برای پسرک عزیز تر از جانم آرمان

سلام

پسر عزیزم. این یادداشتو به مناسبت ورودت به آمادگی می نویسم. دیگه برای خودت آقایی شدی ماشاء اله. نمی دونم از کدوم رفتارو حرکاتت بگم. از قیافه شیرینی که روز به روز داره شیرین تر میشه. از چشم و ابروی مشکی و زیبات که هر کی می بینه عاشقش میشه. از بینی خوش فرمت که هر بار سرتا پاتو می بوسم اگه سوراخهای بینی تو نبوسم دلم آروم نمیشه. یا از حرف زدنت. هزارماشاء اله حرفهایی میزنی که دهنم باز می مونه. به قدری هم شیرین و مودب هستی که خدا می دونه. من اگه روزی هزار بار  به خاطر نعمتی که خداجون بهم داده  سجده شکرکنم بازم کم گذاشتم.

روز چهارشنبه  اومده بودی اداره و تو نمازخونه شیطنت می کردی یه مهر برداشتی برای مامان یکی برای خودت. دو ثانیه نکشید که نمازت تموم شد و مهرو بوسیدی و گذاشتی سرجاش. و فوری گفتی مامایی نمازمن تموم شد و آروم نشستی تا مامان نمازشو به جماعت بخونه. بعدش شروع کردی وروجک بازی و شیطنت. دیروز که رفتم نماز خونه دیدم اسمارتیزتو باز کردی و درش افتاده اونجا. برداشتم گذاشتم تو جیبم. الان دست کردم تو جیبم و پیداش کردم و بوسیدمش. چقدر صبحها دلم برات تنگ میشه.  عزیز دلم. می خوام بدونی که چقدر دوستت دارم. می خوام بدونی که نفس کشیدن بدون تو برام غیرممکنه. می خوام بدونی زندگی بدون تو برام معنایی نداره.

چنان وابسته بهت شدم و چنان رفتار و حرکات و حرف زدنت مثل ما شده که اصلا یادمون رفته کی اومدی چطوری اومدی. دیگه همه سختی هایی که برای رسیدن بهت کشیدیم رو فراموش کردم. دیگه مال خودمونی. مال خودم. خود خود خودم.

شبهایی که بابایی خسته س و زود می خوابه  و من مشغول ظرف شستن. هی میای بغلم می کنی . مامایی بیا پیشم. مامایی دلم تنگ شده. مامایی بیا بغلم کن. می فهمم خوابت میاد. اگه یه ذره غفلت کنم و بیام ببینم خوابیدی. تا خود صبح کلافه میشم. میخوابم پیشت. هی بغلت می کنم. می بوسمت تا یه کم آروم بشم و خوابم ببره.

ببخش که مامان قلم خوبی نداره و نمی تونه کامل احساسشو بیان کنه. ولی مطمئنم وقتی بغلت می کنم و  تو بغلم میشینی تمام عشق و علاقه مو به خودت حس می کنی. همینه که آروم و ساکت میشی.

دیروز رفتیم بیرون قرار بود بابت کار خوبی که کرده بودی برات جایزه بخرم. هی تو ماشین می گفتی مامایی داری میری مغازه اسباب بازی فروشی. میخوای برام ماشین آتش نشانی بزرگ بخری. گفتم آره. از در مغازه که وارد شدیم وقتی دستمو گرفتی بوسیدی کم مونده بود جلوی مردم گریه کنم. نمی دونم این همه محبت تو رو نسبت به خودم چطوری جبران کنم عزیزم. امیدوارم که وقتی بزرگتر شدی همینطور آقا و خوب باشی. این آرزوی هر مامانیه. مخصوصا من و دوستای وبلاگم.

اینجا که بیای می بینی مامان تنها نبوده. مامان دوستای خوبی داشته که لحظات تنهایی شو پر میکرده. می فهمی که تو هم تنها نیستی.

می بینی که وقتی یه نفر به خاطر تفکرات ناجورش کوچکترین حرفی به شماها میزنه چطور دوستام با چنگ و دندون ازتون حمایت می کنن و جلوشون وامیستن. خدا هیچکدوم از بنده هاشو تنها نمیزاره. هر کاری که داشته باشی هر مرحله از زندگیت که نیاز به حمایت داشته باشی بدون من و بابایی هستیم. و با تمام توان و نیرومون ازت حمایت می کنیم. و هر کاری که از دستمون بربیاد دریغ نمی کنیم.

 باز بهت میگم عزیزتراز جانم

خیلی دوستت دارم.

