تصمیم سرنوشت ساز

عاقبت فهمیدم راه من کدومه؟من جزء اون دسته آدمای خوشبختی قراره باشم که خدا بهشون نظر لطف کرده. اونائی که از موهبت داشتن یه فرشته کوچولو تو آغوششون برخوردارن که از راههای دوری اومده...

چند سال قبل گاهی مادرم از این راه حرف می زد اما من موافق نبودم وحالا می فهمیدم که سرنوشتم همینه جالب اینجاست که خیلی هم خوشحال بودم. با شوهرم حرف زدم واون هم با اینکه کمی مردد بود قبول کرد.

وقتی یه زوج تصمیمی به این مهمی می گیرن به خیلی چیزا فکر می کنن:این بچه چه شکلیه؟ والدین بیولوژیکش کیا هستن؟ نکنه بیماری ژنتیکی خاصی داشته باشه واز ما برای کمک کاری برنیاد؟به بقیه چی بگیم؟ برخورد اطرافیان چطوریه؟ به بچه چی بگیم؟

این سوال آخری که واقعا آدمو می ترسونه.اما انگار خدا وقتی برای این کار انتخابت می کنه حسابی هواتو هم داره.یه شجاعت خاصی بهت میده که حتی تو جامعه سنتی مثه جامعه ما که هنوز هم این مسائل یه جورائی تابو محسوب می شن،از هیچ حرف وعکس العملی نترسی.مگه کار خلاف شرعی می خوای بکنی؟!

شهریور 88 بود گفتیم خدایا به امید تو،ما آماده ایم.تو هم لطفا یکی از اون تپل مپل هاشو برای ما بزار کنار!

رفتیم بهزیستی، رفتیم دادگاه ، رفتیم پزشکی قانونی،آزمایش اعتیاد دادیم،مشاوره روانی شدیم و....

خیلی مراحل سختی بود نه از نظر کارهائی که باید می کردیم وجاهائی که تا اون موقع نرفته بودیم،بلکه از این نظر که اصولا بچه دار شدن یه فرآیند خیلی عاطفی واحساسیه.با محیط پزشکی قانونی یا دادگاه وآدمای این جور جاها اصلا هماهنگ نیست.اما هر روز با خودم می گفتم یه قدم دیگه برداشتیم یه پله دیگه به دخترم نزدیک شدم.بلاخره تموم می شه...فکر کردن به دخترمون به ما نیرو می داد. این فکر که آیا الان به دنیا اومده یا نه؟کجاست؟ داره چیکار می کنه؟ گاهی نگرانش می شدم،بخصوص تو هوای سرد.نکنه سرما بخوره بچم....

کسی از این ماجرا چیزی نمی دونست بجز مادرم،برادرم وخواهر شوهر بزرگم که از قبل از ازدواجمون با هم دوست بودیم وتو جریان حامل خیلی به دادم رسید.

من فکر می کردم انجام مراحل قانونی اولیه سختترین مرحله اس اما بعد فهمیدم ماههای انتظار از همه سختتره...

تا بهمن خبری نبود و ما هر هفته می رفتیم پیش مسئول مربوطه حال واحوال نی نی امونو می پرسیدیم واونم هر بار یه جواب میداد هنوز نوبت شما نرسیده!

عاقبت بعد از 6 ماه هول ولا تو اسفند نوبت شورای فرزند خواندگی ما رسید.وقتی وارد جلسه شدیم یه کم جا خوردم نزدیک ده نفر آدم پشت یه میز نشسته بودن وما دو تا سر به زیر ومودب ،دستا رو زانو نشستیم جلوشون وخیلی با ادب واحترام جواب کلی سوال  که ازمون پرسیدن رو دادیم.حسابی دلشونو بردیم وبه خیال خودمون تا عید دیگه نینی گولومون پیشمون بود. که البته زهی خیال باطل! هنوز باید می رفتیم ته صف!

آی دلم می خواست هول بدم وبرم جلو!!

تو این فاصله یه دفتر چه پر کرده بودم از اسم های زیبای ایرانی و معناشون.یه دفتر چه هم پر از لیست وسائل کوچولو،حتی مامانم وسائل مربوط به بچگی خودمو برام آورده بود که هر وقت خیلی دلتنگی می کردم می رفتم سراغشون می چیدمشون دورم و........

عید نوروز 89 هم رسید وما بازم تنها بدون نی نی نشستیم دور سفره هفت سین ،دهمین نوروز با هم وبدون کوچولو...

شروع سال دیگه زیاد امیدی نداشتم به خدا گفتم بابا من که هر کاری خواستی کردم،مردم از انتظار اینجام دست از سر امتحان کردن صبر من بر نمی داری؟!

گمونم آخرای بهار خدا جونم دیگه به این نتیجه رسید  که من بسمه و حسابی زیر وبالا امتحانم کرده،حالا دیگه وقتشه....

 

/p

/ 3 نظر / 29 بازدید
لاله

خوش به حالت که مادر و خواهرت و خواهر شوهرت (چند نفری از فامیلت) ماجرات را می دونستند و پشتت بودند !

پریا

سلام عزیزم برات خیلی خوشحالم که این مرحله رو گذروندی ، اما من شرایطی دارم که نمی‌تونم این مسئله رو با خوانواده همسرم در میون بذارم ، چطور تونستی ماجرا رو حل و از انها پنهان کنی ، کمکم کن عزیزم

پریا

ممنونم عزیزم انشاءالله که همیشه در کنار خانواده شاد باشید/فقظ تهران همه بچه زیر سه ماه می ده ///ممنونم از راهنمایی هانون