راهی که خدا می بره.

از کجا شروع کنم؟ از اول ازدواج وخوشی ها یا از شروع سوال های زیر گوشی:بچه مچه خبری نیست؟ یا از تصمیم کبری یک سال ونیم بعد ازدواج؟یا...

از اول شروع می کنم.

بیست ویک سالم بود وهنوز دانشجو بودم که ازدواج کردم با یه مرد خوب به معنای واقعی .همین صفت برای توصیف همسرم فعلا کافیه تا بقیه داستان.

من از اون دختر های یکی یدونه ولوس بودم شاعر پیشه و رمانتیک.گرچه زندگی آسونی نداشتم نمونه اش از دست دادن پدرم تو سن شونزده سالگی که منو انداخت قعر یه چاه عمیق از ناامنی عاطفی. اما روحیه ام خیلی حساس ودلم خیلی نازک بود.

فقط یه برادر دارم وهمیشه رویای یه خونواده پر جمعیت رو داشتم .خونواده شوهرم ماشالا هم پر جمعیتن هم حسابی هوای همدیگه رو دارن مثه ما تنها نیستن. دلم می خواست ما هم چهار تا بچه داشته باشیم دو تا دختر دو تاپسر که هم پشت وپناه هم باشن هم رازدار وغمخوار هم.آخه خودم همیشه حسرت یه خواهرو داشتم....

یک سال ونیم از ازدواجمون گذشت.تلاطم اول ازدواج کم شدو ما همدیگه رو بهتر شناختیم.یه روز بعد از نصیحت های مامانم در مورد بچه دار شدن تو راه برگشتن به خونمون تصمیم بزرگ رو گرفتیم : بیا بچه دار بشیم.

اون وقتا خونه مادرم از ما خیلی دور بود برای همین تا برسیم بچه دنیا نیومده رو خونه بخت هم فرستادیم وپدر بزرگ ومادر بزرگ هم شدیم! آی مزه داد!

دو سه ماهی گذشت واتفاقی نیفتاد. رفتم پیش متخصص زنان گفت چرا انقدر هولی؟ حالا که عجله داری پس اول یه آزمایش ساده اس برای شوهرت می نویسم تا نوبت خودت برسه. امان از اون آزمایش ساده.....

از اون عصر پائیزی سال 81 تو مطب اون دکتر تا ظهر گرم نهم تیر ماه 89 چه مسیر سنگلاخی رو طی کردیم.هشت سال.........

اول شوهرم عمل کرد آخه واریگوسل گرید 4 ودو طرفه داشت.مدتی گذشت وآزمایش ها کمی بهتر شد اما اونچه که باید... نشد.بعد گفتن باید درمانهای تخصصی نا بار وری رو شروع کنین.ما هم گفتیم خدایا به امید تو.شروع کردیم.

سه بار IuIشدم بی نتیجه هر بار با اشک وآه می رفتم مطب دکترو داروها وآمپولهای سری بعد.... از دکتره متنفر بودم هیچ جوری با هم کنار نمی اومدیم دیگه پیشش نرفتم.یکی دیگه رو بهم معرفی کردن که یکی از اقوام پیشش رفته بود.این یکی 24 ساعته کار میکرد!!!!

گاهی 8 شب میرفتیم و6 صبح می اومدیم.ساعتها پشت در اطاقش وامیستادم و حرفای کسائی مثه خودمو گوش می کردم.بمیرم برای شوهرم که تو سرمای زمستون توی ماشین می خوابید...

چند ماهی هم اونجا علاف شدم.بعد رفتم مرکز رویان.اولین باری که Ivfشدمو خوب یادمه.مطمئن بودم جواب می گیرم آخه این درمان خیلی پیشرفته بود.نه درد آمپول ها برام مهم بود نه چاق شدنم در اثر هورمونها.روز انتقال جنین ها وقتی توی مانیتور اون سه تا جنین کوچولو رو دیدم.....براشون اسم هم انتخاب کرده بودم.چه حال خوبی بود.

