیت یکسانی داشته باشند، اما حتما با توجه به شرایط و موقعیتی که هر خانواده ی فرزندپذیری داره متفاوت هستند.

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

.راستش بعد از اومدن بچه م ... دیگه آسمون زیر پام بود. مثل هر دختر دیگه ای که مادر میشه.... اونم نه ناخواسته ... و نه بعد از 9 ماه انتظار، بلکه بعد از 4-5 سال انتظار و تحمل درد و رنج جسمی و روحی و ذهنی.

اما اگه بخوام صادق باشم هنوزم از شنیدن خبر بارداری نزدیکانم، یا بدنیا اومدن بچه شون.... در اعماق وجودم، اون ته ته ها یه چیزی منو قلقلک میداد. خب منم یه زنم. زنی که سیستم بدنیش برنامه ریزی شده تا بتونه مادر شدنو توی بدن خودش تجربه کنه.... شاید یه جور حس کنجکاوی بود که باعث میشد من به اونا غبطه بخورم... بخاطر باردار شدنشون

البته بعد از اینکه بچه شون بدنیا میومد دیگه هیچ حس "حسادت" یا هر چی که اسمشو بذارین نداشتم. فقط برام جالب بود که بدونم منم اگه بیبی چکم مثبت میشد چه جوری به همسرم خبر میدادم؟ اگه نا خواسته بچه میومد چی کار میکردم؟ حس اینکه یه موجود از وجود خودت و عشقت در درونت هر روز بزرگ و بزرگ تر بشه چه جوریه؟ ویار داشتم؟ دوست داشتم چی بخورم؟ کی می فهمیدم که جنسیتش چیه؟ سیسمونی چه جوری می گرفتم؟ زایمان چه جوری بود؟ ....... اولین بار که هنوز گیج زایمانی بچه تو میدیدی چه حسی داشت؟ شیر دادن؟؟؟؟ چه حسی داره که از شیره ی جونت به بچه ت بدی؟ چه ذوقی داره که هر هفته و هر ماه که بچه ت شکل می گیره هی نگاهش کنی و بگی چشماش به تو رفته و بینیش به باباش... و سر این قضیه با بقیه بحث کنی؟

آیا دوست داشتم با همه ی سختیهاش برای بچه دومم اقدام کنم؟ یا حتی ناخواسته بازم حامله میشدم؟؟؟؟ آیا بچه هام علایقشون مثل خودم میشد...

آیا.... آیا... آیا....

اگه بخوام راستشو بگم این بخش از وجودم مثل یه سیاه چاله که نه می تونم حلش کنم و نه فراموش.... خب منم انسانم و زن: طبیعتم همینه.... چند بار به سرم زد که شاید کمک گرفتن از روانشناس و یا حتی هیپنوتیزم بتونه به حل این بخش از ضمیر ناخودآگاهم کمکم کنه... شاید بالاخره یه روز برم.

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

اما راستشو بخواین الان دیگه بعد از گذشت تقریبا 3 سال از مامان شدنم، دیگه دارم به یک مادر معمولی مبدل میشم... خب منم اگه ادعا نکنم که بخاطر سرگذشتم از مادرای دیگه یه هوا حساسیت بیشتری روی بچه م دارم، دغدغه های همه ی مادران دیگه رو دارم:

خب منم می تونم مثل بقیه ی مادرا از مراحل بزرگ شدن بچه م لذت ببرم. براش لباسای جورواجور بخرم. در مورد بدغذاییش با بقیه مامانها مشورت کنم. وقتی تب میکنه شب تا صبح گیج بزنم. دارو بهش بدم. پاشویه ش کنم. برای بردنش به مطب بهترین دکتر شهر کلی توی نوبت بمونم. ببرمش بهترین آتلیه عکاسی ازش عکس بگیرم و با عکساش پز بدم! برای تولدش تدارک ببینم ... بهترین اسباب بازیهایی و قشنگترین لباسایی که در توانم هست رو براش تهیه کنم... منی که برای خرید یه مانتوی معمولی همه ی مغازه ها و فروشگاههای شهرو زیر و رو میکردم الان دیگه سال به سال به فکر خرید یک بلوز برای خودم نباشم.... و همه ش برای اون خرید کنم.

تاریخای دندون در آوردنش. نشستنش. 4 دست و پا رفتنش... راه رفتنشو به خاطر بسپارم. از اولین های زندگیش آلبوم درست کنم... در مورد مراحل رشدش با دوستام همفکری کنم. سایتهای ایرانی و خارجی رو شخم بزنم.... و ... و ... و...

