دلنوشته های مامان فرزان(قسمت دوم)

قسمت دوم

تو همان ماه رمضان رفتیم بهزیستی و برای فرزند خوانده درخواست دادیم

کارشناس بهزیستی وقتی تاریخ عقدمون دید تعجب کرد گفت چقدر زود ناامید شدید

تمام قضایا گفتم بهش گفتم امید واهی ندید تمام مدارک میگه دیگه هیچ درمانی نیست مگر خدا خواسته باشه که اون هم این راه را جلو پامون گذاشته

دیگه هیچی نگفت

گفت دختر یا پسر

فرقی نمیکنه دوتاش نعمته

یکماهی شد تا آزمایشات و جواب نامه ها آماده بشه یادمه 5تا نامه بود که هر ارگانی میرفتیم دوباره چند تا نامه میدادن که باید جواب همه اینها مثبت باشه

بعد از یکماه دوندگی 25 مرداد 90 حکم دادگاه آماده شد رای موقت فرزندخوانده دادن دستمون ...

با این رای انگار زندگی تازه گرفتیم تو دلم انگار عروسی بود روحیه گرفتم هر هفته هر ماه با بهزیستی تماس میگرفتم و پیگیر میشدم اوایل بهم میخندیدن و میگفتن خانم هنوز یکماهه منتظرید هنوز پرونده های 86 تو نوبت هستن ...بازم پیگیر میشدم

بعد از گرفتن رای قضیه را به خانواده همسر و خانواده خودم گفتیم اونها هم همینو میگفتن خیلی زودهه خیلی ...

بعد از چند ماه  یهو شوهرم اومد خونه که بیا شانسمون برای اهدائی هم امتحان کنیم که بعد از کنکاش فهمیدم که خواهرشوهرهام این نظر را داشتن

دو سه روزی بود ناراحت بودم انگار یکی میخواد منو از بچه ام جدا کنه ولی به خاطر همسرم قبول کردم که بریم تهران بابت جنین اهدائی و اسپرم اهدائی تحقیق کنیم

رفتیم پیش یکی از معروف ترین دکترهای تهران ،نتونستیم بریم تو مطبش و با تحقیقاتی که انجام داده بودیم فهمیدم الان بیمارستان آبان هستش

ساعت 9 صبح بیمارستان آبان پشت در اتاق آی وی اف یکی یکی تخت ها از اتاق میومد بیرون پشت در اتاق هم همسرانشون منتظر خانمهاشون بودن و همه نگران

تو همین هین دیدم یه خانمی که بعدش فهمیدم دلال هست دارن یه جنین خرید و فروش میکنن و سر قیمت چونه میزدن وایییییییی شش ساعت پشت در اتاق چه صحنه هائی دیدم و بیشتر چندشم میشد تا اینکه ساعت سه تونستیم دکتر را تو راهرو ببینیم اون هم کنار ماشینش چند تا سوالاتمون را جواب داد و نسبتا تحقیقاتی در مورد اسپرم و جنین انجام دادیم نظر دکتر این بود که اسپرم را فامیل بگیریم که من واقعا مخالف این کار بودم دیگه وای به وقتی که اسپرم فامیل هم باشه...نمیتونستم قبول کنم دکتر گفت یه وقت بهتون میدم برای یکماه دیگه

اوایل تیر 91 بود که مجددا رفتیم تهران تا ساعت یازده نشستیم تا نوبتمون شد رفتیم تو بهمون گفت یا اسپرم یا اصلا هیچی من جنین برای شما انجام نمیدم

نمیدونم شاید اصلا قسمتمون این نبود بعدازظهر تو یکی از چمنهای فضای سبز تهران نشسته بودیم همسری دراز کشیده بود و منم تو فکر چطور میتونستم اسپرم یه مرد غریبه را قبول کنم اسپرمی که از شوهرم نباشه یه طرف بچه از من باشه یه طرف از غریبه

میگفتم یا هیچکدوم هیچ نقشی نداشته باشیم یا مال هر دو باشه

شوهرم میگفت اشکال نداره بعد اینکه بچه دنیا بیاد همه چی یادمون میره

ولی من یادم نمیرفت نمیتونستم قبولش کنم شاید اگه با اون اسپرم حامله میشدم تو ماههای اول سقطش میکردم حالت جنون بهم دست داده بود به هیچ طریق نمیتونستم اسپرم دیگری را قبول کنم با جنین یه خورده کنار اومده بودم چون نطفه اش مال هیچکداممون نبود ولی اسپرم ....

