سلام دوستای گلم بعد از اشنایی با این وبلاگ تصمیم گرفتم گوشه ای از خاطراتم رو بنویسم تا یادگاری باشد از من به پسرعزیزم: تا اگر روزی بزرگ شد و حقیقت رو فهمید بداند که من و پدرش عاشقانه دوستش داشته داریم و خواهیم داشت و همچنین به خوانندگان وبلاگ شاید روشنگر راهشان باشد.

 

تیر ماه 80 شروع زندگی مشترکمان بود اون موقع خودم رو خوشبخت ترین ادم دنیا احساس میکردم زمین زیر پام بود ولی تو اسمونا سیر میکردم دانشجو بودم مدام تو رفت وامد . همیشه با همسرم تصمیم داشتیم 4 تا بچه داشته باشیم حتی اسمشون هم انتخاب کرده بودیم حتی خونه رویاییمون اتاق بچه هامون و.... ولی اون موقع چون امکانش برامون نبود تصمیم گرفتیم چند سال دیگه صبر کنیم اون موقع ها تو یه اتاق 12 متری با خانواده شوهرم زندگی میکردم همه چی عالی بود درسم که تموم شد از شوهرم خواستم که دیگه جلوگیری نکنیم. الان3 سال گذشته و الان وقتشه یه بچه داشته باشیم همون زمان هم از خونه پدر شوهرم اینا رفتیم و زندگی مستقل رو تجربه کردیم یه شش ماهی که گذشت و خبری نشد با خودم گفتم بد نیست پیش یه دکتر زنان برم . اون دکتر هم برام کلی ازمایش نوشت و بعدش کلومیفن تجویز کرد اون ماه فکر میکردم خوب دیگه ماه بعدش حامله ام ولی با تعجب ماه بعد هم اومد و خبری نشد برام سونو نوشتن ولی من کاملا بدنم اماده بود دکتر برای شوهرم هم ازمایش نوشت اولش شوهرم زیاد راضی به این کار نبود ولی به اصرار من راضی شد. وقتی جواب رو نشون دکتر دادم گفت اسپرم هاش 2 میلیونه که برای تولید بچه حداقل باید70 تایی داشته باشه در ضمن حرکاتشون خیلی ضعیفه. بعدش ما رو به یه دکتر ارولوژیست معرفی کرد . اون دکتر هم گفت شوهرم واریکوسل داره و باید عمل شه . من و شوهرم تصمیم گرفتیم این موضوع رو از همه مخفی کنیم و بالاخره شوهرم عمل کرد یکسال دیگه هم گذشت و باز خبری نشد دوباره ازمایش و باز شوهرم هیچ فرقی نکرده بود. سالهای سختمون شروع شده بود. یه دورهای بیخیال میشدیم ولی این موضوعی نیست که بخواهی از تو زندگی حذفش کنی.گوشه کنایه های مردم اذیتم میکرد با خودم میگفتم از دست همه فرار میکنم با هیچکی رفت و امد نمیکنم ولی نمیشد خلاصه افسردگی گرفتم مثل دیوونه ها شده بودم حالم بد بود دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت حتی حوصله تمیز کردن خونه رو هم نداشتم شوهرم تو فواصل مختلف ازمایش میداد ولی نتیجه همون بود که بود. من و شوهرم همدیگه رو خیلی دوست داشتیم یه روز شوهرم اومد دنبالم گفت بریم یه جایی میخوام باهات حرف بزنم. اون روز سرد توی پارک رو هیچوقت فراموش نمیکنم شوهرم ازم خواست که ازش جدا بشم برم تا خودم بتونم بچه دار بشم انگار دنیا رو سرم خراب شد اون خیلی مصمم حرف میزد اینقدر از دستش عصبانی بودم که نمیدونم چطور یهو شروع کردم هر چی از دهنم دراومد بهش گفتم و کلی باهاش دعوا کردم . اون هم همینجوری بیحرکت وایساده بود بهش گفتم اگه طلاقم بدی خودم رو میکشم . دیگه بچه نمیخواستم از هر چی بچه بود بدم میومد. واقعا شوهرم رو خیلی دوست دارم همین الان هم باید اعتراف کنم  جای همسرم تو قلبم از