قسمت آخر : سامان ، فرشته زندگی ما

بهمن ماه 1389 شوهرم  تماس گرفت که بهزیستی خواسته برای برگزاری شورای نهایی بریم اونجا.

داشتم از خوشحالی پر در می آوردم. دیگه نوبتمون شده بود. باورم نمیشد که میخوام فرشتمو ببینم. 

به خاطر روند اداری ، یک ماهی طول کشید تا  اینکه نتیجه شورا معلوم شد. با تحویل پسر زیر یک سال موافقت شده بود. 

رفتیم بهزیستی که نامه معرفی به شیرخوارگاه رو بگیریم. اون روز دل تو دلمون نبود. نه تنها ما ، بلکه همه فامیل منتظر فرشته ما بودند. خبر لحظه به لحظه بهشون میدادیم.

سامان متولد زمستان 1389  

رفتیم شیرخوارگاه و نامه رو بهشون تحویل دادیم. پسرمون رو برده بودند حمام و مجبور شدیم نیم ساعت منتظر بشیم تا بیارنش.

خدای بزرگ ، اصلا باورم نمیشد. یک پسر تپل مپل سفید که چشمهاش شبیه چشمهای خودم ، کشیده بود. چیزی فراتر از رویا.

پسرمون بعد از حمام ، خوابیده بود و فقط در خواب لبخندهای کوچولو به ما میزد. اون روز همراه سامان و پرستارش به پزشک معتمدمون مراجعه کردیم و پزشک سلامتی پسرمون رو تائید کرد و بعد با تائید مجدد حکم دادگاه ،نامه تحویل قطعی پسرمون رو از بهزیستی گرفتیم.

فردای اون روز هم با لباس و شیر خشک و شیشه رفتیم دنبال فرشتمون.

امسال سامان رو وسط سفره هفت سین گذاشتیم و بهترین آرزوها رو براش کردیم و از خدا خواستیم که خدا پدر مادرش رو حفظ کنه که چنین گنجی رو به ما هدیه دادند ، بی نهایت متشکریم. 

بعد از اون هم براش جشن گرفتیم و به فامیل نزدیک معرفیش کردیم. در آینده هم تصمیم داریم که حقیقت رو بهش بگیم . البته همه چیز بستگی به شرایط آینده داره و همون موقع تصمیم میگیریم.

ضمنا قصد داریم بعد از 2 سال برای بچه دوم هم اقدام کنیم که با توجه به مساله محرمیت ، فرشته بعدیمون هم باید پسر باشه. 

انشاالله خدا، این روزهای خوب رو به همه بده تا بتونند فرزندشون رو در آغوش بگیرن.

/ 38 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لاله

باورم نمیشه چقدر دوست پیدا کردم[خنده][خنده] دوستهای ندیدنی اما همدل چقدر باارزشترند از این مگسهایی که دوروبرم وزوزمیکنند و هرروز می بینمشان اما چقدر میان دلهامان فاصله است !! ممنونم مامان آرمان یکی از محبوب ترین ابیاتی که واقعا بهش اعتقاد دارم را برام نوشتی ... منونم از اینهمه درک و ایمانت ! ویونای عزیز باید بگم روزای اولیکه این سایت را خوندم تمام نظرهایش را هم خوندم و تمام جوابهایی که تو و شقایق و بقیه نوشته بودید و از همانجا احساساتم نسبت به هریک از شما شکل گرفت ، از تو بخاطر صریح اللهجه بودنت خوشم اومد .هرجا دوست داری منتشرش کن اما آدرسش را هم به من بده تا خودمم بتونم نظرات دیگران را بخونم ... راستش خودم قصد دارم یک کتاب بنویسم درباره همین ماجراها اسمش را هم فعلا فکر کردم بذارم : " غم اولاد یا امتحان الهی ؟!" اگر پیشنهادی داری بگو . دوستای زیادی داشتم که تا ته این ماجرای پرالتهاب همراهی ام نکردند و رفیق نیمه راه شدند اما شما چند نفر با حضور سبز و مدامتان مرا شرمسار و خوشنود می کنید . باشد که همواره خوشنود باشید !

