پرده ی چهارم: یأس... حسرت ... انکار

 

خیلی طول کشید تا با این شکست کنار اومدم.... خودمو توی کار غرق کردم... رفت و آمدم رو خصوصا با فامیل تقریبا قطع کردم: چون کوچکترین اشاره شون دیوانه م میکرد.... فکر میکردم دیگه بعد از 7 – 8 سال زندگی مشترک تابلو شده که ناباروریم... اجاقمون کوره....افسوس

اونایی که دوستم داشتن دیگه سراغی از بچه نمیگرفتن... اونایی هم که منتظر چنین فرصتی بودن که حسرتی که از زندگیم داشتن رو خالی کنن بالاخره یه جوری نیش و کنایه شونو میزدن: هر چند همه ی عمرم طوری زندگی کرده بودم که هیچکس به خودش اجازه نده که مستقیما توی زندگیم دخالت کنه.....

کار... کار... کار.... هر ماه که پری خانوم مهمون میشد کلی گریه میکردم.... شبا انقدر یواشکی گریه میکردم که بالشتم خیس میشد... از شما چه پنهون داشت از زندگیم و شوهرم هم بدم میومد: خب من هم یک انسانم... با همه ی نیازهای فیزیکی و معنوی.... شوهرم خیلی آدم خودداریه: اصلا لام تا کام هیچی نمیگفت: اوائل دلم میسوخت... ولی اواخر لجم میگرفت....

کارم شده بود جستجوی اینترنتی برای پیدا کردن کسایی که مث خودم هستن.... منکه حتی خیلی از بچه دار شدن خوشم هم نمیومد: الان روز بروز بیشتر و بیشتر هوای بچه داشتن به سراغم میومد

توی خیابون نمیتونستم بچه ببینم.... مامانم اینا خبر حاملگی و زایمان دخترها و عروسهای فامیل رو بهم نمیدادن.... نمیتونستم به دیدنشون برم... ناخودآگاه اشکام جاری میشد: کنترلم دست خودم نبود......

سرکار یواشکی میرفتم توی وبسایتای خارجی فرزندخوندگی و عضو میشدم.... توی خیالم میرفتم یک کشور دیگه و یه بچه میگرفتم و همونجام بزرگش میکردم....

بعضی وقتا حتی سر کار قیافه م تابلو بود که کلی شب قبل گریه کردم.... پشت تلفن صدام گرفته بود...

همسایه ها و دوستا و فامیلی که بعد از ما ازدواج کردن یکی یکی بچه دار شدن: اولی- دومی... حتی بعضیاشون ناخواسته بچه ی سوم هم آوردن...

خدایا.... با این سرعت منو بردی به اوج که اینجوری سرمو بکوبی به طاق؟؟؟ شرک میگم؟ خب چیکار کنم؟ منم آدمم... مخلوق خودت با همه ی نیازهایی که در عمق وجودم گذاشتی

حاضر بودم همه ی چیزایی که توی این سالها با کلی زحمت بدست آورده بودم رو بدم: مدرک تحصیلی، استخدام، خونه، ماشین: و به جاش یه بچه بگیرم

2 سال گذشت... تازه فهمیده بودم که چرا اونایی که بار اول از آی.وی.اف نتیجه نگرفته بودن، بیشتر از یکسال طول کشیده بود تا دوباره اقدام کنن...... چقدر طول میکشه تا به خودت بیای؟؟

"شما بچه نمیخواین؟" ... : "ما؟ نه.... بچه چیه؟؟ ما میخوایم بریم خارج... مهاجرت کنیم..." افسوس بازنده

حتی پیش خودم فکر میکردم اگه شوهرم انقدر متین و خوب نبود حتما ازش جدا میشدم.... گناه من چیه؟..........

........................................................................

..............................................................................................

.............................................................

............................................................................

....................................

بالاخره بعد از حدود 2 سال... داشتم میپذیرفتم که هیچوقت مادر نمیشم: تصمیم گرفتم برم خارج برای ادامه تحصیل: گفتم شوشو هم خواست بیاد نخواست هم نیاد... دیگه هیچی برام مهم نبود

اینو که به خونواده گفتم فکر کردن میخوام از خودم و بقیه فرار کنم... البته بیراه هم فکر نمیکردن... هم فرار از همه ی اینا + عوض کردن حال و هوا... مشغله درست کردن برای اینکه اون مشکل اصلی یادت بره

موهام سفید شد... دور چشمام گود افتاد، سیاه شد و چروک... چااااق شدم

بیشتر غصه میخوردم که چرا مامان و بابام باید انقدر غصه ی منو بخورن؟؟

 

خدایا... اونجا هستی؟ منو میشنوی؟؟

?? CAN U HEAR ME  قهر  سوال  بامن حرف نزن

 

 

/ 4 نظر / 55 بازدید
نازنین

عاليه ساغر جونم . ادامه بده. به اميد روزي كه تمام بچه‌ها زير سايه پدر و مادر مهربوني مثل شما باشن و همه پدر و مادرا آگاه بشن و لذت بچه‌دار شدن فقط به دنيا آوردن يه موجود بيگناه نيست. ميشه با پذيرفتن فرشته كوچولوهاي بي پناه لذت پدر و مادر شدن رو با تمام وجود حس كرد.[گل]

[قلب][قلب][قلب] نازنین ِ نازنین مرسی..... امیدوارم لیاقتشو داشته باشیم

سارا

منم دارم این روزا رو میگذرونم.........همه کسایی که با ما بودن.....بچه دار شدن......کم کم داره میشه شش سال از ازدواجمون میگذره.........2 سال هم عقد............ حرفای دل منو میزنی.گریه های شبیونه.بالشت خیس.چشمای باد کرده..............دوری از فامیل....... کی فکر میکرد سرنوشت ما اینه...............

سارا

راستی تو هم به من سر بزن...............