همه بالاتره. روزها میومدن و میرفتن یکی دیگه از برادر شوهرهام هم ازدواج کرد. شرایط روحیم خیلی بد بود . تصمیم گرفتم یه کار پاره وقت برای خودم پیدا کنم فکر کردم بتونم به بچه های بی سرپرست اموزش بدم اینجوری ثواب هم داره رفتم شیرخوارگاه شهرمون اونجا گفتن بچه های ما خیلی کوچیکن میتونید برید فلان مرکز(از اوردن نامش معذورم)بچه های اونجا بزرگترن میتونید مرتبط با رشته تحصیلیتون بهشون اموزش بدید. من همیشه به کار رسمی فکرمیکردم معدل لیسانسم هم بالای 18 بود ولی متاسفانه تا پارتی نداشته باشی نمیتونی کار رسمی پیدا کنی. توی اون دوره خانه نشینی بالاخره به کار پاره وقت راضی شدم. اونجا حدود13 تا دختر خوب بودن که خدا میدونه چقدر از بودن در کنارشون لذت میبردم اکثرشون بد سرپرست بودن هر روز به امید اینکه ببینمشون لحظه شماری میکردم . اونها هنوز هم از بهترین دوستامن و با هم در ارتباطیم البته خیلی هاشون ازدواج کردن. بعضی هاشون دانشجون . اوایل فکر میکردم دارم کار ثوابی میکنم ولی اشتباه میکردم این من بودم که به اونها و حضورشان محتاج بودم . خرداد 87 کاملا اتفاقی امام رضا(ع) ما رو طلبید خدا میدونه اونجا چه حال خوشی داشتم اونجا بود که من و همسرم تصمیم گرفتیم یه بچه رو به فرزند خواندگی قبول کنیم . بعد که برگشتیم شروع کردیم به انجام کارهای قانونیش . از این اطاق به اون اطاق . از این اداره به اون اداره. و خلاصه به ما گفتن منتظر بمونید تا کمیته تشکیل بشه. شبش تصمیم گرفتیم بریم خونه پدرشوهرم و این موضوع رو اعلام کنیم همه اونجا جمع بودن قبل از ما جاری تازه واردم و برادرشوهرم اعلام کردن که خانمش حاملس و همه مون خوشحال شدیم و بعدش وقتی نوبت به ما رسید که حرف بزنیم و این موضوع رو گفتیم سکوتی عجیب همه جا پیچید لبخندی که تا چند لحظه قبل روی لب همه بود پرید و مادر شوهرم رفت تو یه اتاق دیگه. با خودم فکر میکردم همه خوشحال بشن ولی اینجوری نشد . موقع ظرف شستن جاریم که خیر سرش تحصیلکرده هم هست یه سری حرفها بهم تحویل داد از جنس حرفهای یکی از مخاطبان وبلاگتون(فرزانه خانم) و گفت قصدش خیره و دوست داره خودمون بچه دار شیم با خودم فکر میکردم اون خودش حامله اس چه خبر داره از دل من. خلاصه من و شوهرم خیلی محکم وایسادیم و گفتیم واقعا اینکارو میکنیم حالا هر کی خوشش از کار ما نمیاد میتونه دیگه با ما رفت و امد نکنه . اون سال به اندازه تمام عمرم طول کشید انگار روزا کش میومدن و تمام نمیشدن هر هفته به مددکارمون زنگ میزدم فکر میکنم کلافه اش کرده بودم و اون میگفت بچه نیست دویست نفر جلوتر تو نوبتن ولی بازم امید داشتم . اخرای تابستون بود که یکی از اشناهامون بعد از 13 سال زندگی مشترک صاحب بچه شدن وقتی دیدنشون رفتیم گفتن تو مرکز رویان بعد از چهار بار ivf نتیجه گرفتن همون جا ما رو هم تشویق کردن که همزمان درمان رو هم ادامه بدیم.