سرنوشت تلخ و شیرین من (قسمت چهارم)

 وقتی از بیمارستان مرخص شدم  توی ماشین به شوشو گفتم حالا چکار کنیم ، سه تا هم جنین فیریزی داریم ولی اگه اونها هم این مشکل را داشته باشند من دیگه اصلا نه توانش را دارم نه تحملش رو از همونجا بود که تصمیم گرفتیم برای آوردن یک بچه اقدام کنیم ..

 ولی بازم مطمئن نبودیم هم دلمون میخواست هم میترسیدیم تو اقوام و یا دوست و آشنا تجربه این کار را نداشتیم ، نمیدونستیم چکار کنیم .

تو این فاصله چون تازه زایمان کرده بودم شیر تو سینه هام گوله شده بود و خیلی عذابم میداد بماند که اولین شبی که متوجه این گوله تو سینه ام شدم فکر کردم سرطان سینه است و کلی غصه ام گرفت ولی اون سرطان نبود اون شیر بود و شاید هم معجزه خدا بود تا ما رو سریعتر به فرشتمون برسونه وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی الان که فکر میکنم موبه تنم سیخ میشه اره این معجزه خدا بود که من شیر داشته باشم ولی اون موقع متوجه نبودم و کلی به سینه هام دری وری گفتم واشک ریختم که اینها عقل ندارن که بفهمند من بچه ندارم چرا باید ازشون شیر بیاد ....................... الهی بمیرم مامانم چقدر غصه میخورد حتی یک شب نشست یک لگن آب گرم  آورد که شیرم را بدوشه تا تو سینه ام گوله نشه و درد نکشم ولی اینقدر درد داشت که بی هوا دست مامانم را ویشکونی گرفتم که دستش کبود شد گریهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههناراحتگریه

تو همون روزها شروع کردم تو اینترنت سرچ کردن در مورد شرایطش که خیلی تصادفی با وبلاگ فرزند خوانده برخوردم چقدر نوشته بچه ها روی من اثر مثبت گذاشت و دلم گرم شد هر کدوم را چندین بار هم برای خودم و شوشو خوندم تا اینکه حتی موفق شدم با دوستهای خیلی خوبم ارتباط هم برقرار کنم( از اینجا یک بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس برای خودشون و فرشته های نازشون میفرستم ماچ) کلی من را راهنمائی کردند . تصمیم قطعی را گرفته بودیم و قرار شد با شوشو و خواهرم به بهزیستی شهرمون مراجعه کنیم .

هیچ وقت یادم نمیره اولین روزی که به بهزیستی سر زدیم کارشناس مربوطه خیلی سرد باهامون برخورد کرد و گفت باید 5 سال  تو نوبت باشید کلافهو سعی داشت ما را پشیمون کنه از این کار ولی با اصرار ما بالاخره بهمون یک برگه داد که پر کنیم ، توی سالن با شوشو مشغول پر کردن بودیم که خواهرم که من واقعا مدیونش هستم به خاطر اینکه توی همه این مراحل سخت پشت ما و همراه ما بود، دوباره رفت داخل اتاق اون خانمه براش توضیح داد که من تازه زایمان کردم و ...............(خودش میگه یادم نیست دقیقا چه حرفهایی زدم ولی توحرفهاش گفته بود که من هنوز شیر دارم  ) که خانمه خودش اومد بیرون از اتاقش و من را برد تو و پرسید شما شیر دارید من هم با تعجب گفتم بله ما نمیدونستیم که این شیر امتیازه خوبی برای ما است ، همان خانم بهم گفت باید سریع بری هم از دکترخودت و هم چندتا  دکتر دیگه ای که معتمد خود بهزیستی بود و بهم معرفی کردند  یک گواهی مبنی بر این بیاری که با توجه به زایمانی که اخیرا داشتی هنوز شیر داری و میتونند این شیر را تا دو ماه نگهش دارن و پزشک قانونی هم تأئید کنه . خوشحال و خندان از اونجا اومدیم بیرون و گواهی را که ازم خواسته بودند با تأئید تمامی دکترهایی که معرفی کرده بودند و پزشک قانونی گرفتم (بماند که هر کدوم پدرم را درآوردند و هر جا میرفتم باید سینه هام را معاینه میکردند  ).خجالت

