دلنوشته های مامان فرزان(قسمت اول)

قسمت اول : درمان و ناامیدی

پائیز 86 تو محضر شماره .... ساعت 5.30دقیقه بعدازظهر آغاز پیوند زناشوئی با همسرم ...

یکسال عقد بودیم دنیای شیرینی بود خاطره تلخی از دورانش ندارم و ای کاش همه غصه هامون مثل غصه های عقدمون بود ...

زمستان 87 زندگی دونفری را آغاز کردیم زندگی تلخ و شیرین ...

تا خرداد درس میخوندم و ترم آخر بودم تو این مدت هوس بچه هم داشتم هر روز تو خونه حرفمون با همسرم نقشه هائی بود که برای بچه داشتیم از شیطونی هاش میگفتیم و میخندیدم از گریه و خنده هاش میگفتیم از اینکه تو جنسیتش اختلاف داشتیم اون میگفت پسر و من میگفتم الا و بلا دختر ...

تا اینکه ماه تیر 88 تصمیم گرفتیم اقدام کنیم من از همون ماه اول رفتم دکتر زنان و دکتر هم یه عالمه آزمایش نوشت تا از سلامت من مطمئن باشه... آزمایشات را انجام دادم  و مجددا رفتم تقریبا ماه دوم اقداممون بود که خداروشکر  مشکلی نبود فولیک اسید برام تجویز کرد سونو دادم که تخمکام خوب بودن عفونت نداشتم و همه چی عالی بود دکتر گفت اینقدر تخمدانت آماده است که یا این ماه یا ماه دیگه بارداری...

هر روز تو سایت یه عالمه اطلاعات میگرفتم و وقتی میرفتم خونه علنی میکردم

شیرموز-چهار مغز-کاسنی برای اینکه پسر بشه-تخمه نمیدونم چی چی برای اینکه پسر بشه

یک ماه گذشت

دوماه گذشت

تو ماه سه یا چهار بودم هر دوره بی بی چک و کیت تخمکذاری میذاشتم یه عالمه کتاب خریده بودم و شبها تا دیروقت کتاب میخوندم و روز تخمک گذاری حساب میکردم ک دقیق تو اون روز اقدام داشته باشیم که نتیجه بگیریم

تو همین حین خواهر بزرگم که دو تا بچه داشت و دختر دومش هنوز کوچیک بود در کمال ناباوری حامله شد وقتی بی بی چک گذاشته بود و مثبت شده بود دنیا رو سرش خراب شده بود زنگم زد و گریه میکرد میگفت میخوام سقطش کنم هر روز بدو بدو طناب بازی شنا میرفت که سقط بشه و من هر روز تو اون تاریکی تو خونه گریه میکردم که چرا مال من نمیگیره...

هر روز اسم انتخاب میکردیم کار من شده بود رفتن تو سایت ثبت احوال و انتخاب اسمهای روز و مد

لیست می کردم دختر و پسر

میومدم تو خونه با همسری چندتاش حذف میکردیم

نیایش-ستایش-دریا-رویا-پوریا-محمد-حسن-امیرارسلان-امیرحسام و...

تا اینکه ماه بهمن دکترم عوض کردم و رفتم دکتر دیگه اون هم همون موقع آزمایش برای همسرجان نوشت

تو اینترنت یه عالمه تحقیق کردم که این آزمایش چطوریه و تعداد و اعدادش باید چند باشه

صبح همسر جان آزمایش را گرفته بود و گذاشته بود تو خونه و رفته بود سرکار

میگفتم برام بخون میگفت سر در نمیارم وقتی اومدی خودت بخون ببین متوجه میشی یا نه؟؟

از سرکار رسیدم داشت بارون میومد آزمایش را نگاه میکردم هیچ عددی توش نبود خدایا مگه میشه پائین آزمایش نوشته بود آزواسپرم...این کلمه برام نامفهوم بود با اینکه اینقدر تحقیق کرده بودم ولی متوجه نمیشدم... تو دلم غوغا بود به یه چیزائی شک کرده بودم ولی نمیخواستم باور کنم

زنگ یکی از دوستانم زدم که از آزمایش سر در می آورد هی میگفت یه عددی هست اونو بخون ولی هیچی نبود.اون متوجه شده بود ولی فقط به من گفت سریع برو نشون دکتر بده...

وقتی اینو گفت اشکم همینطوری میریخت آژانس گرفتم و رفتم مطب دکتر منشی برگه را گرفت و رفت نشون خانم دکتر داد وقتی اومد بیرون فقط اسم دکتر معین فوق تخصص آرولوژیست نوشته بود گفت برو پیش این دکتر گفتم یعنی چی؟؟ ارولوژیست یعنی چی؟؟ برای چه کاریه درست عین بی سوادها

منشی نمیخواست بهم چیزی بگه گفت برو اونجا دکتر بهتون میگه

گفتم خانم بیشتر توضیح بده دارم دیونه میشم

گفت شوهرت مشکل داره اسپرمش صفره

صفر...

