قسمت سوم : انتظار

بعد از گذشت 7 ماه که وضعیت روحیم بهتر شده بود ؛  تفعلی به حافظ زدم و این شعر اومد:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند   گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت      با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه کار به نام من دیوانه زدند

 

دیگه مطمئن بودم که صلاح من در این کار است.

 در دی ماه 1388 به بهزیستی رفتم و شرایط فرزندخواندگی رو جویا شدم.

چه روزهای هیجان انگیزی بود ، از روزی که اقدام کردیم برای فرزندخواندگی ، نشونه ای نبود که مبنی بر رضایت خدا در کارهام نبینم .

همه چی بسیار عالی پیش میرفت . موانع خود به خود برداشته میشدند . فقط کافی بود بگم خدایا.

شرایط فرزندخواندگی در سایت بهزیستی قرارداده شده و لیست مدارک مورد نیاز هم از بهزیستی پیچ شمرون دریافت کردم که این بهزیستی شرق و غرب تهران رو پوشش میده.

بهزیستی شمیرانات شمال و بهزیستی شهر ری ، جنوب تهران رو پوشش میدهند. 

اولین گام، دادخواست فرزندخواندگی از دادگاه نزدیک محل زندگی جهت صدور اعلامیه دادگاه به دوایر مختلف مثل کلانتری محل جهت بررسی صلاحیت اخلاقی ما در محل ، پزشکی قانونی جهت بررسی اعتیاد و سلامت روانی و بیماریهای خونی خطرناک و تائید نازایی ما و پلیس 10+ برای بررسی عدم سابقه و .... بود که به خوبی انجام شد. 

اگر چه این مراحل ، در عمل زمان بر و سخت بودند ولی امید به آغوش گرفتن هدیه اسمونیمون در حدی بود که این مراحل رو خیلی راحت و با اشتیاق طی کردیم.

بعد از ارائه مدارک به دادگاه ، حکم صادر شد که به بهزیستی برای تشکیل پرونده تحویل دادیم و از ما پرسیدن شما چه جنسیت و چه سنی رو میخوان ؟ 

ما که اصلا به این موضوع فکر هم نکرده بودیم ، گفتیم جنسیت مهم نیست و در مورد سن هم ، تا 2 سال قبول میکنیم.

بعد از این هم به خانواده هامون اطلاع دادیم که ما بچه دار نمیشیم و داریم از این طریق دنبال میکنیم. البته این خودش داستانیه ، اما نهایتا طرفین خیلی خوب با مساله کنار اومدن ولی چون تجربه اول فامیل بود ، کسی در این مورد صحبتی نمی کرد و دعا میکردن برای یک معجزه. 

در مدتی که  در دوره انتظار قرار گرفتیم که به گفته بهزیستی حداقل یک سال طول میکشید ، کتابهای تربیتی و نگهداری از کودک رو خوندیم.  

لیست سیسمونی رو از سایت میگرفتم و وسایل مختلف و مارکهای مختلف رو بررسی میکردم. نحوه برگزاری مراسم جشن تولد ، جشن سیسمونی ، جشن دندونی و..... 

ضمنا در این مدت ، تکفل 2 کودک رو هم از سایت بنیاد کودک www.childf.com

قبول کردیم که کمک زیادی در تحمل این دوره انتظار به ما کرد و با امید به داشتن این 2 کودک، مشتاق دیدار کودک سوممون بودیم.

انتظار خیلی سخته ، مخصوصا وقتی نمیدونی که الان فرزندت به دنیا اومده یا نه ؟ 

هر شب میگی نکنه امشب داره متولد میشه ؟ نکنه الان تو شیرخوارگاه باشه و بی قراری کنه و کسی نباشه که بهش برسه ؟

وای که شبهای برفی ، اصلا خوابم نبرد . از خدا خواهش میکردم که نکنه بچم رو تو سرما رها کنند.  

نکنه کنار خیابون بزارن و مردم دیر بچمو پیدا کنند. نکنه بهش آسیبی برسه.

هر زنگ تلفن ، منتظر تماس بهزیستی بودم. البته بماند که شوهرم هر یک هفته در میان ، با بهزیستی در تماس بود و پیگیری میکرد.

این ماه های آخر  دیگه هر شب خواب میدیدم. یک شب صورت پسرم رو دیدم. دیدم خونه مادر و پدرم هستم و دارم لباساشو عوض میکنم. لباسهای زمستونی تنش بود.

نمی دونستم دختره و یا پسره . فقط  تو خواب ، به خودم میگفتم بچه به این خوشگلی مگه میشه پسر باشه. اینکه شبیه دختر هاست.

/ 2 نظر / 56 بازدید
سید علی طباطبایی ازاد

با سلام اگر دوست داشتی به وب من هم سر بزنید من 14 ساله ام و تازه امدم در دنیای وبلاگ نویسان 10 تا مطلب نوشتم اما کسی نیامده بخونه ممنونم از شما

مامان آرمان

ویونای عزیز یادت میاد می گفتی مامان آرمان پسرشو تو خواب دیده ولی من چرا نمی بینم. یادت میاد گفتم خدا پسرمو تو خواب بهم نشون داد. یادت میاد گفتم دوران بارداری ما یه جور دیگه است. خدا ماهارو تو خواب آماده می کنه برای دیدن بچه هامون حالا قدرت خدا رو دیدی. خیلی خوشحالم