رفتم تو ماشین زنگ یکی از دوستانم زدم تا یه خورده اطلاعات بابت اون اسپرمی که قرار بهمون بدن و اینکه باید چند وقت تو نوبت باشیم گرفتم

با اون که صحبت کردم یه خورده آروم شدم قرار شد بیایم شهرمون و سر فرصت تصمیم بگیریم ...

نمیدونم قسمت نبود یا خدا چیز دیگه ای و راه دیگه ای برامون در نظر گرفته بود

تو این فرصتی که داشتیم فکرامون میکردیم و سبک سنگین میکردیم 26تیرماه 91 به خاطر عروسی یکی از اقوام تهران بودیم

که موبایلم برای 5 دفعه زنگ خورده بود و من متوجه نشده بودم خانم .... از بهزیستی پشت خط بود

خانم کجائید 5دفعه زنگتون زدم گوشی بر نمیدارید این دفعه دفعه آخرم بود که زنگتون میزدم یه پسر شیرخوار واسطون کنار گذاشتیم زودی شناسنامه خودتو و شوهرتون را بردار و بیار اینجا

باورم نمیشد چشام به چشم شوهرم بود و دهنم خشک شده بود نمیدونستم چی بگم گفتم خانم صبر کنید من الان تهرانم تا جمعه شب زودتر نمیتونم بیام چیکار کنم گفت اشکال نداره پسر تا حالا تحمل کرده این چند روز هم تحمل میکنه اصلا اینقدر حول شده بودم که نپرسیدم چند ماهه هست ؟ هیچ مشخصات دیگه... شب عروسی داشتیم ولی اصلا من و شوهرم فکر عروسی نبودیم همه اش تو فکر اینکه پسرم چه شکلیه؟؟چند ماهه هست؟؟دوسش دارم ؟؟ غریبی نمیکنه ؟؟ وسایلش چیکار کنم آخه هیچی هنوز واسش تهیه نکرده بودم !!!!!!

فرداش رفتیم تو بلوارجمهوری تهران یه خورده واسش خرید کنم  که یه دفعه دیدم اه نمیدونم واسه چند ماهه خرید کنم همون موقع تو بازار زنگ موبایل خانم .... زدم بعد از احوال پرسی گفتم اومدم بازار واسه پسرم خرید کنم نمیدونم چند ماهه هستش  خندید و گفت حسابی واسش خرید کن پسرت 6 ماهه هستش ...

یک لحظه شکه شدم انگار آب یخ ریخته باشن رو سرم تکرار کردم 6 ماهه؟؟؟ خانم چرا 6ماهه ؟؟

شوهرم وقتی ناراحتی منو دید خیلی ناراحت شد یه گوشه ای وایستادم و شروع کرد منو نصیحت کردن که هرچی که هست دیگه به اسم من و تو هست باید بیاریمش خونه چه اشکالی داره 6ماهه بودن اون هم دل داره اینقدر ناراحت بود که چرا من پشیمون شدم به خاطر دل شوهرم گفتم باشه اشکال نداره بیا بریم خرید

جمعه شب نزدیک سحر بود که نزدیک شهرمون شدیم تو ماشین اصلا خوابم نبرد همه اش تو فکر بودم تا قبل از سحر به هرکی میدونستم مسج دادم یکزمان 4-5 تا مسج میومد خلاصه خیلی از خود بیخود بودیم ....

صبح ساعت 5 بیدار شدم یکساعتی فکر کنم بیشتر نخوابیدم همسری را صدا کردم و مدارک برداشتیم که حرکت کنیم که آقای همسر خیلی اصرار داشت لباس و شیشه هم بردارم که من میگفتم امروز احتیاج نیست باشه وقتی خواستیم تحویل بگیریم که بالاخره با اصرار اون دو دست لباس و یکی شیشه و جغجغه و دندونی واسش برداشتم

وقتی وارد بهزیستی شدیم پاهام سست شده بود خیلی آهسته جلو میرفتم برعکس شوهرم که اصلا مهلت نداد آسانسور بیاد طبقه همکف بدو بدو پله ها را رفت بالا شکه شده بودم از برخوردش میگفت بدو خانم امروز پسرم نباید اینجا باشه باید بیاد خونه اش

تو اتاق خانم ..... رسیدم یه چند تا مدارک بهمون داد ( عدم اعتیاد- تعهد بعد از فوت یک سوم اموال) باید سریع اینها را انجام میدادیم و تا قبل از 12 می آوردیم و پسرمون را می بردیم

گفتم چی خانم یعنی امروز پسرم و میدید؟؟؟ گفت بله تندی جواب آزمایش و تعهد را بیارید و پسرتون را ببرید .....

