داستان آموزشی دوم - جوجو ، لولو و بچه وووو

پیرو پست قبلی ، داستان آموزشی دوم  در مورد نحوه تشکیل خانواده توسط یک زوج عاشق و یک بچه گوگولی ( مثل خودامون ) بصورت فایل فلش در آدرس زیر ، در دسترس شما عزیزان قرار میگرد.

از شما خواهشمندم صبور باشین و هر دو داستان رو دانلود کنید. فقط کافیه روی لینک کلیک کنید و چند دقیقه منتظر بشین. راه دیگه ای برای آپلود کردنش بصورت کتاب وار نداشتم. تنها در این  فرمت قابلیت ورق زدن داره و میتونین برین صفحه بعدی.

خیلی دوستون دارم.ببوسین گل دخترها و گل پسرهاتونو.

http://0up.ir/do.php?downexf=Binder1.swf

 

/ 287 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مگنولیا

وضعیت منو دیده ما کلمه ای بهش نگفتیم که ناراحت بشه حتی اون موقع بغل کردنش بهم میگفت خاله من تو رو بیشتر از تمام خاله هام دوست دارم .اون خانوم که خیلی مغرور و از خدا بیخبر بود به جای تشکر کردن کلی حرف بارم کرد و از اون به بعد دیگه اجازه نداد که ببینیمش یا باهاش تلفنی صحبت کنیم راستش یه روز که توپم پر بود رفتم بهزیستی برا دعوا یکی از بچه هایی که قبلا باهاش بودم و حالا خانمی شده بود رو دیدم و پرسید چرا اینجا اومدم منم ماجرا رو براش گفتم گفت خانم فلانی ما قبلا زیر دستش بودیم برا اینکه مرکزش رو از دست نده و بهزیستی بابت اینجور بچه ها کلی پول بهش میده حاضر نیستن بچه ها رو واگذار کنن اینجوری کسب و کارشون و منبع درامدشون رو از دست میدن تا حالا خیلی بچه رو اینجوری از خانواده ها پس گرفتن . اینقدر عصبی بودم کاردم میزدی خونم درنمیومد مستقیم رفتم سمت اتاق مدیر کل که یهو عطسه ام گرفت تو قلبم تیر کشیدتو اون لحظه چشمم به یه دختر بچه ناز افتاد که اونجا بود یه لبخند ملیحی بهم زد انگار با اون لبخند ارومم کرد با خودم گفتم به خدا میسپارمشون. از راهی که اومدم برگشتم . دلم برای اون طفلک سوخت که مثل عروسک یه بار میفرستنش خونه یکی

مگنولیا

و یه بار دیگه این حق رو ازش میگیرن فقط و فقط از خدا خواستم اروم دل بیقرارش باشه و هر جایی هست همراهش باشه . اون چند ماه از نظر عصبی حالم بد بود فوت پدر شو هرم هم ما رو بیشتر عزادار کرد. تا چند وقت پیش شوهرم گفت میدونم هر چی خواست خدا باشه همون میشه اگه دوست داشتی بذار بچه ها که بزرگ شدن باز اقدام میکنیم اگه میخوای تا جلوگیری نکنیم شاید خدا باز به خودمون بچه داد اینجوری شاید برای روحیه ات هم بهتر باشه از فکر و خیال دربیایی اگه خدا بخواد به درخت خشکیده جون میده خلقت یه انسان براش ساده تر از خلقت افرینشه اگه حکمتش باشه بازم بهمون لطف میکنه و اگر هم نه راضی به رضاشیم.اون ماه جلوگیری نکردیم بعد دوباره لکه بینی داشتم بیبی چک زدم مثبت بود بازم خدا لطف خودش رو یه بار دیگه شامل حالمون کرد و الان باردارم. انشالله خدا همه شما دوستای گلم رو حاجت روا کنه و به هر ارزویی دارین برسونه. شما هم برام دعا کنید که محتاج دعای شما مادرای اسمونیم.

مامان دو نی نی ناز

فهیمه جون خیلی ممنون از توضیحات خوب و کاملت، انشاله به همین زودی ها خدا بهتون یه نی نی دیگه میده و میای از مراحل تحویلش میگی مگنولیا جون، خودت و همسرت خیلی دل دریایی ای دارید، خدا انشاله زندگی خودتون و فرزندان عزیزتون رو پر از نعمت و برکت کنه.

فهیمه

مامان دوتا نینی ناز ممنون از لطفت عزیزم انشالله[ماچ] مگنولیا جونم خیلی دلت تو و همسرت بزرگه خدا هم به دل دریاییتون نگاه میکنه. خدا از دل و نیت آدمها خبر داره قربونت برم. ایشالا کوچولوت هم به سلامتی دنیا بیاد. داشتم مطالبت را برای همسرم تعریف میکردم. اونم دعای خیر براتون کرد و انشالله که اون دختر 20 ساله و اون پسری که آوردین و با عشق مهمون خونتون کردین هم عاقبت به خیر بشند انشاالله[بغل][ماچ] ساغر جون تو هم کم پیدایی خبری ازت نیست بیشتر به ما سر بزن[ماچ][قلب]

فهیمه

دلم ضعف میرود برای دنیای مادری دنیایی که متعلق به خودت نیستی همه جا حضور کسی را احساس میکنی که آنقدر بی پناه است که اغوش تو ارام ش میکند آنقدر کوچک است که دستهای تو هدایتش میکند آنقدر ضعیف است که شیره جان تو پرورش ش میدهد مادری را دوست دارم …………. چون به بودنم معنا میدهد چون ارزشم را به رخم میکشد و یادم میدهد هزار بار بگویم ((جانم ))کم است برای شنیدن ((مادر ))از امانت خدایم مادری را دوست دارم ……… هرچند در آیینه خودم را نمیبینم آن زن خسته …. ژولیده و کم خواب در قاب آیینه را تنها وقتی میشناسم که دستهای فرشته ای به گردنم گره میخورد و باخنده از من میخواهد که عکسی دو نفره بگیریم و آنوقت هست که من زیبا میشوم و زیباترین ژست دونفره را در قاب آیینه حک میکنم مادریم را خیلی دوست دارم

شمیم

مگنولیا‌جون‌تبریک‌می گم[قلب][ماچ]

شمیم

من‌‌پسرم‌سه‌ساله‌بود‌و‌یه‌سال‌هم‌تو‌مرکز‌بوده‌ولی‌به‌نظرم‌پذیرش‌شرایط‌جدیدش‌نسبت‌به‌دخترم‌خیلی‌بهتر‌بود.

فهیمه

ویونا جون و مگنولیا جون ممنون از لطف بی پایانتون

نوشین

سلام دوستان .خوبید خیلی وقت بود نیومده بودم از لحاظ روحی شرایط خوبی ندارم تحت درمانم ...افسردگی! راستی قرار شده ای یو ای همچین کارایی کنیم ... اصلا از بهزیستی هم خبری نیست ... دلم همیشه گرفته ...

رها

سلام من و شوهرم 2 ساله اقدام کردیم از طریق بهزیستی. ولی تا کنون خبری نشده. چقدر باید منتظر بمونیم... چطوریه که بعضی دوستان 2 تا فرزند خونده دارن....