پاییز شدبالاخره بهمون زنگ زدن از خونه بازدید کردن و یه سری سوال و شماره تلفن گرفتن چند هفته بعدشم کمیته تشکیل شد ولی با این حال اونجا ادمهایی رو دیدم که پنج سال بود که تو نوبت بودن و این منو مضطرب میکرد نکنه ما هم باید چند سال تو نوبت باشیم. حرفهای مددکارمون مبنی بر اینکه بچه خیلی کمه مایوسم کرده بود نوبت رویان هم رسیده بود به شوهرم گفتم نکنه اینا هیچوقت به ما بچه ندن و الکی میگن بیا تهران رو هم بریم شاید نتیجه گرفتیم اگه بهزیستی بچه هم بده دوتاشون رو باهم بزرگ میکنیم . چشمتون روز بد نبینه رویان برا خودش شهری بود باور اینکه این همه نازا توی رویان دیدم کمی سخت بود. خلاصه اونجام کلی ازمایش دادیم که پوستمون دراومد عکس رنگی برام از همه اش دردناک تر بود. دی و بهمن یه پامون  تهران بود و یه پامون شهر خودمون. خیلی بهم سخت گذشت اونجام اشنای نزدیک نداشتیم. خلاصه دکتر مربوط نیگامون کرد و گفت تو ازمایشای مختلف میانگین اسپرم رو 3 میلیونه که فقط میکروانجکشن شاید جواب بده . از اونجا خیلی از خانومها بار ششم یا هفتمشون بود که این عمل رو میکردن ولی بی نتیجه . و میدیدم بازم خواهان تکرار اینکار بودن. خلاصه کلی امپول هورمونی بهم تزریق کردن و گفتن دو هفته دیگه برا عمل بریم شبش که به خونه رسیدیم خواب عجیبی دیدم که تو عمرم اینطور خوابی ندیدم خواب دیدم وارد یه حرم سبز رنگ شدم اونجا چند تا جوان داشتن نماز میخوندن و یه جوان زیبا رو هم پیشنمازشون بود محو تماشای نماز خوندنشون شدم با خودم فکر میکردم حتما اون اقا امام زمان هستن نمازشون که تموم شد یه خانوم پیری به طرفم اومد و گفت اینجا حرم ملکوتی برادرشه و اون بقیه هم برادرزاده هاشن . نگاهش خیلی نافذ و گیرا بود ازم پرسید چرا تو برای خدا نذر نمیکنی و من پرسیدم چی نذر کنم ؟ گفت هر چه در توانته بعد پارچه سفیدی بهم نشون داد و گفت این هدیه از طرف برادرمه یکی از اقوام شما که اینجاست اون رو برات میاره بعد هم از خواب بیدار شدم گیج بودم خواب رو که برا شوهرم تعریف کردم شوهرم گفت اون اقا به احتمال زیاد امام حسین (ع) بوده که شباب(جوان) اهل بهشته و اون خانوم هم حضرت زینب سلام الله علیه بودن و من نذر کردم (چون اربعین نزدیک بود) هر سال اربعین رو نذری بدم . دو روز مونده بود به موعد حرکتمون به تهران صبح تلفن مون زنگ خورد بابام بود گفت دیشب عموت از کربلا برگشته و برات سوغات اورده تو سوغاتی ها هم یه پارچه سفیده . همینو که بابام گفت یخ کردم نفسم بالا نمیاومد.خوابم تعبیر شده بود خداحافظی کردم و ماتم برد که دوباره تلفن زنگ زد از بهزیستی بود گفتن یه بچه برامون اومده میاین ببینید و منم گفتم الان الان. سریع به شوهرم زنگ زدم و گفتم امام حسین(ع) بهمون هدیه داده بیا بریم ببینیمش. خدا میدونه چجوری اونجا رسیدیم پسر عزیزم رو اوردن گرفتمش تو بغلم . به قول شوهرم خود خود خودشه. همراش یه قران کوچیک بوده.