  شاید باورتون نشه ولی من با کسانی دادگاه  میرفتم که حداقل 2 الی 3 سال بود که تو نوبت بودند تعجب برای همین میگم این شیر معجزه بود من حتی شیرم را نمیدوشیدم ولی شیر داشتم دیگه از اون روز افتادیم دنبال کارها هر روز صبح ساعت 7 صبح از خونه میزدیم بیرون ساعت 3 جنازه خودمون را مینداختم تو خونه ، راهی که همه تو دو یا سه سال طی کردند ما تو 2 ماه طی کردیم ولی پدرمون درآمد.خلاصه هر جا میرفتیم از پزشک قانونی ، دادگاه ، آگاهی تا میگفتیم پرونده  برای فرزند خوانده و موقعیت شیردهی هست دستشون درد نکنه سریع کارمون را راه می انداختند تنها جائی که اذیتمون کردند کمیته ای بود که تو شهر خودمون برامون تشکیل دادند که اشک منو در آوردند و بالاخره پرونده ما تکمیل شد  ولی چون شهر محل سکونتمون شیرخوارگاه نداشت پرونده های ما را ارجاع میدادند به تهران و باید اونها هم بررسی میکردند و کمیته نهایی را تشکیل میدادند و بعد معرفی به شیرخوارگاه ولی چون متأسفانه آخر سال بود بهزیستی تهران پرونده ما را بررسی نکرد با این حال که هم حضورا بهشون سر زده بودم و هم اینکه چند بار تماس تلفنی گرفته بودم ، هر بار هم میگفتند دختر نداریم( چون ما متقاضی دختر بودیم ) حتی اگه کمیته برگزار بشه باز هم باید منتظر باشید تا دختر برامون بیاد  ،خلاصه  وارد سال جدید شدیم هر روز در انتظار تماس از تهران بودم که بالاخره اون روز هم فرا رسید و با من تماس گرفتن که فردا صبح ساعت 8 صبح برای تشکیل کمیته نهایی بهزیستی استان تهران باشید ،  وای نمیدونید چکار کردم از خوشحالی کم مونده بود از تخت پرت بشم پائین سریع به شوشو زنگ زدم و خبر دادم.

فردای اون روز صبح زود از خواب بیدار شدیم و حرکت کردیم اتوبان اینقدر ترافیک بود که حد و حساب نداره من هم داشتم از استرس میمردم که نکنه یکوقت دیر برسیم و یک امتیاز منفی برامون محسوب بشه ولی خوشبختانه به موقع رسیدیم چقدر برخوردشون عالی بود فقط یکبار دیگه من را برای معاینه شیر پیش یک دکتر معتمد خودشون فرستادند نامه اون را هم داخل پرونده گذاشتند و   بهم گفتند که من در الویت هستم و سریعا برای معرفی به شیرخوارگاه باهام تماس میگیرند.یک هفته گذشت خبری نشد خودم تماس گرفتم با مسئولش صحبت کردم گفتم از دختر ما چه خبر اون هم گفت یک مورد براتون در نظر گرفتیم تا چند روز دیگه باهاتون تماس میگیریم وای از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم نیشخند.دو روز بعد تماس گرفتند و گفتند برای دیدن کوچولوتون فردا بیائید فقط گفتند که اسمش آتنا است و  سه ماهش هست چیز دیگه ای هم نگفتند .

روز موعد فرا رسیده بود روز دیدار ما با فرشته کوچولومون رسیده بود تصمیم گرفته بودیم در صورت سلامت هرشکلی که بود قبولش کنیم .

