یکی  بود یکی  نبود

زیر گنبد کبود غیر از  خدا ... هیچ کس  نبود..

یه خانم خرسی بود و یه آقا خرسی

آقا خرسی یک دل  نه صد دل  عاشق خانم خرسی بود و دلش میخواست با اون ازدواج کنه

برای  همین از  خانم خرسی پرسید:

خانم خرسی؟ زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟

چراغ خونم میشی؟

مونس  و همدمم میشی؟

خانم خرسی هم که آقا خرسی رو دوست داشت جواب داد:

چرا نمیشم؟خوبم میشم

مونس  و همدمت میشم همسرت میشم

خلاصه خانم خرسی و آقا خرسی به خوبی و خوشی با هم ازدواج کردن و رفتن خونه خودشون.

اونا  عاااااااااااااشق همدیگه بودن اونقدر  همدیگه رو دوست داشتن اونقدر  به همدیگه احترام میزاشتنننننننننننننننننننننننننننن که نگو!

ولی  با همه اینها یه چیزی تو زندگیشون کم بود

اگه گفتی  چی؟

درسته یه بچه!

اونا  خیلی  دلشون میخواست یه بچه خرسی داشته باشن دوسش داشته باشن ...

این شد که از  خدا خواستن بهشون یه دختر  خرسی ناز  نازی و ملوس  بده.

خدا هم که اونا  رو خیلی  دوست داشت قبول  کرد.

یه روز  خانم خرسی و آقا خرسی دیدن در زدن...عه!یعنی  کی  میتونه باشه؟

رفتن درو باز  کردن و دیدن وااااااااااااااااااااااااااای  خدای  بزرگ یه دختر  خرسی ناز نازی و ملوس  اونجاست.

با خوشحالی  گفتن سلامممممممممممممممممممم دختر  خرسی خوشگل  و ملوس

تو اومدی  دختر  ما بشی؟

دختر  خرسی گفت بله ولی  اول چند تاسوال دارم!

خانم خرسی و آقا خرسی گفتن: بفرمائین:)

دختر  خرسی پرسید:اگه من بیام و دختر  شما  بشم،برام یه اطاق  خوشگل  و نازنازی پر  از  اسباب  بازی با لباسای طنازی...آماده میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا خرسی گفت:بله که میکنیم یه اطاق  خوشگل پر از  اسباب  بازیای  جور  واجور با یه کمد پر  از  لباسای رنگ و وارنگ هر  جور  که تو دوست داشته باشی:))حله؟؟؟

دختر  خرسی گفت:نخیر هنوز  مونده!

خانم خرسی و اقا خرسی گفتن:خوب  پس  بفرمائین!

دختر  خرسی گفت:اگه من بیام دختر شما  بشم و شما  برام یه اطاق  چنین و چنان فراهم کنین.... اونوقت برا م غذاهای  خوشمزه با کیک و میوه و شیر و شیرینی  و هر  جور  خوردنی  که دوست دارم درست میکنین تا بخورم و بزرگــــــــــــــــــــــــــــــ بشم گنده بشم قد شما  بشم؟؟؟

خانم خرسی گفت:بعلــــــــــــــــــــــــــــــــه معلومه من خودم برات غذا میپزم تا بخوری و زودی  بزرگ بشی خانوم بشی:) حالا حله؟؟؟

دختر  خرسی گفت:نخیر هنوز  سوال  اصل کاریمو نپرسیدم!

خانم خرسی و آقا خرسی گفتن :بفرمائین ما  سراپا  گوشیم!

دختر  خرسی این پا  و اون پا  کرد،ناز  اومد ادا اومد با صدای  خوشگلش  گفت:

اگه من بیام بشم دختر  شما ... برام اطاق  و لباس و اسباب  بازی و غذا و کیک و همه چی  هم درست کردین اونوقت از  همه مهمتر قول  میدین منو خیلی  خیلی  خیلی  خیلی دوست داشته باشین؟قول  میدین مواظبم باشین؟

خانم خرسی و آقا خرسی با همدیگه گفتن:بله که قول  میدیم معلومه که دوستت داریم ما  عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقتیم دختر  خرسی ناز و ملوس  عاشقتیم...

اونوقت دختر  خرسی خوشحال شد و خندیدو گفت پس  من دختر  شما  میشم:)

مامان خرسی و بابا خرسی خوشحال و خندون از  خوشحالی ،دختر  خرسی رو بغل کردن و هی  انداختن بالا هی  بوسش کردن و بعد هر  سه تائی  رفتن تو خونه و درو بستن و صدای  خنده اشون تو راهرو میومد:))))))))))))))))))

قصه ما  به سر رسید دختر  خرسی به مامان و باباش  رسید:)


این قصه ایه که من برای  دخترم میگم هنوز  از  روانشناس  سوال نکردم قصه مناسبیه یا نه ولی  از  ذوق  وشوق دخترم موقع خوندن قصه و همراهیش با من و کلی  ادا و اطوار های  مادر  دختری گذشته،تمام هدفم اینه که موضوع رو طوری جلوه بدم که بدونه این داستانی درباره  شادی  و خوشحالی و عشق و محبته

وقتی  ازش پرسیدم تو زندگی  خانم خرسی و آقا خرسی چی  کم بود و اون گفت یه بچه

خیلی  ذوق  کردم:)

انگار براش  مسلم شده که خانم خرسی و آقا خرسی بدون دختر  خرسی خوشحال  نیستن:)

اینکه دختر  خرسی خودش  بابا و مامانشو با سوال  و جواب انتخاب  میکنه هم برای  اینه که حس  نکنه قربانی بوده و بدون اراده وارد زندگی  ما شده

در  واقع این قصه رو با تمام قلبم براش  تعریف میکنم

همونطور  که یه روز  بعد از ظهر  ناخودآگاه و بدون قصد قبلی کلمه به کلمه به زبونم اومد...

امیدوارم قصه خوبی باشه و همون چیزی رو براش  ترسیم کنه که من دوست دارم بفهمه:این که زندگی  ما  با بودن دختر  خرسیمون مثل روزای  آفتابی تابستون،روشن و درخشان شده :)))