کوچولو بود دو هفته داشت چشمای نازش عفونت کرده بود و پلکش باز نمیشد دلم نمیخواست پسش بدم ولی مدیر اونجا گفت یه هفته دیگه باید بیایید ببرینش. تصویر صورتش رو تو مغزم حک کردم تا همیشه جلو چشمم باشه. وقتی خونه رسیدیم رفتم دستشویی دیدم افتادم خونریزی . قبل از حرکت انقدر استرس داشتم که نگوو نپرس. یادم افتاد من این همه امپول هورمونی زدم نباید پریود میشدم تازه فرداش هم باید میرفتیم تهران . با شوهرم مشورت کردم قرار شد برای ادامه درمان استخاره بگیریم که در جواب این اومد: ( این کار بی فایده است) به خدا توکل کردیم و از ادامه درمان منصرف شدیم و به فکر خرید سیسمونی افتادیم  دختر جاریم هم به دنیا اومد حالا دیگه خیلی خوشحال بودم. یه هفته نفس گیر گذشت  بعد از کلی دوندگی پسرم رو توی لباسهایی که براش خریدم برامون اوردن تازه حمومش داده بودن هنوز پلکش از هم وا نمیشد بمیرم الهی . بردیمش خونه پدرم . به اونها تا اون موقع چیزی نگفته بودم پدرم دم در شوکه شده بود همینکه چشمش به پسرم افتاد لبخندی زد و بغلش کرد بعد هم شوهرم به خانواده اش اطلاع داد اونام اومدن همه خوشحال بودن و خیلی راحت گلم رو تو جمع خودشون پذیرفتن باورم نمیشد همه چی خوب پیش میرفت. اون شب تا خود صبح بیدار بودم ونیگاش میکردم دوست نداشتم برا یه لحظه نیگام رو از صورتش بردارم حتی دلم نمیومد بذارمش تو تختش. همش بغلم بود حالا دیگه احساس میکردم منم مادرم. فرداش بردیمش دکتربراش قطره نوشت و دارو داد بعد با شوهرم دعوا کرد که چرا الان این بچه رو میارید نمیشد زودتر بیاریدش شوهرم هم ماجرا رو برا دکترش تعریف کرد اون هم گفت خوب براش یه سری ازمایش مینویسم تا از سلامتش مطمئن بشید . ای خدا مرگم بده تو ازمایشگاه رگ دستش پیدا نمیشد چقدر گریه کرد چقدر اذیت شد تا چند قطره خون ازش گرفتن . بعدشم گفتن جوابش بعد از تعطیلات عید حاظر میشه . اون عید بهترین عید عمرم بود. از یه طرف خیلی خوشحال بودم و از یه طرف دست تنها . شب نخوابی ها ی طولانی تمام انرژیم رو گرفته بود متاسفانه پسرم دل درد و نفخ شدیدی داشت که باعث میشد شب تا صبح گریه کنه و نخوابه و باید مدام تو بغل میگرفتیم و راه میرفتیم تا کمی دردش کم بشه و بخوابه و شوهرم هم کلی کمکم میداد من تا 3 شب بیدار بودم و بعد شیفتمون رو عوض میکردیم تا 6 صبح که میخواست بره سرکار . سه ماه تمام اینجوری بود دکترش میگفت ازمایشش چیزی رو نشون نمیده و این احتمالا به دلیل استرس زیاد دوران بارداری بوده و به مرور خوب میشه تو اون سه ماه ده کیلو وزن کم کردم زیر چشمم گود افتاده بود . به جاریم حسودیم میشد دخترش با وجود اینکه اصلا گریه نمیکرد و ارزوی بقیه این بود که ای کاش کسی صدار گریه شو بشنوه. دو سه نفر کمکی داشت و تا وقتی دخترش 6 ماهه شد خواهرش باهاشون زندگی میکرد. در عوض پسر عزیزم 6 ماه تموم گریه کرد من حتی فرصت توالت رفتن رو نداشتم چون به محض اینکه از پیشش یه متر دور میشدم حتی تو خواب شش دانگ صداش درمیومد و با صدای بلند گریه میکرد با عرض معذرت باید بگم چند بار خودم رو خیس کردم. حتی موقع نماز خوندن بغلش میکردم و با هم نماز میخوندیم. خلاصه روزگاری داشتیم تا یکسال بهم سخت گذشت ولی عاشقانه دوستش داشتم و گریه هاش باعث نمیشد ذره ای از علاقه ام بهش کم بشه. خوشبختانه بعد از یکسال بهتر شد و روز به روز شیطون تر . چشماش به رنگ ابی دریا شده بود انگار روز به روز زیبا تر میشد. یادمه وقتی 6 ماهه شده بود و رفتیم براش شناسنامه بگیریم مددکارمون باورش نمیشد که این بچه همون بچه اس. ماشالله از فرط زیبایی