ساعت 11 همه مدارک آماده شد و 12.30 شیرخوارگاه .... بودیم زنگ آیفون که زدم یه خانم مهربان پشت در گفت مامان فرزان هستید ؟؟؟ گفتم بله در را باز کرد .پاهام و دستام یخ کرده بود مامان و شوهرم جلو جلو میرفتن ولی من اصلا نمیتونستم قدمی بردارم

وارد خونه شدیم دم در همه مددکارها و پرستارها اومدن به استقبالمون همه به هم پچ پچ میکردن که مامان بابای فرزان هستن

خانم دکتر اومد جلو گفت خانم یه چیز خیلی بزرگی پیش خدا داشتی یه پسر کاکل زری شیطون و بلا و سالم اینقدر اینجا خودشو تو دل همه جا کرده که همه از رفتنش ناراحتیم تا اینو گفت چند تا پرستار همراه من شروع کردیم گریه کردن گفت لباس واسش آوردید؟؟؟ که شوهرم گفت بله خانم مگه میشه واسه پسرم لباس نیارم گفت شما پله ها برید بالا تا آماده اش کنیم

تو دفتر منتظرش نشستیم خانم مددکارش خیلی از پسرم تعریف میکرد. میگفت فکر نکنید میخوام بازار گرمی کنم ولی اینقدر مهربون و نجیبه که خدا میدونه گفت اگه میخوای فیلم برداری کن ولی مددکارمون داخل فیلم نیوفته که دوربین را دادیم به یکی از اون کارمندا تا فیلم بگیره

یه دفعه یه پسر سفید چشم گرد با لباس و شورت و کلاه قرمز دادن بغل شوهرم

من تو اون لحظه تمام بدنم داشت میلرزید از گریه دیگه چشمام نمیدید همه مددکارها هم گریه کردن اینقدر شوهرم با پسرش قشنگ ارتباط برقرار کرد که تعحب کردم می انداختش بالا و اون هم غش غش میخندید چند دفعه محکم بغلش کرد گفت بابائی چقدر دیر اومدی؟؟؟ (هیچ وقت این جمله اش یادم نمیره ) اونقدر گریه کردم که پسرم فقط نگام میکرد شوهرم داد بغلم گفت محکم بگیرش آروم باش بچه میترسه پسرم چهارتا انگشتاش کرده بود تو دهنش و محکم داشت می مکید تا بهش سلام کردم خندید دیگه طاقت نداشتم تحمل گرفتنش نداشتم همونجا رو مبل نشستم فقط صدای مامانم میشنیدم که داشت از تغذیه و شیرش می پرسید یه دفعه یکی از مددکارهاش اومد گفت بذارید با فرزان خداحافظی کنیم بعد بردش یه گوشه ای از سالن و محکم بغلش کرد و شروع کرد گریه کردن موقع رفتن همه پرستارها و مددکارها اومده بودن پیشوازمون همه شون میگفتن کی میاریدش ببینیمش حتما بیاریدش دلمون تنگ میشه ....

وقتی اومدم تو حیاط بهزیستی. نور چماش را زد و سرش انداخت پائین بمیرم معلوم بود خیلی وقته بیرون نیومده بود

تو ماشین خیلی گرم بود کولر روشن بود ولی لپاش قرمز شده بود  و با هیجان به بیرون به ماشین ها نگاه میکرد خیلی محیط خیابون عجیب بود واسش کم کم تو بغلم خواب رفت

موقع ورود زیر آینه قرآن و اسفند ردش کردیم و آوردیمش تو خونه اش .......و شد همه کس من همه عشقم مونسم همدمم شد عاشق من و بابائیش .شد زندگیمون

/ 7 نظر / 49 بازدید
فاطمه

سلام عزیزم خدا براتون حفظش کنه با خوندن مطلبت کلی گریه کردم اروم شدم برام دعا کن اخه منم نی نی میخوام ولی هنوز نشده

نوشته ات اشکم رو دراورد.امیدوارم همیشه کنارهم سالم و سلامت باشین.[گل]

نیل مامان کیان

وای سر کارم دارم میخونم ولی همین جور گریم میاد چه با احساس نوشتی ایشالله سایه شما و باباش سالیان سال بر سرش باشه

سودی مامان ایلین و یاسمین

واییییییییییی که چقدر قشنگ نوشتی ایشالا زیر سایه پدر و مادر مهربونش بزرگ بشه گل پسری اشکم بند نمیاد

شمیم

نمی دونم چندمین بار بود که قصه ا را خوندم ولی بازم کلی اشک ریختم [دلشکسته][چشمک]

مامان

عزیزم خدا بهت ببخشه.اسکم درومد.براتون خوشحال شدم.مبارکت باشه انشالا

منتظر

نمیدونی چقد گریه کردم با خوندن مطلبت منم ده ساله که منتظرم