داشتم 30 ساله میشدم.... 30 سالگی یه مرزه: مرز گذر از خیلی چیزا و ورود به مرحله جدید برای تجربیات جدید.... کم کم شکل گرفتی... دیگه اون شعف و تازگی جوونی داره تبدیل میشه به صندوقچه ی تجربیات ... مسائل رو به شکل جدیدی می بینی: دیگه نمیتونی بی دلیل بخندی، یا بدون برنامه بری سفر... دیگه نمیتونی با همه ی اطرافیانت بی مقدمه دوست بشی.... بری باهاشون به کوه و کمر و ساعتها در حالی که پیاده روی میکنی آوازهای سرزمین پدریت رو از ته گلو پرتاب کنی بیرون... دیگه دنیا زیر پات نیست... داری عوض میشی: مثل یک دگردیسی واقعیه... حتی فیزیک بدنت هم واقعا عوض میشه...

بگذریم... دکترم میگفت دوره ی طلایی بارداری حدود سن 26-27 سالگیه... کم کم داشتم نگران میشدم

دکتر اورولوژیست خیلی آقای باتجربه، مهربون و احترام گذاری بود... وقتی توی مطبش منتظر نشسته بودیم چند تا از مریضای قبلیش نشسته بودن: اکثرا آقایون جوونی بودن که سنشون از ما کمتر بود و واریکوسل (واریس بیضه) داشتن و بلافاصله بعد از عمل بچه دار شده بودن: خب یک کم امید بخش بود....

دکتر بما هم گفت باید همین عمل رو انجام بدید: حتما بعد از عمل تا یکسال خودتون بچه دار میشین و روی یک کاغذ با دستهای ظریفش که معلوم بود خوب از پس جراحیهای حساس بر میان نوشت اگه نشد IUI   و بعد هم IVF........

خدایا این اصطلاحات یعنی چی؟ فقط برام چند تا ترکیب انگلیسی بود......

یک سری آمپول واسه مون نوشت و گفت که آقا مصرف کنن... یک ماه بعد بازم آزمایش بدین... اگه بازم جواب خوب نبود عمل.........

رفتیم داروخونه: گفت 200 هزار تومن ... همه با تعجب برگشتن بما نگاه کردن... اون موقع 200 هزار پول زیادی بود: اونم برا چند تا آمپول ناقابل.... مگه میخوان طلا تزریق کنن بهت؟؟؟

فرداش رفتیم پیش یه دکتر دیگه ببینیم واقعا عمل لازمه؟ بعد از معاینه سرپایی گفت بله... تشخیص دکترتون درست بوده: خدای من: 2 تا از بهترین دکترای شهر گفتن عمل: پس حتمیه

دکتر گفت این میتونه یک مشکل مادرزادی باشه که در دوران بلوغ خودش رو به شکل گرفتگی رگهای بیضه نشون میده و بهمین دلیله که اسپرمها کم و بی حرکت میشن: یعنی هم کمیت و هم کیفیتشون نزول پیدا میکنه.... اگه درهمون سنین 20 سالگی تشخیص داده بشه و عمل بشه شانس بهبودش بالاست ولی بعد به ازاء هر 5 سالی که به سن اضافه میشه شانس موفقیت درمان نصف میشه...... گرما، استخر یا دوش آب گرم، لباس زیر یا شلوار تنگ و ... هم در تشدید علائم بی تاثیر نیست

دیگه استخاره نکردیم و گفتیم بریم سراغ عمل.... خیلی قبلش گریه کردم... فقط به مامانم و خواهرم گفتم: بابام میگفت برای چی رفتین بیمارستان؟؟؟ خیلی استرس داشتیم... روز عمل هم نذاشتیم کسی بیاد بیمارستان: یه جورایی خجالت میکشیدیم: یه مساله خصوصی بود

شوهرم قبل از عمل به متخصص هوشبری گفته بود ممکنه دیگه به هوش نیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (بمیرم چقدر استرس داشته........)

عمل 2-3 ساعتی طول کشید: بعد عمل به دکتر گفتم موفقیت آمیز بود؟ گفت خیلی پیشرفته بوده و ما تا اونجا که تونستیم کار خودمونو انجام دادیم... ولی عمل رو زمانی میشه موفقیت آمیز دونست که تعداد و کیفیت اسپرم در آزمایشهای بعدی بالا بره........

یا خدا....

سرتونو درد نیارم ... اینجوری شد که پامون به دکتر باز شد... درمانهای سخت و خیییییییلی پر استرسی که هزینه های بالایی هم داشتن و بیمه هم قربونش برم هیچ کدومو نمیپذیرفت !!!!!!!!!!!