خیلی عالیه نه؟ بچه م منو بی چون و چرا مادر خودش می دونه.

دلقکچشمک

اطرافیانمم به لطف خدا دیگه یادشون رفته من کی حامله شدم و کی زاییدم!!! خنده شاید اولش یه کم سورپرایز شدن اما دیگه فراموش کردن خب اونهام مشغله های خودشونو دارن. شاید بار اولی که بچه مو دیدن مثل یه علامت سوال بزرگ بود براشون چون هیچ شباهتی به من و بابایی نداشت... اما الان دیگه کسی چیزی نمی پرسه و همه چی آرومه!! گاهی هم که کسی از دوستان !! عمدا یا سهوا غیر مستقیم چیزی می پرسه از این که سر کارش میذارم و میگم که بچه م به خاله ش یا عمه ش رفته کیف میکنم قهقهه

اطرافیان درجه یک ماجرا رو مستقیم یا غیر مستقیم می دونن. اما اصلا به روم نمیارن. حتی گاهی بهم میگن که بچه شبیه خودمه مثلا ...خیلی ازشون ممنونم.... خیلی معمولی با بچه م برخورد میکنن و من هم همینو می خوام فقط....

بهش کلی کادو میدن همیشه. خیلی خیلی دوستش دارن. خداییش بچه ی خیلی شیرینی هم هست. اونم توی خونواده ی ما که بچه ها معمولا انقدر کمرو و بی سرو زبون هستن... این بچه انگار مهره ی مار داره. خیلی بچه ی خونگرمیه ... بغل

حتی با اینکه چهره ش خیلی با ذهنیتی که همیشه از بچه خودم و بابایی داشتم متفاوته، اما هر بار که بهش نگاه می کنم زیباترین بچه به نظرم میاد. حنی گاهی به بابایی میگم تارا واقعا انقدر خوشکله یا به چشم من خوشکل میاد!!

راستش من چون بچه مو وقتی یک هفته ش بود گرفتم بر خلاف خیلیهای دیگه هیچ تصمیم خودآگاهی در مورد چهره ش نگرفتم. با اینکه خود بهزیستی و شیرخوارگاه هم معمولا سعی میکنن بچه ای به خانواده بدن که شباهت ظاهری با اونا داشته باشه که کار هم بچه هم خانواده راحت تر بشه ... اما خب می دونید که بچه ی یک هفته ای حتی چشماشو به زور باز میکنه و قیافه ش اصلا معلوم نیست چه جوری میشه... خب این یکم سخت بود چون خصوصیات ظاهری من و بابایی خیلی تابلوئه و تقریبا هر کسی می تونست حدس بزنه که بچه ما چه شکلی خواهد شد!!!ابله

این قضیه یک کم اوایل برام سخت بود. چون به بقیه هم جریانو نمی دونستن... اما دیگه برام هیچ اهمیتی نداره. مادرها می دونن چی میگم...

من که فکر میکنم خدا خوب برنامه ها رو ردیف میکنه و می چینه... خدا جونم دمت گرم... خیلی دوستش دارم خیلی... به بودنش افتخار میکنم... امیدوارم اونم از من راضی باشه چرا که به خونه ی سوت و کور ما و به زندگیی که به باریکی تار مو شده بود رونق دوباره داد

فرشته

نکته ی دیگه اینه که از اولش برام مهم نبود که این بچه از کجا اومده. پدر و مادرش کی بودن... چرا این کارو کردن؟ حتی دلم براشون می سوخت که چه جوری جگرگوشه شونو رها کردن؟ آخه اگه نمی خواستنش از بین بردنش زبونم لال کاری نداشت... حتما شک داشتن... یا امید داشتن که نگهش دارن خنثی یا شایدم مادرش موقع تولد از بین رفته ...... نمی دونم... اما شاید یه روز اگه دختر عزیزم خواست با هم بشینیم توی ماشین.... بریم تا افق...تا اون جایی که عروسکم ازش اومده... گذشته شو کند و کاو کنیم... چرا که نه؟ چون مطمئنم حتی اگه خانواده ی بیولوژیکی هم در کار باشه چیزی از جایگاه من کم نمیشه

حتی نگران اینم نیستم که نکنه بچه م دنبال علایق من نره؟! فقط دوست دارم مثل یه کوه پشتش باشم تا دنبال هر چیزی که رفت.... بتونه بهترینش باشه و ازش لذت ببره ... فقط می خوام از زندگیش راضی باشه... منم از صِرف  "بودنش" لذت میبرم

 مژهماچ

الان شاید تنها دغدغه م این باشه که کی و چه جوری این قضیه رو بهش بگم؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه ضربه ی بدی بخوره جگر گوشه م ....