دو هفته خوابیدم حتی انگشتامم با احتیاط تکون می دادم ......

روز آزمایش دنیا رو سرم آوار شد.سه قلوهای من هیچ اثری از آثارشون نبود.از جام بلند شدم وافتادم به جون خونه می شستم ومی سابیدم ومثه ابر بهار اشک می ریختم.نمی خواستم اسمی از رویان بشنوم اما نتونستم به خودم گفتم باید قوی باشم یعنی من از اون زن روستائی که پس انداز یه عمرشو آورده بود که در مقابلش بچه دار بشه کمترم؟

این بار گفتن باید آقا دو باره عمل بشه اونم هر دوطرف. شوهر طفلکم دوباره رفت زیر تیغ جراحی ... صبح رفتیم همون مرکز رویان طفلکم ساعتها تو اطاق عمل بود ومن اون بیرون بال بال می زدم که ازش خبری بگیرم این بار عمل خیلی سنگین بود.می خواستن نگهش دارن اما نموند اومد خونه تا دو هفته از درد مثه بچه ها به خودش می پیچید.بهش گفتم حتی اگه خود خدا هم بیاد وبگه با عمل بعدی بچه دار می شین قبول نمی کنم دیگه نه طاقت راه رفتن پشت در اطاق عملو دارم نه تحمل درد کشیدنتو....

گفتن نداره که تاثیر این عمل سنگین هم فقط اضافه شدن چند میلیون به رقم قبلی بود.یک بار دیگه هم رفتم رویان بازم بی فایده. این وسطا از انرژی درمانی تا علفی در مانی تا دعا نویس ورمال وفالگیر و همه مدل نذر ونیاز رابراه استفاده می کردیم. از قم وکاشان تا یزد هر جا که می شنیدیم یکی جواب گرفته ما هم بدو بدو شال وکلاه می کردیم ویا علی از تو مدد دبرو که رفتیم. حالا اگه بخوام از خواب ها والهام ها بگم که دیگه می شه مثنوی هفتاد من! از رویان که ناامید شدم رفتم کلینیک امید.ظرف 6 ماه سه بار میکرو اینجکشن وIvfکردم دفعه آخر بهوش نمی اومدم....

بچه دار شدن شده بود همه زندگی من خواب وخوراکم فکر وخیالم کار وبارم.انگار یه لجی کرده بودم با خودم از اون لجهای خرکی! دو بار عکس رنگی گرفتم گفتن سالمی .رفتم بیمارستان صارم دکتر صارم اونچه آزمایش با مورد وبی مورد تونست برامون نوشت ما هم انجام دادیم وهیچ نتیجه ای هم عایدمون نشد.عاقبت گفت باید لاپاراسکوپی کنی با یه هزینه سرسام آور و کلی بیهوشی تا اگه تو اینم چیزی نشون نداد بگیم نا باروری با علت نا مشخص!!

اومدم بیرون و به شوهرم گفتم بسه دیگه تا همین جا بسه. می دونم که خدا اینطوری به ما بچه نمی ده. دیگه ولش کنیم.

اما این فقط حرف بود. نمی تونستم ولش کنم.حد اقل به خاطر مادرم...

گفتم بیا حامل بگیریم. همه راهها رو بریم چند سال بعد به خودمون نگیم می تونستیم ونکردیم نگیم ای کاش.

پیدا کردن آدم درست حسابی داستانی بود.عاقبت یکی هم سن خودم پیدا کردیم و رفتیم دنبال کارا. یه پسر کوچولو داشت وقتی نگاش می کردم هم دلم می سوخت هم احساس عصبانیت می کردم:چرا تو می تونی اما من نه؟!

برای آخرین بار رفتم اطاق عمل.. دوباره اون دو هفته کذائی و بار دیگه جواب منفی!!!