خب با این جمعیت بالا: حتما ناباروری بهتره ...

بعد از شوهرم نوبت من بود: حدود یک سال چند بار IUIشدم.... چقدر آمپول زدم و وزن اضافه کردم و ....

بدتر از همه اینکه اصلا نمیشد دهن باز کرد و با کسی درد دل کرد.... تابوهای ما ایرانیها: اجاق کور؟؟ آبروی مرد؟؟ زن ؟؟؟

آخرش خسته شدم ... سال بعد رفتم توی بهترین کلینیک خصوصی شهر: با دکتری که از شهرای دیگه و حتی کشورهای عربی هم میومدن برای درمان...

دکتر گفت ببینید: آی.یو.آی و آی.وی.اف و ... بدرد شما نمیخوره: کار آخر رو اول انجام بدید: میکرواینجکشن........

"هر دم از این باغ بری میرسد.... تازه تر از تازه تری میرسد"

خب قبل از این کار هم باید عکس رنگی از رحم بگیریم چون سونو چیزی نشون نمیده: زکی: پس اینهمه ما رو سونوی داخلی میکردین.... هر دفعه هم 15-16 تومن میگرفتین؟!!

خلاصه بلا بدور برای عکس رنگی یک آمپول بلانسبت گاوی بود، اسبی بود، برا فیلا بود؟؟! به داخل واژن تزریق شد و............ دنیا تیره و تار شد: از همه بدتر عکس نشون داد که یک زائده بالای رحم هست: میدونید که رحم یه مثلث کوچولوئه که روی نوکش وایساده: رحم من مثلث نبود: مثل قلب بود: مثل دل.......قلب

باید عمل میشدم: لاپاراسکوپی و تراشیدن زائده: چون میکرو عمل سخت و گرونی بود و بهتر بود که رحم بی نقص باشه....... مُردم خدایا: بازم عکسو بردم پیش یه دکتر دیگه و اونم گفت بله باید عمل بشی........ خب باشه....... خب باشه

عمل شدم: من که 30 سال از خدا عمر گرفته بودم و تا حالا رنگ اتاق عمل رو ندیده بودم، حتی بخیه هم نخورده بودم، حتی توی گچ هم نرفته بود جاییم...... باشه... باشه... قوی باش: مخصوصا بخاطر شوشو...... و مامانم که خیلی از دوا دکتر میترسه

بعد از عمل باید چند ماه صبر میکردم تا بشه میکرو کنم..........منم عجول: میخواستم زودتر خلاص شم.... برام از سر باز کنی بود از یکطرف.... میخواستم بگم تا ته خط رفتم.... از یک طرفم مطمئن بودم که این کار حتما جواب میده: آخه همه کاراشو خودشون توی آزمایشگاه انجام میدن........ دیگه کاری نداره که قهقهه

میکرو از IVF هم بالاتره: از ماه قبل از عمل، کلی دارو میخوری.... کلی آمپول جلدی تزریق میکنی.... تا تعداد تخمکهات بالا بره.... بعد میری زیر عمل... تخمکهاتو میگیرن... اسپرم شوهرتم میگیرن: شستشو میدن و با کیفیتاشو جدا میکنن.... بعد هردو رو میبرن آزمایشگاه

توی IVF اسپرمها رو میندازن روی سطح تخمک تا بالاخره یکیش به تخمک وارد شه .... ولی در میکرو اینجکشن: اسپرم رو با یک سرنگ میکروسکوپی وارد تخمک میکنن.... یعنی لقاح رو هم مصنوعا انجام میدن

تا اینجا نطفه تشکیل شده.... نمیدونم 24 ساعت یا بیشتر نطفه ها رو توی شرایط گرم آزمایشگاه قرار میدن تا تکثیر شروع بشه: 2-4-8-16-... نمیدونم به چند تا میرسه توی اون مدت..... نتیجه جنینهایی هستن که روز بعد بصورت سرپایی به داخل رحم تزریق میشن........

معمولا 3-5 تا تزریق میشه: اگه چند تاشم بمونه بعدا با دارو میشه ازبین برد و یکی یا دوتاشو نگه داشت...... بقیه رو هم 300-400 هزار تومن میگرفتن و فریز میکردن که اگه ایندفعه نشد ماه بعد بدون درد سر و بدون خرج چند میلیونی بازم تزریق کنن.......