دوباره با شوشو و خواهر گلم سه تایی رفتیم تهران ، چقدر دوندگی داشت از ب ز تهران فرستادن ب ز شمیرانات و از اونجا بالاخره نامه معرفی را بهمون دادند و ما سریع خودمون را  به شیرخوارگاهی که دخترم اونجا بود رسوندیم چقدر فضای قشنگی داشت وقتی پام را داخل شیرخوارگاه گذاشتم چه حال عجیبی بهم دست داده بود فکر اینکه تا چند لحظه دیگه میخواهم  دخترم را  که سالها دنبالش میگشتم را ببینم وای اصلا قابل وصف نیست ...  ، ما را توی اتاق شیشه ای  نشوندند تا آماده اش کنند و بیارنش وای خدا میدونه که به ما چی گذشت هر کی از پشت شیشه رد میشد قلب من می آمد تو دهنم تا اینکه بعد از نیم ساعت بالاخره آوردنششششششششششششششششششش وای اصلا اون لحضات را هیچ وقت یادم نمیره الان هم که دارم مینویسم اشک از چشمام جاری شده ، پرستارش اون را گذاشت تو بغلم و گفت تازه شیر خورده مواظب باشید چقدر بوی خوبی میداد ، من اشک میریختم و اون لبخند میزد و قان قان میکرد چقدر شیرین بود قلبیک کوچولو هم شبیه پسرها در ضمن 4 ماه و نیمه هم بود یک ربع تو بغل من بود شوشو هم ازش هی عکس میگرفت ، بعد از یک ربع مددکاره مربوطه پرسید پسندیدید ( خیلی بهم برخورد اینگار رفته بودیم بلوز بخریم )و بعد از اینکه رضایت ما را دید مجوز اینکه همون روز برای معاینه پیش دکتر ببریمش را دادند،  توی معاینه بالینی هیچ مشکلی نداشت ولی دکتر یک سری آزمایشات که به نظرش لازم بود را براش نوشت همونجا انجام دادیم و باید منتظر جوابش میشدیم که دو روز طول میکشید . توی مسیر همش تو بغل خودم بود چقدر آروم بود چقدر معصوم بود اصلا گریه نکرد باورتون میشه... وای هر چقدر از ماه بودنش بگم کمه تو راه برگشت خوابش برد اصلا دلم نمیخواست پسش بدم ولی چاره ای نبود باید تا گرفتن گواهی سلامت صبر میکردم وقتی پرستارش از بغلم گرفت اینگار قلبم را ازم کند و برد کلی گریه کردم ، توی مدتی که جواب آزمایش آماده بشه همش عکسهاش را میزاشتم و نگاه میکردم شوشو هم از من بدتر، توی این فاصله چون سیسمونی من از5 سال قبل آماده بود  سریع اتاقش را آماده کردیم فقط کالسکه و کریر نداشت که اونهارو هم خریدم و منتظر موندیم تا  روز جواب رسید رفتم گرفتم ولی دکتری که معاینه اش کرده بود نبود که گواهی سلامت را بنویسه هیچ دکتر دیگه ای هم توی بیمارستان قبول نمیکرد که این کار را بکنه خلاصه بعد از کلی کنکاش فردای اون روز توی یک بیمارستان دیگه دکترش را پیدا کردم ولی بعد از دیدن جواب آزمایش گفت دوباره باید تکرار بشه چون لنف خونش بالاست با یک دکتر فوق تخصص خون اطفال هم صحبت کرد اون هم نظرش همون بود ولی من حرفهای اونها را نمیفهمیدم فقط گواهی سلامت را میخواستم تا زودتر برم بچه ام را بیارم ولی قبول نکرد و گفت دوباره باید بعد از 20 روزآزمایش تکرار بشه . دست از پا درازتر با چشم گریون برگشتم خونه چطوری باید 20 روز تحمل میکردمعصبانیگریهدیگه طاقت نداشتم ، یادم افتاد خواهرم بچه هاش را پیش یک دکتر خیلی خوب توی شهر خودمون میبرد از منشیش وقت گرفتم و رفتم پیشش همه چیز را گفتم جواب آز را هم نشان دادم اون گفت تو این سن کاملا نرماله و جای نگرانی نیست و گواهی سلامت را برام نوشت . خوشحال اومدم خونه ولی توی دلم ترس هم داشتم که نکنه واقعا مشکلی بعدا پیش بیاد ولی من آتنا را میخواستم نمیتونستم بچه دیگه ای را تصور کنم به جای اون ، شب کلی با شوشو صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که عجله نکنیم 20 روز تحمل کنیم ولی دل تو دلم نبود نمیتونستم صبر کنم برای همین از یک فوق تخصص اطفال دیگه توی تهران وقت گرفتم و با اون هم مشورت کردم نظر اون هم این بود که توی این سن نرماله و مشکلی نیست . توی راه برگشت به خونه با شوشو تصمیم گرفتیم که با نامه ای که از دکتر قبلی گرفتم بریم و دخترمون را بیاریم و هر چیزی هم شد پاش بایستیم .  

بله بالاخره صبح روز 12 اردیبهشت سال 91 ساک آماده کردیم و رفتیم دنبال عروسک زندگیمون بماند که چقدر کارهای اداریش دودندگی داشت و درنهایت موفق شدیم ظهر خودمون را به شیرخوارگاه به خانه اول دخترم برسونیم .وسایلی را که براش آماده کرده بودم را پرستارش ازم تحویل گرفت و رفت بعد از نیم ساعت فرشته ما آماده شده بود، خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چقدر توی سرهمی صورتی با تل صورتی که براش برده بودم ناز شده بود ،خودشون پودر هم بهش زده بودند بوی گل میداد اصلا دلم نمیخواست دیگه ازم جدا بشه تا خونه سفت بغلش کرده بودم و اون مثل یک فرشته معصوم تو بغل من در حالی که شصتش تو دهنش بود خوابیده بود همه خانواده هم توی خونه منتظر ما بودندهورا لحظه به لحظه زنگ میزدند وسراغ میگرفتند.