چشمای همه رو به خودش خیره میکرد. یادمه یه روز رفتیم نمایشگاه کتاب اونجا به محض ورودمون ادما رو میدم که بهم اشاره میکردن تا پسرم رو ببینن و تو ده دقیقه کل ادمایی که اونجا بودن دورمون جمع شدن خیلیا باهاش عکس یادگاری میگرفتن بعد از اون روز که به خونه اومدیم به شدت تب کرد و اسهال شدیدی گرفت و ما مجبور شدیم بستریش کنیم . هر مادری ارزوشه بچه اش خیلی زیبا باشه ولی امان از چشم بد. بعد از اون روز چشماش به مرور زمان تغییر رنگ داد و الان تو سایه طوسیه و فقط وقتی تو روز که خورشید تو اسمونه چشماش ابی رنگ میشن.(من فدای اون چشمای نازش برم الهی).وقتی یکسال و نیمش شد اوج شیطنت هاش بود مدام از رو مبل میپرید میرفت رو اپن اشپزخونه و همش کارای خطرناک میکرد و من به شدت مراقبش بودم" نکن "هم تو گوشش نمیرفت. اون روزها تصمیم گرفتیم تا برای بچه دوم تشکیل پرونده بدیم  تموم کارهای اداریش رو کردیم و رفتیم تو نوبت. مددکارمون میگفت یک و نیم الی دو سال طول میکشه با این حساب پسرمون هم بزرگتر میشه و بعد رفتیم تو لیست انتظار.خلاصه یکی از روزهای پاییزی که نزدیک پریودم هم بود به شدت دچار کمر درد و دل درد شدم طوری که تا اون موقع از عمرم بی سابقه بود فکر میکردم سرما خوردم بدنم درد میکرد و عین معتاد ها چرت میزدم وقتی دراز به دراز میافتادم و پسرم محکم با پاهاش میپرید رو کمرم کمی دردش اروم میشد و بعد ازش میخواستم بپره رو شکمم تا اروم بشم چند روز این حالتی بودم و به جای اینکه پریود بشم لکه بینی داشتم  و مدام احساس ضعف و خستگی. ده روز بعد تصمیم گرفتم برم دکتر چون زیر دلم  هم درد میکرد. اون روز دکتری که غالبا پیشش میرفتم مطبش بسته بود و چون حوصله نداشتم یه روز دیگه بازم بیام چشم گردوندم و یه تابلو مطب زنان دیدم لیسانسه مامایی بود . دست پسرم تو دستم رفتیم تو . شلوغ نبود زود داخل شدیم علاییم رو بهش گفتم کمی نیگام کرد و گفت بیبی چک استفاده کردین گفتم نه گفت حالا من ازتون یه تست خونی میگیرم احتمالا باردارید خواستم بگم نمیدم چون مطمئنم حامله نمیشم بیخودی نگیر دوباره ترسیدم بپرسه پس ای بچه کیه که مامان مامان میکنه و منم دلم نمیخواست اینو برا همه بگم . خلاصه یه کمی خون ازم گرفت تو دلم داشتم بهش میگفتم این عجب دکتر بی سوادیه کاش میذاشتم فردا میرفتم پیش دکتر خودم. که یهو برگشت و گفت مثبته . من گفتم چی مثبته گفت شما حامله اید یه لحظه انگار زمان متوقف شد نیگام کرد و گفت غافلگیر شدین حتما انتظار نداشتین حامله بشین چون بچه اولتون خیلی کوچیکه. (پسرم اون موقع یکسال و هشت ماه داشت) از مطب بیرون اومدم نمتونستم چیزی رو که شنیدم باور کنم وقتی شب همسرم خونه اومد بهش گفتم حاملم فکر میکرد شوخی میکنم ماجرا رو براش گفتم ولی هیچکدوممون باور نمیکردیم شوهرم گفت احتمالا اشتباه شده. فرداش دوباره رفتم پیش دکتر خودم اون هم برام ازمایش خون نوشت بهمون گفتن جوابش یه ساعت دیگه حاضر میشه نشسته بودیم دوتامون تو خودمون غرق بودیم جواب اماده شد از همون خانم منشی که جواب رو میدادن پرسیدم اونم گفت مبارکه باردارید. و فکر میکنم لطف خدا شامل