لاله

ویونای عزیز و همه دوستان خوبم .... وقتی خدا آدمها را می آفرید ، به هرکس جامی احساس و عاطفه می داد وقتی به من رسید ... نمی دانم چه شد حواسش پرت شد یا از برق نگاهم خوشش آمد که با خود فکر کرد چشمهایی با این بزرگی و زیبایی باید قلبی مملو از محبت داشته باشد برآی همین به من یک طغار احساس و عاطفه داد !!! حال - همانطور که در پست جدیدتان (ناگفته ها) اشاره کرده اید ، - معجونی از ناب ترین احساسات در قلبم موج می زند که در هیچ معجون فروشی ای یافت نمی شود . آه که چقدر دوست داشتم تکه تکه دلم را به بالهای سپید کبوترانی پیوند بزنم و تک تکتان را زیر باران اینهمه عشقی که در کوه قلبم مثل آتشفشانی فروخورده منتظر خروش و جوشش است ، تر کنم ! شاد کنم ! مشکورتان کنم ! خوشحالم که اگر از دوستهای غریبه ام که هرگز دردی از دلم نچیدند ، بریده ام اما خداوند مهربان مهر شمارا در دلم کاشت . خوشحالم نه از آن خوشحالیهای این دنیایی که به چشم برهم زدنی نیست می شوند ، فراموش می شوند ، خوشحالی عمیق ! درست مثل شادی حزن انگیز مادری که با همه وجود به کودک خفته اش می نگرد !! از همه شما سپاسگزارم . برای وقتی که برای من و امثال من می گذارید . ویونای عزی

لاله

ویونای مهربانم تو واقعا با محبتی ! راستی چه خوب که یکی ما رو تحویل گرفت و این استعدادمونو خشک نکرد ! ما مخلص شما هم هستیم [قلب]

لاله

راستی ویونای عزیز الان حدود 2سال از وقتیکه خدا ، سامان را بهت داد می گذره ، برای دومی اقدام کردی ؟ امیدوارم پشیمون نشده باشی و یک بچه دیگر را هم به فرزندی قبول کنی . به نظر من این کار برای سلامتی روانی همه تون ، بخصوص سامان عزیزت ،بهتره . از تصمیمت و اقداماتی که برای بچه دوم انجام دادی ، برامون بگو .

لاله

ویونا جان سلام ... ببخش که هنوز چیزی ننوشتم و یه مدت کم پیدا بودم .بعداز سه بار IVF این دفعه IUI کردم و در دو هفته انتظار کذاییش به سر می برم . حکم دادگاه و مدارک لازم برای بهزیستی را هم شنبه تصمیم دارم ببرم بدم به بهزیستی . نمی دونم این موازی کاری درسته یا نه ؟ راستی گفته بودی که دوست داری درباره " انتظار سخت و دلهره و فکرهای این دوره بنویسم " من با کمال میل این کار را می کنم اما می خواستم بدونم انتظار تحویل ف.خ و ماجراهای پیرامون آن منظورت است یا انتظار و دلهره و فکرهای دوره های درمان ناباروری ؟

لاله

ویونای عزیز خیلی زیبا گفتی واقعا ممنونم . تحلیلت آرامم کرد . حالا بهم بگو کلا ازاینکه گفته بودی که دوست داری درباره " انتظار سخت و دلهره و فکرهای این دوره بنویسم " من با کمال میل این کار را می کنم اما می خواستم بدونم انتظار تحویل ف.خ و ماجراهای پیرامون آن منظورت است یا انتظار و دلهره و فکرهای دوره های درمان ناباروری ؟

لاله

الان دارم الیور تویست را از شبکه 4 ایران می بینم . قبلا هم این فیلم برایم بسیار عزیز و بسیار تاثیرگذار بود اما الان که دارم برای ف خ اقدام می کنم از دید دیگری به این فیلم نگاه می کنم . وقتی اطرافیان الیور تویست را بچه یتیم صدا می زنند ، وقتی پدر و مادرش را تحقیر می کنند ، نمی تونم ادعا کنم که حال یک کودک پرورشگاهی را می فهمم اما حالا که از نظر روحی بهشون نزدیک شدم بیشتر می تونم آسیبهایی که دیدند را حس کنم و ببینم !!! وقتی فکر می کنم که نویسنده کتاب الیور تویست هم تا حد زیادی شرایط سخت کودکان بی سرپرست (مثل بیگاری کردن در سنین کودکی)را درک کرده ، حال عجیبی امیخته از غم و شادی ، غرور و افتخار و حزن بهم دست می ده !

نازي

انشاء اله كه هميشه سالم و سلامت باشه پسرت براي همه اونايي كه مي خوان مامان بشن بشن دعا كن براي خواهر منم دعا كن

elii

ویونا جان با توجه به مسیله محرمیت که گفتی میشه بیشتر توضیح بدی اخه منم میخوام اقدام کنم.

آلاله

من باید یه اعتراف دیگه هم بکنم من دلم نمیخاد به بچه ام حقیقتو بگم... مگه زوره.. چرا بادید باعث آزارش بشم