 .همیشه میگفتم فقط آرزوی این را دارم که روزی  که زایمان میکنم بچه ام را بدن تو  بغلم ومن ساعتها اون را تماشا کنم ، اره اون لحظه رسیده بود من فارغ شده بودم اصلا دلم نمیخواست جای دیگه ای را نگاه کنم چشم ازش برنمیداشتم . برای اونهایی که فکر میکنند با بچه خود آدم  فرق میکنه باید بگم که هیچ فرقی نمیکنه حتی عزیزتره چون به زحمت و بدبختی بدستش آوردیم .

 من و همسری به این نتیجه رسیدیم که واقعا راه زندگی ما این بوده که به این سرعت  همه کارهامون پیش رفت  و تا حالا بیخودی اینقدر تحت درمانهای متفاوت قرار گرفتیم البته قسمت ما هم آتنا بوده وبرای رسیدن به اون باید تا حالا صبر میکردیم  واقعا اون برای ما بدنیا اومده بوده چون با شرایط شیردهی که من داشتم قاعدتا باید نوزاد کوچکتری بهم میداند ولی دختر من چهار ماه و نیمش بود.وای که چقدر ما خوشبختیم که خدا ما را قابل دونسته و امانتی به این نازی و ماهی را نصیب ما کرده الهی مامانش فداشششششششششش بشههههههههههماچقلب

 

 این آخرین باره که سرنوشتم را برای کسی میگم و مینویسم و ناراحتم میکنه ، دیگه نمیخوام به گذشته ام فکر کنم .

فقط میخواهم همه  لحظه هام را با آتنا بگذرونم و شاد باشم انشالله که خدا هم خودش کمکمون میکنه تا بتونیم خیلی خوب از هدیه و امانتی که بهمون داده نگهداری کنیم .

 

/ 43 نظر / 239 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

سلام دوستان، من دیروز فهمیدم که شوهرم مشکل داره، هنوز نتونستم بهش بگم، منتظرم زودتر فردا بیاد تا ببینم واقعا جواب ازمایش درست بوده ، فردا میخایم مجذا بریم از بده، برام دعا کنید، روزای سختی رو پیش رو دارم، شما همه این روزها رو گذروندین ، اینکه ادم احساس کنه تنها نیست و خیلی ها هستند که مشکل اون رو دارند بهم ارامش میده ، دلم میخاد با تک تکتون ارتباط داشته باشم، خیلی ممنون میشم اگه جوابم رو بدید .....

مامانی روژینا

خدا برات نگهش داره وقتی میخوندم کلی گریه کردم خوشحالم که اخرش خوب تموم شد ایشالا همیشه شاد باشین من میتونم این سایتو لینک کنم خبرشو بهم بدین ممنون میشم

وحیده

گریه کردم و خط به خطشو خوندم خدا برای همدیگه نگهتون داره

پریسا

از درمان خسته شدیم ولی از بچه آوردن هم میترسیم واقعاً دارم کم میارم کاش یکی بهم اطمینان می داد

فروغ

عزیرم بهت تبریک میگم به خاطر داشتن دختر گلی مثل اتنا.کاش من میتونستم زودتر با شمااشنا بشم. چون واقعا نیاز دارم با یکی در این رابطه مشورت کنم .من هم سر در گممم.

نوشین

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار خدایا تو این راه به ما قدرت و صبر عطا کن و هرگز تنهای مان نگذار.

کتایون

سلام به همه مامانا و فسقولی هاشون. من فروردین ماه پرونده فرزندخواندگی ام را باز کرده ام. دادگاه رفتیم و از خانه هم بازدید کرده اند. دیگه چه که کار هایی مانده. در خصوصگرفتن فرزند از شهرسنان هم کمک می خواستم . به من گفتند میتوانم خودم در شهرستان ها دنبال فرزند مناسب بگردم. 6

nafise

نمیدنم چی بگم فقط بهترین هارو برات آرزو می کنم

لیلا

عزییییزم نمیدونم چی بگم .... واقعا شرایط سخت و زیبایی هست ... خوشا به خالتون که اینقدر انسان های بزرگی هستید .... زنده باشید .... دست شما و روی ماه بچه هاتون رو میبوسم من سابقه 3 سقط دارم و الانم با یه عالمه دارو میخوام دوباره تجربه کنم اما اگه موفق نشم نمیخوام دیگه ادامه بدم چون مشکل ایمنی -انعقادی دارم ...... فقط میخواستم بدونم باید حتما ملکی داشته باشیم اگه از نظر مالی استطاعت داشته باشیم اما خونه نداشته باشیم به نام خودمون به ما تعلق نمیگیره ؟؟؟؟؟

لیلا

مرسی عزیز دلم ..... لطف کردی پاسخ دادی .... خدا به همراهتون ...