خدایا آخه تو چی از جونم می خوای؟ من که دیگه حتی از لذت بار داری هم گذشتم چرا  با من این کارو می کنی؟ به شوهرم گفتم پرونده بچه برای من بسته شد. خدا نمی خواد به من بچه بده منم دیگه ازش نمی خوام. بعدا فهمیدم شوهرم بدون اطلاع من دو بار دیگه هم از همون حامل خواسته مراحل انتقال رو انجام بده اما باز هم نا موفق.

حال عجیبی داشتم.همه زنای اطرافم بچه دار شدن نه یکی نه دو تا بلکه سه تا! تو همون وقتائی که من زیر خروار ها جواب منفی داشتم خفه می شدم اطرافم پر می شد از خواهر زاده ها وبرادر زاده های همسرم.زنای حامله شده بو.دن کابوس من.بچه هارو خیلی دوست دارم همیشه باهاشون خوب بودم براشون کادو می گرفتم بازی می کردم می بوسیدمشون ویه دفه  متوجه یه نگاه غمگین می شدم که با یه آه همراه می شد ومنو به جنون می رسوند.

گاهی خودمو شبیه یه درخت سرو می دیدم وسط یه باغ پر از درختای میوه.

از همه بلندتر ورعناتر اما بی بر...

یه روز داشتم با خدا گپ می زدم گفتم آخه چرا خدا جونم؟ مگه من چمه؟ نکنه قرار بوده مشکلی داشته باشه؟ وای نه من طاقتشو ندارم نه طاقت ندارم. اما بهم بگو برام چه خوابی دیدی؟ با خودم گفتم:

ما صورتکانیم وفلک صورت ساز  

از روی حقیقتی نه از روی مجاز..

تو ما رو به هر راهی که خودت می خوای می بری. اگه بچه های خوبی باشیم وبا پای خودمون بریم که چه بهتر وگرنه اول با زبون خوش می بریمون بعد با تهدید دست آخر با پس گردنی! کشون کشون می بریمون آخه باید به اون راه بریم باااااااید.

دستامو بردم بالا و گفتم من تسلیمم هر جا که تو بخوای میرم هر کاری که تو بخوای می کنم فقط بگو کجا برم؟

 

/ 24 نظر / 283 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لاله

ویوناجونم ، درمورد کار شقایق و شهامتش : خانواده شقایق آنقدر باشعور بودند و دل بزرگی داشتند و مثل خودش به قول تو اونقدر فرهیخته و با شهامت بودند که برای ورود دختر کوچولی شقایق خونه را اب و جارو کردند و مدام بهش زنگ می زدند و شوق داشتند که خبر بگیرند که کی بچه را می ارین و مراسم استقبال برپاکردند ... این سطح فهم و پذیرش حقیقت و اینهمه گذشت و انسانیت و ... کار را به نظر من برای شقایق خیلی راحت تر کرده ... خانواده من و همسرم هرگز چنین استقبالی را به خرج نمی دهند ، الان ذهن مادر خودم پر از این است که از کجا معلوم بچه حلال زاده است !!! می دونی چقدر باید باهاش حرف بزنم و یا چقدر زمان می خواد تا خود اون بچه بتونه اینو از ذهن مادرم پاک که نه ، محو کنه !!! ... خانواده همسرم هم اونقدر گس و یخ هستند که شاید حتی برای بچه بیولوژیکمون هم ذوق و شوق و استقبال و چراغونی و ... راه نندازند !!