/ 20 نظر / 82 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شمیم

از قول من ببوسش . هرچند می دونم خودت چنان غرق بوسه هایش کرده ای که جا برای بوسیدن از قول دیگران نمانده

سمیه

سلام. منم یکی مثل شمام . وقتی مطالبتون رو خوندم اشک از چشمام جاری شد. دیشب و امشب کل مطالب سایتتون رو خوندم تمام خاطرات فراموش شده ام انگار دوباره زنده شدن. شوهرم پرسید چیه چشات پف کرده؟ همش بغض راه گلوم رو میبنده و نمیتونم کلامی بگم. سرنوشت من کمی با شما فرق داره . شاید تو یه فرصت مناسب همه رو بنویسم. خوشحالم ادمهایی رو پیدا کردم که مثل خودمن . الان من دو تا هدیه اسمونی دارم که اگه خدا بخواد میخوام برای گرفتن سومی هم اقدام کنم. همتون رو دوست دارم و از خدای مهربون براتون ارزوی بهترینها رو دارم.

سمیه

سلام دوستای گلم. چند روز پیش رفتیم بهزیستی تا شاید یه گل دیگه بیاریم ولی فعلا قسمت نشد مددکارمون میگفت سیصد نفر تو نوبتن که اونهام میخوان طعم شیرین پدر و مادر شدن رو بچشن در ضمن برای امین موقت هم بالای ده سال داشتن که صلاح ندونستن ما ببریم چون پسرم هنوز پنج سالش هم نشده و دخترم هم دو سال و چهار ماهشه. و قرار شد انشالله وقتی بچه ها بزرگتر شدن دوباره اقدام کنیم. دوستای گلم منم عین شما پسرم رو از بهزیستی گرفتم ولی وقتی پسر عزیزتر از جانم یکسال و نیمش شد و نمی خواستیم تنها بزرگ شه دوباره شروع کردیم به تشکیل پرونده. تموم کاراش رو کردیم و تو نوبت بودیم باز اون انتظار کشنده که انگار زمان جلو نمی رفت که معجزه یا لطف الهی شامل حالمون شد و من حامله شدم و سرنوشتمون اینجوری رقم خورد حالا دخمرم هم دو سالو چهار ماهشه. از خدای مهربونم ممنونم طوری که واقعا زبانم قاصر از شکرگزاریشه. دوستای گلم من هر دو حالت رو تجربه کردم و باید بگم بچه هام از دید من و باباشون هیچ فرقی با هم ندارن عاشق دوتاشون هستیم. زندگیم همیشه پر از فراز و نشیب بوده و تنها همراهم (خدای عزیزم) منو تنها نذاشته. با همه گناهکاریم شکرگزارشم. دوستای گلم اگه فرصت

مهشید

سلام من اولین بار بود که به اینجا اومدم و این مطلب رو خوندم چنان محوش شدم که کلی اشک ریختم احساساتی که داری هیچ فرقی با یه مامان که خودش بچشو به دنیا اورده نداره حتی از اون هم بیشتره به جرات میگم که بهشت زیر پای تو

نگین

عالی نوشتی عزیزم و از وقتی وبلاگتونو دیدم مصصمم شدم که منم یه فرشته کوچولو از خدا هدیه بگیرم (فرزند خوانده)

مادر

مامان‌ارمان‌سلام‌‌پسرمن‌همین‌طور‌با‌من‌رفتار‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌میکنه‌در‌حدی‌که‌همه‌میگن‌پسرت‌خیلی‌مامانی‌با‌این‌که‌یازده‌سالشه‌اماچه‌تو‌خونه‌چه‌بیرون‌دست‌منو‌سفت‌میگیره‌میبوسه‌چه‌فرقی‌داره‌از‌بیست‌روزهگی‌من‌مامانشم

ترانه

سلام برمامان مهربون,منم میخوام درخواست بدم واسه پذیرش ی پسربچه,میخواستم بدونم شماپسرتونودرچندسالگی اوردین? درخواست نوزادبدم بهتره یا3_4 ساله باشه?! باحرف ونگاهای مردم چطورکناراومدین? آخه مامیخوایم به همه بگیم

ترانه

سلام خیلییییی ممنونم شمیم جان انشاالله که بتونم مادر خوبی باشم آخه توواین 14سال کلی تنبل شدم و نمیدونم آیا ازپس تقاضاهای بچه برمیام یا نه:(

ترانه

امروزرفتم درخواست دادم,پرسیذم که کی بایدبرای بقیه کاراش بیام,گفتن: 3;4 سال بایدتوو نوبت باشین,بعدکه نوبتتون شدخودمون باهاتون تماس میگیریم که بیاین بقیهکاراتونو انجام بدین,گفتم: آخه من تادوسال نهایتش واسه پذیرش پسرشرایط دارم(واسه محرمیتش) گفت اصلانمیتونم بهتون قولی بدم,هنوزتازه داریم به درخواستهای سال89رسیدگی میکنیم,منم توی لیست درخواست نوشتم: شیرخوارچه دخترچه پسرفرقی نمیکنه و باناراحتی خداحافظی کردم...دلم گرفته :((

ترانه

کسی نیست راهنماییم کنه?! آخه 3_4 سال دیگه خیلییییییییه:((