حالم شد تا دوران بارداری و شیردهی رو هم تجربه کنم . زمانی که در ماه پنجم بارداریم بودم و پسرم مشغول شیطنت متوجه شدم داره سعی میکنه قابلمه ای که غذای داغ توش بود و بالای اجاق گازبود رو بکشه پایین سریع جیق کشیدم و دویدم طرفش که چشمتون روز بد نبینه محکم تو اشپزخونه زمین خوردم و متاسفانه لگنم از سمت چپ شکستگی پیدا کرد  بازم خواست خدا بود که دخترم طوریش نشد دیگه زمین گیر شدم با وجود درد کشنده مجبور بودم کارهای پسرم رو انجام بدم . اون هم روز به روز شیطون تر میشد یه بار با قیچی رفته بود سراغ لباسهامون همه رو پاره کرده بود یه روز دیگه تموم محتویات ظروف حبوبات رو ریخته بود تو کف اشپزخونه . خلاصه اون روزا با اون وضعیتم خیلی زجر کشیدم چند بار هم پسرم رو تنبیه کردم (خدا منو ببخشه) هر روز هم که شکمم بزرگتر میشد فشاری که به لگنم میومد بیشتر میشد و همیشه اون ایام در حال گریه کردن و درد کشیدن بودم تا اینکه روز موعود رسید دخترم به دنیا اومد و من اماده شدم برای mri لگنم جوش خورده بود ولی  با وجود این بازم درد دارم خصوصا زمستون که امونم رو میبره و مثل فلج ها گوشه نشینم میکنه. بعد از بدنیا اومدن دخترم روحیه خودم بدست اوردم . اوایل کمی سخت بود و این دست تنها بودن سختی کار رو بیشتر میکرد وقتی دخترم سه هفته داشت و من مجبور شدم برم دستشویی  یهو دلشوره عجیبی به جونم افتاد سریع بیرون اومدم دیدم پسرم دستاش رو گذاشته رو صورت بچه طوریکه صورتش به کبودی میزد دادزدم دستش رو کنار زدم پسرم هم ترسیده بود یه لحظه فکر کردم دور از جونش تموم کرده و بعد که مطمئن شدم نفس میکشه از پسرم پرسیدم چرا این کارو کردی گفت مامان وقتی رفتی افتاد گریه منم گفتم جلو دهنش رو بگیرم تا گریه نکنه . اونجا بود که فهمیدم دو تا بچه کوچیک رو نبایستی حتی برای یک دقیقه هم تنها گذاشت مقصر من بودم نه پسرم. خلاصه به هر سختی بود دخترم یکساله شد . حالا پسرم خیلی چیزا یاد گرفته بود حرفه ای شده بود و با گذر زمان عاقلتر میشد حتی کمکم هم میداد 6 ماه بعدش راحت با هم بازی میکردن. خدارو شکر تا به الان با وجود سختی های زیاد همیشه بچه هام رو دوست داشتم و برام هیچ فرقی ندارن . باهم متفاوتن یکی اروم و اون یکی شیطون . یکی کم مو و اون یکی پرمو. یکی سفید و اون یکی سبزه . هر دوشون رو به یک اندازه دوست دارم. باباشون میگه وقتی از سرکار میام و میپرن تو بغلم تموم خستگی از تنم در میاد .چند وقت پیش تصمیم گرفتیم یه بچه دیگه رو از بهزیستی بیاریم تا جمعمون جمع تر بشه ولی مددکارمون میگفت سیصد تا خانواده منتظرن و درست نیست ما حق اونا رو ضایع کنیم در مورد امین موقت هم میگفت بچه ای در حدود سن بچه های شما(زیر پنج سال) نداریم و اکثرشون بالای ده سال دارن و همکفو بچه های شما نیستن. خلاصه تصمیم گرفتیم یه مدتی دست نگه داریم تا کمی بچه ها بزرگ شن و بعد به امید خدا دوباره اقدام کنیم. در ضمن تو این مدت کلی با پسرم در این مورد حرف زدم و خواستم نظرشو بپرسم و اون موافق این قضیه بود. خدایا خودت کمکمان کن در اون روز سختی که پردها کنار میرن و حقیقت اشکار میشه. امین