من انقدر استرس داشتم و نا امید از این کار بودم و دپرس شده بودم که با اینکه شرایط سنی و سلامتم از 7-8 نفر دیگه که اونا هم عمل داشتن بهتر بود ولی "فقــــــــــط یک جنین" برای انتقال داشتم!!!!!!!!!!!! فکرشو بکنین..... البته آقای متصدی آزمایشگاه بهم گفت کیفیت اون یکی خیلی عالیه: که من همونجا فکر کردم یه کاکل زری لپ گلی تپلی دارم ماچ

یعنی 5 تا تخمک داشتم که دکتر 3 تاشو گرفت و از اون سه تا یکیش جنین شد: خدای من این اعداد چه بی معنین برام.............

دکتر از خدا بیخبر هم گفت خانم دیگه هر چی خدا بخواد: قبل از عمل هم امضا گرفتن که شانس موفقیت 15 درصده و هیچ تضمینی وجود نداره که جواب بگیرین

هم گروهیام اکثرا بار دومشو بود که IVF یا  Micro-Injectionمیشدن و خیلی نا امید بودن.... ولی من میگفتم بابا کاری نداره : این دیگه ردخور نداره

ما 8- 9نفر با هم آی وی اف شدیم توی یکی از بهترین مراکز ایران با بهترین دکتر: عین آرایشگاه زنونه که میخواد مو رنگ کنه ردیفی خوابوندنمون و به قول خودشون "جنین" رو تزریق کردن که من گفتم الان دکتره اشتباه میکنه .... نزدیک 3 میلیونم گرفت: بعضی از خانما از روستاهای دور کل پس اندازشونو ورداشته بودن اومده بودن: فکر کنم مال هیچ کدوممون هم نشد 

خب: بعد از کلی مراقبت و استراحت، یادم نیست بعد 1 هفته رفتم آزمایش؟؟!! عدد HCG خونم در حد صفر بود و اصلا بالا نرفته بود: شوشو که از در اومد تو با جواب آزمایش منفی: انقدر گریه کردم.... نعره زدم.... که کل ساختمون لرزید: هیچوقت اینجوری گریه نکرده بودم..... مثل دور از جون مادری که بچه ش می میره.............. نعره میزدم: جیغ میکشیدم و دلم میخواست خودمو بکشمدل شکسته

بعدها دیدم که یک خانوم امریکایی که همین تجربه رو داشت توی وبلاگش نوشته بود:

"I do not wish it for my worst enemy……"

یعنی من این تجربه رو برای بدترین دشمنم هم آرزو نمی کنم..... و چه خوب گفت: خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

 

بند 1. دیوار مطب پر از عکس چندقلوهایی بود که بدون کمک این دکتر، شاید هیچوقت پا به این دنیا نمیذاشتن....

در رفت و آمدم به اون مطب کذایی چقدر کسایی رو دیدم که از نا امیدی گریه میکردن.... غش میکردن.... چه کسانی که از روستاهای دور، داروندارشونو فروخته بودن آورده بودن که بچه دار شن.... خانمی که با روش مصنوعی 2 قلو باردار شده بود و توی ماه نهم بچه ها مردن..... و خانمی که با آی.وی.اف 3 قلو حامله شده بود و حالا اومده بود داروبگیره که یکی دوتاش سِقط شن..... منم انقدر که حرص بعضیا رو میخوردم غم و غصه ی خودم یادم رفته بود


بند2. روز عمل لاپاراسکوپی یک خانمی با من عمل داشت: باورتون نمیشه با ناخنهای لاک زده 2 سانتی کثیف و پاهای سیاه.... با کلی آرایش و صورت .... اومده بود تخمک اهدا کنه: خیلی بدم اومد: بنده خدا نمیخوام بگم بنظرم اومد که از اون مدل زنهاست...... ازش پرسیدم گفت من سالی یکبار (وقتی پولم ته میکشه) میام آمپول و قرص و دارو میگیرم و کلی هم تخمک دارم که دکتر همه رو میگیره و بهم 600-700 تومن میده: فریز میکنه و خدا میدونه که هرکدومو چند میلیون میفروشه: خییییییییییلی بدم اومد: بیشتر از اون آقای دکتر : چی بگم

بند 3. خدا شاهده اصلا نمیخوام توی دل کسانی که تصمیم به عمل دارن رو خالی کنم: راه رفتنی رو باید رفت..... خدا پشت و پناهتون

بند 4. توضیحات پزشکی که دادم اصلا دقیق نیست و اون چیزائئه که بعد از 3-4 سال به یاد دارم. پس خیلی مرجع نیستن