آقای فرشته وقتی پا به زندگی ما گذاشت بهمون گفتن سه ساله است . البته به نظرم سه سالش تموم نشده بود .

آقای فرشته خاطرات شیرخوارگاه به خوبی تو ذهنش هست و این رو از تغییر نگاه و یا حافظه ی طولانی مدتش راجع به همین موضوع یا چیزهای دیگه به خوبی می فهمیم ولی خیلی تو داره . کمتر حرف می زنه و اصلا خاطره نمی گه . بیشتر هیجان و بازی و نشاط رو دوست داره و به هرمناسبتی از ما می پرسه : من و دوست داری ؟ آبجی رو دوست داری ؟

نمی خوام خاطراتش رو پاک کنم چون پاک کردن خاطرات واضح آسیب های روحی روانی زیادی داره به همین دلیل یکی دو هفته است که گاهی شب ها قصه ی خودش و خواهرش رو براش تعریف می کنم و اون از شنیدن این قصه خیلی لذت می بره . شاید وقتی بزرگتر بشه اینقدر از قصه ی فرزند خونده بودن شاد نشه اما مطمئنم این خاطره ی خوش رو نگاهش تأثیر مثبتی خواهد داشت .

اینم قصه ی من برای آقای فرشته و البته با اسم مستعار  :

" یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود .

یه روز یه آقا لک لک دو تا نی نی رو که اسم یکیشون شاهین بود و یکی شمیم تو یه بقچه پیچیده بود و داشت براشون دنبال مامان و بابا می گشت .

از اون بالا تو آسمون چشمش به یه مامان بابای مهربون افتاد و پر زد و اومد پایین وقتی اون مامان بابای مهربون شاهین و شمیم رو دیدن خیلی خوششون اومد . لک لک هم اون دو تا نی نی رو داد بهشون و رفت .

 

اما این مامان بابای مهربون دیدن نمی تونن شاهین و شمیم و نگهدارن و شیر خوشمزه بهشون بدن به خاطر همین رو به آسمون کردن و اقا لک لک رو صدا کردن و به اون گفتن : ما شاهین و شمیم رو خیلی دوست داریم ولی نمی تونیم بهشون شیر خوشمزه بدیم می شه یه مامان بابای دیگه برای اون ها پیدا کنی ؟

آقا لک لک یه کم فکر کرد و گفت بله

مامان بابای مهربون شاهین و شمیم رو بوسیدن و دوباره گذاشتنشون تو بقچه و دادن دست آقا لک لک .

آقا لک لک دوباره از تو آسمون دنبال مامان بابا می گشت که چشمش افتاد به مامان فرشته و بابا فری .

مامان فرشته و بابافری خیلی نی نی دوست داشتن ولی هیچ نی نی ای نداشتن . آقا لک لک اومد پایین و ازشون پرسید شما می خواین مامان بابای شاهین و شمیم بشین ؟

مامان فرشته و بابا فری خیلی خوشحال شدن و با هیجان گفتن بله بله

آقا لک لک پرسید قول می دین اون ها رو دوست داشته باشین ؟

-بله بله

بعد آقا لک لک گفت پس شما بشین مامان بابای جدید شاهین و شمیم و بعد دوباره رفت تو آسمون ها "

هرجای قصه که به اسم پسرم می رسم با هیجان می پرسه : مامانی منو می گی ؟

و هرجا به اسم خودم می رسم می گه : تو ؟

و می خواد که دوباره و دوباره این قصه رو براش تعریف کنم و می پره و من رو می بوسه .

دلم می خواست می دونستم چقدر ماجرای تلخ از دست دادن والدین و قصه ی شیرین آقای لک لک رو می فهمه .

نگاهش می گه این زندگی رو دوست داره از دو سه کیلومتری خونه با هیجان می خونه : " آخ جون خونمون آخ جون خونمون "

با عشق عکس اتاقش رو تو گوشیم نگاه می کنه و می گه :" اتاقم "

و من احساس می کنم از اینکه پسر ما شده خوشحاله کاش این خوشحالی تا همیشه براش بمونه