یعنی چی؟؟گیج بودم.

تو آژانس مثل آسمان گریه میکردم دل آشوب گرفته بودم

به خودم میگفتم صفر یعنی چی؟؟ یعنی اینکه من نمیتونم بچه دار بشم یعنی... نه اشتباس میشه باید صبر کنم

نمیدونم چطور پول آژانس دادم و اومدم کنار بخاری خوابیدم لرز کرده بودم اینقدر دندونام میخورد به هم که فکم درد گرفته بود چشمام داغ شده بود بدنم شل شده بود

یهو داد زدم گفتم خددددددددددددا یعنی چی؟؟ خدا من دق میکنم

تمام زنان بی بچه فامیل اومدن جلو چشمام

نه من مثل اونها نمیشم نه

مشکل ما درمان داره مطمئنم با چند تا قرص حل میشه...

صدای کلید در خونه اومد واییییییییی بهش چی بگم چطوری بگم غصه خودش یه طرف غصه اشکای منم میخوره سرم کردم زیر پتو

هی صدام میزد منم جواب نمیدادم ...

بعد از چند دقیقه که حسابی دلواپس شده بود که چرا تب کردم بهش قضیه را گفتم

فقط سکوت کرد

ناهار خورد

و رفت پشت کامپیوتر... هدفون گذاشت تو گوشش و تا شب سرش گذاشت روی میز

شب خونه داداشم مهمونی بودیم اینقدر چشمام باد کرده بود که نمیخواستم برم حوصله هیچکی نداشتم... همه سر به سرم میذاشتن که تا حالا خواب بودی اینقدر چشمات بادکرده همسری خیلی خونسرد رفتار میکرد ولی مامانم شک کرده بود تو اتاق با آبجی بزرگه منو کشیدن کنار تا ببینن با هم دعوا کردیم ؟

میخواستم قضیه را پنهان کنم ولی نتونستم آغوش مادر میخواستم چشمام پراز اشک شد و زدم زیر گریه قضیه که بهشون گفتم باور نمیکردن آبجی بزرگه خندید گفت ایششش به خاطر همین ای بابا اینقدر علم پیشرفت کرده که با چند تا دوا دکتر حل میشه

چه روزهائی بود سخت پر استرس

هر روز بعدازظهرها تو خونه میشستم حوصله هیچکی نداشتم تلفن رو از تو پریز میکشیدم و می رفتم تو سایت های مختلف دویست تا سایت میرفتم هرچی اون طرف میرفتم اطلاعاتم بیشتر میشد و جوابهای منفی

دکترهای مختلف پیدا میکردم و آزمایشات را فاکس میکردم تهران و به وسیله دوستان  پیگیرمیشدم...

ولی همه با جواب های منفی و ناامید

دیگه سال 88 تمام شده بود و وارد سال 89 شده بودیم چند دفعه دکتر معین متخصص ارولوژیست رفتیم همون دفعه اول که آزمایشات را دید گفت مجدد آزمایش بدید و بیارید که نتیجه دومی هم همون مثل اولی بود وقتی پشت اون عینکش با قیافه ای که لم داده بود به صندلیش بهمون گفت مشکل شما درمان نداره هنوز علم اینقدر پیشرفت نکرده و شما باید یا جنین اهدائی یا فرزند خوانده اقدام کنید .

خیلی محکم و چون با تحقیقاتی که انجام داده بودم آمادگی این حرفو داشتم از جامون بلند شدیم اومدیم بیرون ولی از فاصله مطب تا ماشین زاررررررررر میزدم بد و بی راه میگفتم فحش میدادم اصلا مهم نبود که کی نگام میکنه همسری جلو جلو میرفت و من فحش میدادم کفر میگفتم فحش دکتر فحش شهرمون که تا حالا فکر میکردم بهترین شهر برای درمانه. ولی فهمیدم نه هنوز ناباروری بی داد میکنه و درمانی هم نیست .اومدم خونه داددددددددد میزدم  شوهرمو میزدم خودمو میزدم قهر میکردم دو دقیقه میرفتم تو اتاق آروم میشدم دوباره با توپ پر میمودم بیرون و زار میزدم

شوهرجان هیچی نمیگفت میگفت بزن غمی نیست میگفت هرکاری بگی من میکنم حق داری تو باید بچه داشته باشی تو سالمی و مشکل از منه هرکاری بگی من صبح اجرا میکنم

فحشش میدادم خرررررر یعنی میخوای بگم طلاق کور خوندی من عاشقتم من زندگیمو دوست دارم تو رو دوست دارم پس فکر طلاق نباش ...میگفت هرجا بخوای میام همرات هر درمانی بگی انجام میدم پولش هم پیدا میکنیم تا درمان کنیم خارج هم لازم باشه به خاطر تو میرم

سال 89 سال جالبی نبود مرداد  فندق خواهرم دنیا اومد برای اینکه نشون بدم محکمم رفتم دیدنیش بغلش کردم آب چله اش نشستم ...