لاله

ساغرسایه عزیز برای پیامت ممنون. امروز صبح با کلی ذوق اومدم پای این پست ، دیدم پیام گذاشتی خوشحال شدم . ممنون که بهم دلگرمی دادی

لاله

شقایق مهربان ! برای وسعت دلت و عمق مهربانیت ممنون . کوتاه و مختصر می گویم ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل : « حرفهات مرا به فکر فرو برد ................................... »

لاله

راستی شقایق جان ! یک چیزی بگم شگفت زده شی . من انقدر دقیق داستانها و دل نوشته های تک تکتونو خوندم که خلاصه داستان همتون رو توی دفترچه یادداشت کوچکی که همیشه همراهمه دارم . هروقت دلم هواتونو می کنه یا دلم می خواد باهاتون حرف بزنم و به اینترنت دسترسی ندارم یا هروقت که توی راه پرپیچ پیش رویم کم می آرم ، دفترچه ام رو باز می کنم و می رم سراغ داستانهاتون و آرامش و شجاعت و یه عالمه احساس خوب دلم را پر می کنه . تاریخ تولد همه بچه هاتونو به ترتیب توی دفترچه ام نوشتم تا یادم نره و به موقع بهتون تبریک بگم ! آخه شما مثل خواهرای خودمید . خواهرانی شجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااع و دوستانی فداکااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار اینهم شش تا قب برای شش نویسنده این وبلاگ [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

ویونای عزیزم ... مسائل بین من و خواهرشوهرام خیلی تلختر از اونیه که فکر کنی ، برای همین نمی خواهم دراین مورد زیاد بگم . چون بااهداف این سایت هم منافا داره . درباره نوشته ها هم باشه می نویسم ولی به چه آدرسی براتون ایمیل کنم ؟ همینجا مطالب را بنویسم و به صورت خصوصی براتون ارسال کنم ؟ یا طور دیگه ؟

لاله

راستی ویونا جان ! نامم را پیام قبلی یادم فرت بنویسم[زبان] ... امروز رفته بود دادگاه تا کپی نامه پزشکی قانونی و تشخیص هویت را از پرونده ام بهم بدند تا برابر اصلش کنم (جزو مدارک بهزیستی بود. به نظرمن و قاضی پرونده ام خیلی بی معنی بود که کپی این نامه ها را بهزیستی می خواد چون در حکم دادگاه به مفاد این نامه ها اشاره شده !! امان از بوروکراسی اداری !) وقتی قاضی دستور کتبی داد که کپیهاشو بهم بدن غر زد که یه بچه می خوان بدن چقدر اذیت می کنن!! .... تو دادگاه شنیدم که قانون جدید فرزندخواندگی درحال بررسی است و به زودی توسط مجلس تصویب میشه ... تو خبری از این مساله داری ؟

لاله

راستی ویونای گلم من تحقیقات مفصلی درباره احکام و روشهای محرمیت فرزندخوانده کردم . دوست داری وقتی این تحقیقات کامل شد به ایمیل مدیر سایت ارسال کنم تا بگذارید تو سایت ؟

لاله

ویونا جان ! باتوجه به مطالعات مفصلی که از همه کامنتهای وبلاگتون کردم (ازهمه طولانی تر و وقت گیرتر و البته لذتبخش تر کامنتهایی بود که برای پست " ما مادران اسمانی " نوشته شده بود ![چشمک] ) به ذهنم رسید که برای روشن شدن راه برای دوستانی که اول کراند مراحلی که تا بحال در بهزیستی تهران طی کردم را ( که به نظرم از نصف راه بیشتره) با جزئیاتی که یادمه بنویسم و برات ایمیل کنم تا توی وب بذاری . به نظرخودم این کارم میتونه مفید باشه بخصوص برای ساکنین استان تهران . موافقی که راهی که رفتم را بنویسم و برای مدیر وبلاگ ایمیل کنم ؟

کاش نمی خوندم کلی گریه کردم چقدر زنگیمون شبیه همه منم درد تو رو دارم خسته شدم از صبر خدا

ناهید

عزیزم میفهمم چی میگی ایشاله خدا دامنتو سبز کنه، آدرس این مرکز رویان رو میگی بهم؟دو تا آدرس پیدا کردم،1.بزرگراه رسالت....2.بزرگراه همت غرب.... کدومو باید برم؟ یعنی هزینه آزمایشاتشون هم بالاست؟ان که بفهمن چمونه؟