قسمت دوم : صلاح خدا

در مرکز ابن سینا ، استفاده از اهدا  رو پیشنهاد دادن که از نظر ما مشکلی نداشت ، چون از نظر ما این اهدا  مثل اهدا خون میمونه.

 

البته دکتر زنانم بهم گفت که من درمان ای وی اف رو به  دلیل عوارضی که در آینده به آن دچار میشوید ، بهتون توصیه نمی کنم ولی من اون موقع دلمو زدم به دریا و گفتم خدا هر چی صلاحه ، خودش جلوی راهمون میزاره. 

در پروسه درمان همه چی عالی پیش میرفت و ما خیلی خوشحال بودیم.

 

در زمان عمل ، تخمک گذاری خیلی خوب انجام شد طوری که تعدادی از تخمک ها رو هم اهدا کردم.

روحیه من هم عالی بود. مرکز به من گفته بود که در دوره این عمل شوکی نباید به شما وارد بشه چون ممکنه باعث یائسگی زودرس بشه.

 

دقیقا روزی که عمل انجام شد، به لطف یکی از همکاران اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو هم نمی کردم. بزرگترین ضربه  زندگی  را خرده بودم . چیزی که هیچ وقت به ذهنم هم خطور نمی کرد. مشکلی که به این راحتی ها قابل حل نبود.

 

من که با تزریق اون همه هورمون بسیار حساس شده بودم و تمام فکر و ذهنم ، کودک آیندم شده بود ،با این اتفاق شکستم و فرو ریختم.

با اینکه تا زمان جواب آزمایش ، حداکثر تلاشم رو کردم که این 4تا جنین رو حفظ کنم ، متاسفانه موفق نشدم.

 

شکست خیلی بزرگی بود. از لحاظ روحی داغون شده بودم. برای اولین بار در زندگی له شده بودم. و تازه با این ناراحتی ، باید مشکل محل کار رو حل میکردم.

 

مشکل اینقدر بزرگ بود که با استعفا مساله حل نمی شد و فقط زمان مساله رو حل میکرد . پس تازه یک بار دیگه هم به مشکلاتم اضافه شده بود و باید صبر میکردم تا به مرور زمان ، واقعیت روشن بشه. 

 

زمانی که جواب منفی رو گرفتم ، فقط اشک میریختم. تمام رویاهام نابود شده بود. دیگه چیزی نداشتم که بخاطرش بجنگم.

 

شوهرم گفت اگر مایل باشی ، دوباره شروع میکنی. اما من با همون حالم تشخیص میدادم که درمانی که تا این حد منو از نظر روحی حساس بکنه و باعث تضعیف روحیه من بشه ، هیچ ارزشی نداره.

و مطمئن بودم ، کودک رویاهام مادر ضعیف و افسرده نمی خواد.

 

و به شوهرم گفتم که برای فرزندخوانده اقدام میکنیم  و بعد از اون سعی کردم با ورزش ، سلامت روحی و جسمیم را بدست بیارم.

 

دوره خیلی سختی بود . شوهرم گفت اول باید حالت بهتر بشه و بعد در سلامت روحی تصمیم نهاییت رو بگیری.

 

قلبا خیلی دوست داشتم که فرزندخوانده داشته باشم . در 7 سال اول زندگی مشترکمون ، همیشه با بارداری مخالف بودم چون دوست نداشتم از نسل خودم کودکی رو به دنیا بیارم و اونو با این همه سختی تو این دنیا رها کنم.

از نظرم ، این آخر بی رحمی بود که عزیز خودت رو با این همه مشقت و مشکلات در این جهان باقی بزاری.

از طرف دیگه ، همیشه خودم رو مدیون پدر مادرم میدونستم و خودم رو موظف به پیاده سازی روش تربیتی اونها و ترویج رفتار و کردار والدینم میدونستم.

 

بنابراین تا قبل از اقدام به بارداری ، این مساله برام پذیرفته بود ، اما از انجایی که دوست دارم در زمان رویارویی با مشکلات ، حداکثر تلاشم رو بکنم و خدا راه حل صحیح رو بهم نشون بده، برای درمان اقدام کردم و از خدا خواستم که اگر صلاحم هست به نتیجه برسم.

 

که بعد از یک سال پروسه درمانی ، معلوم شد که اون راه به صلاحم نبوده.

 

و همیشه معتقدم خدا اون همکارم رو واسطه قرار داد که من از درمان دست بکشم و راهی که به صلاحم بود را انتخاب  کنم.

/ 3 نظر / 64 بازدید
داوودی

نگی که چقدر خنگم من! الان فهمیدم قضیه چی شد... وقتی بهت می گم درکت می کنم شدیییییییییییییییییییید باور کن. اتفاقا منم در اوج اختلافات و حاملگی و بارداری ناخواسته و نقص پسر نازنینم، از همکاران و محل کار ضربات و نامردی هایی کشیدم ناپیدا... یعنی می شه منم یه روزی حمکت این همه سختی رو بفهمم؟

عاطفه

سلام چقدر خوشحال شدم واقعا کار زیبا یی کردید امیدوارم که در کنارنی نی کوچولوتون زندگی آرام و قشنگی داشته باشیدمن که با خوندن وبلاگت اشکم دراومد در ضمن اگر دوست داشتی با هم تبادل لینک داشته باشیم به من خبر بده وبگو با چه نامی لینکت کنم منتظرت هستم این هم آدرس وبلاگم: http://tarrinha.persianblog.ir/

لاله

خیلی گنگ و پر از سانسور قصه را روایت کرده اید