یک بار قم رفتیم اونجا طب سنتی اجرا کردیم فایده نداشت یه عالمه دوا دارو خریدم ژل رویال خریدم داروهای گیاهی ولی فایده ای نداشت با هر درمان چند تا آزمایش میدادیم که نکنه صفر شده باشه یک ولی بازم آزو بود

سال 90مامان رفتش مکه به قول خودش میگفت همه غم و غصه و دعام تو بودی

وقتی برگشتن تصمیم گرفتیم دوباره درمان را ادامه بدیم و رفتیم رویان تهران. صبح ساعت هفت صبح رسیدم و تا 4 بعدازظهر اونجا بودیم نمیدونم چرا امیدوار بودم تو رویان انگار همه تهران اونجا بودن انگار همه نابارور بودن باورم نمیشد اینقدر جمعیت اینقدر خانواده چشم انتظار با چندتائی هم صحبت شدیم یکی ناراحت بود که خانواده شوهرش میخوان طلاقش بدن میگفت فقط امیدم به اینجاس از اصفهان اومده بود یکی نمیدونم چند سالش بود ولی اینقدر چین و چروک تو صورتش بود که به نظر 40سال داشت خلاصه اونجا برای خودش شهری بود نمازخانه داشت رستوران داشت حمام داشت  تا ساعت 4که نوبت همسری شده بود منشی نذاشت من همراهش برم تو و اون تنها رفت

وقتی در اومد رنگ رو صورتش نبود گفت بریم فایده ای نداشت

تو راه برگشت گرما بود ناهار نخورده بودیم ولی چون قول به هم داده بودیم که دوباره به هم نریزیم بعضم نگه داشتم  یکی ساندویج نمیدونم چی چی گرفتیم و به زور تو گلوم بردمش پائین

عقب ماشین دراز کشیدم چادر کشیدم رو صورتم و خوابیدم و اشک ریختم اینقدر اشک ریختم تا تب کردم خیلی تبم بالا بود همسری چند دفعه بین راه نگه داشت بهم قرص میداد صورتم میشستم اصرار میکرد بریم درمانگاه ولی میگفتم فقط برو زودتر برسیم شهرمون

بعد از تهران شوهرم روز به روز لاغر شد چند تا دکتر رفتیم متوجه نمیشدن آزمایش که دادیم متوجه شدیم دیابت داره 

استرس این استرس لعنتی باعث شده بود دیابت بگیره... 5روز تو بیمارستان بستری شد و درمان با انسولینش شروع شد دیگه از هرچی درمان و بچه بود، بدم اومده بود. درمان بچه باعث شده بود عشقم انسولین بزنه از خودم و بچه درونم متنفر شدم دیگه نمیخواستم بچه ای با هویت من و همسری به وجود بیاد. یه روز بعد از مرخص شدن همسرم سر سجاده نماز نشستم و سجده شکر کردم که خطر بغل گوشم رد شد سرم گذاشتم رو مهر و بهش گفتم تو که نمیخوای دیگه اصراری نیست سلامتی همسرم مهمتره بچه هستش, دیگه آتش بس دیگه تسلیم. من باختم .دیگه هیچ وقت ازت نمیخوام هیچ وقت دیگه حتی به زبان هم نمیارم هرچی تو بخوای همون میشه پس خودت منو بغل کن و برو همون مسیری که قسمتم هستش دیگه اسم بچه نمیارم دستام بردم بالا و گفتم تسلیم ...

بین جنین اهدائی و فرزندخوانده مونده بودیم دلم به جنین نبود اصلا اصلا راضی نمیشدم ولی همسری به خاطر مشکلات محرمیت و ارث میگفت جنین

تصمیم گرفتیم استخاره بگیرم سحر رمضان بود که پیش حاج آقا علاقمند استخاره گرفتیم ...بد اومد و پشیمانی

/ 3 نظر / 111 بازدید
آني

عزيزم سخته باور كنم يه نفر زندگيش كاملا عين منه. دقيقا جز به جز عين من!!حتي ديابت گرفتن و لاغري همسر نمي دونم چي بگم

مريم

سلام قسمت اول زندگي من عين شماست باور نميكني چقدر گريه كردم

مادر

عزیزم‌چشمام‌از‌اشک‌هیچی‌رو‌نمیبینه‌منم‌مثل‌تو‌زار‌زدم‌‌منم‌وقتی‌فهمیدم‌همسرم‌مشکل‌داره‌همین‌طوری‌بودم