ولی اینو گذاشتم برای آینده. الان راستش نمی خوام به این قضیه فکر کنم. چون مطمئنم اون خدایی که سخت ترین مراحل این ماجرا رو برام هموار کرد و منو به حال خودم رها نکرد، و عسلکم رو هم به حال خودش رها نکرد، در این مرحله هم خودش یه راهی رو پیش پامون باز میکنه که بهترین خواهد بود.

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

پی نوشت 1.  من قضیه رو از خیلیها مخفی کردم و همین کارمو راحت تر کرده. می دونم که اگه می گفتم هم همه تشویقم میکردن و بهم کمک می کردن. اما چون نمی خواستم حتی یه نگاه معنی دار از سر ترحم  یا کنجکاوی به جگرگوشه م بشه نگفتم. روزه ی شک دار نگرفتم به عبارتی... و خب البته شرایطم هم جوری بود که تونستم این کارو بکنم ... بازم خدا رو شکر... چون خودمم آدم خیلی حساسی هستم و خودخوری زیاد میکنم

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

پی نوشت 2. ( اینجا ساغر رو با دو تا گوش مثلثی و یک دُمِ فلشی مجسم کنید)شیطان

دلم خنک شد. راستش براش متاسفم ولی اصلا براش ناراحت نیستم... نمیدونم چطور می تونم اینقدر بد جنس باشم وقتی که اونی که بهم طعنه و کنایه می زد که چرا بچه دار نمیشم الان توی زندگیش مشکلاتی داره که هیییییییییییچ راه حلی ندارن؟ همیشه شنیده بودم ولی واقعا باورم نمیشد که دست روزگار انقدر زود جواب بدیهای یکی رو بده... براش متاسفم ولی اصلا براش ناراحت نیستم

اونم از اون یکی... که یه بار با یک حرکت کوچیکش انقدر دلم رو شکست که هیچوقت توی زندگیم نشکسته بود. همون موقع که من بچه دار شدم، بچه ی 9 ماهه ای رو که حتی براش اسم هم انتخاب کرده بودن و اتاقش رو هم چیده بودن مرده به دنیا آورد بدون هیچ دلیلی

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

پی نویس 3. بازم می گم ... نباید برای همه با شرایط خودمون نسخه بپیچیم. شرایط من، زندگی من، اطرافیانم، پیشینه خانوادگیم، اعتقاداتم.... همه و همه منو توی این راه انداخت....

شاید اگه شجاعت بیشتری داشتم مثل خیلیها سختی روشهای درمانی رو به خودم می خریدم و فقط یک بار میکرو نمی کردم.

من البته اعتقادی به این کار نداشتم. نمی خواستم موجودی رو به زور به این دنیا بیارم... با اینکه شرایط خودم خیلی خوب بود و شرایط همسرم هم بد بود ولی صفر نبود و شاید درمان بیشتری می طلبید.

به اسپرم و جنین اهدایی اعتقادی نداشتم و ندارم.

ولی  هیچوقت قضاوت نمی کنم. میدونم که خیلی از کسانیکه مشکل ما رو داشتن و دارن تحت فشار خانواده و اطرافیانشون کارهایی می کنن که خودشونم ممکنه راضی نباشن. حتی اونایی که کارشون به جدایی میکشه.

خیلی متاسفم که در جامعه ی ما این قضیه هنوز صد درصد جا نیفتاده... حتی قوانین کشور ما هم هنوز ایرادات زیادی در این زمینه دارن که خوشبختانه یکی یکی دارن حل میشن مثل تقبل هزینه های درمانی ناباروری توسط بیمه... یا قوانین ارث فرزندخوانده......

اینم یگم کهمی دونم حتی هضم قضیه ی فرزندخوندگی برای خیلیها هنوز دشواره و خب نظر هر کسی برای خودش محترمه

x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x.x

به امید آینده ای بهتر

روزی که هر خانمی بتونه طعم شیرین مادر شدنو بچشه و هر مردی طعم زیبای پدر شدن...

و هیچ بچه ای بدون خانواده نمونه