خوش اومدی جونم.

صبح زود چهارشنبه نهم تیر ماه گرم سال 89 دوباره شال وکلاه کردیم ورفتیم دادگاه .از قبل مقادیر متنابهی حرف زشت آماده کرده بودم که حداقل به منشی قاضی بگم،اما خوشبختانه خود قاضی،شنگول وسر حال پشت میز رئیس شعبه نشسته بود و داشت صبحانه میل می کرد! دلم می خواست برم دستشو بگیرم وبیارمش تو دفتر خودش!

انقدر یه بار من یه بار شوهرم رفتیم جلوی در که بلاخره اومد بیرون. البته خدا خیرش بده کارهای مارو خیلی سریع انجام داد ومنشی اش هم همه مراحل اداری رو خودش انجام داد.بعد با سرعت نور رفتیم بهزیستی شمیرانات وکارای اداری وبعد بهزیستی پیچ شمرون و در پایان ماراتن، خسته واز نفس افتاده از بدو بدو های صبح تا ظهر،شیرخوارگاه...

تو این فاصله تیم استقبال با نهایت سرعت ودقت داشتن کار هارو انجام می دادن از خرید میوه وشیرینی تا آب وجاروی جلوی در و آماده کردن یه ببعی تپل مپل برای قربونی. هر 10 دقیقه یکی به گوشی های ما زنگ می زد ودر جریان لحظه به لحظه امور اداری، ترافیک مسیر وسرعت ما قرار می گرفت!

بلاخره رسیدیم.با چند تا جعبه شیرینی ویه ساک لباس بچه!

تا دخترم حاضر بشه ما تو دفتر خانم مدیر نشستیم و اون برامون از بچه های بد سرپرست موسسه وبه اصطلاح پدر مادر هاشون گفت .که گاهی میومدن اونجا وداد بیداد وتهدید می کردن نمونه اش چند هفته قبل که یکی اومده بود تو ورفته بود طرف اطاق های بچه ها وبا سنگ شیشه هارو شکسته بود...

اتفاقا همون موقع یه مردی هم که تازه از زندان اومده بود داشت اونجا باهاشون بحث وجدل می کرد و ما که دل تو دلمون نبود که زودتر دخترمونو ببریم خونه یه چشممون به در بود ویکی به این مرده که می خواست از طریق پسر کوچولوش که اونجا بود پولی به جیب بزنه اما حتی حاضر نبود بره بچه رو ببینه!

یه دفه یکی از پرسنل دوید تو اطاق مدیر که خانم فلانی بدو یکی داره با چاقو میره طرف اطاق بچه ها!

اینو از ته دل می گم: در اون لحظه حتی نفهمیدم چطوری سر از حیاط در آوردم تنها فکرم این بود که اگه این آدم سر راه به بچه من بر بخوره وبخواد آسیبی بهش برسونه با دستای خودم می کشمش!

خوشبختانه خیلی زود معلوم شد که اون مرد رفته و اونی هم که چاقو داشته قصابی بوده که برای کار اومده وداشته می رفته آب بخوره!!! ای خدا بگم چیکارش کنه!

عاقبت شاهزاده خانممون اومد،با لباس خوشگلی که براش گرفته بودیم بغل مربی مهربونی که هر جا هست امیدوارم صحیح وسلامت باشه چون مثه بچه خودش از دخترم مواظبت کرده بود وهر بار که یادش می افتاد دیگه نمی بیندش کلی گریه می کرد وحتی هدیه ناقابلی رو که از طرف دختری برای تشکر از اونهمه زحمتش گرفته بودیم قبول نمی کرد،خانم حسینی عزیز  چشماش از شدت گریه قرمز بود وگمونم برای همین انقدر طول کشید تا بچه رو حاضر کنه.

ستاد استقبال آماده بود... تو شیرخوارگاه هم همه دور ما وکوچولو جمع شده بودن وبرامون آرزوی خوشبختی می کردن. نیم ساعتی طول کشید تا همه از شازده خانم خداحافظی کنن بسکه اونجا عزیز بود...

ساعت دو ونیم بعد ازظهر نهم تیر 89 بلاخره خونه ماهم پر از صدای خنده وصلوات والبته مقدار زیادی گریه شد.

عمه ها وعموها دائی جون، مامانبزرگ ها وبابابزرگ دوستای نزدیک همه اومده بودن دیدن گل ما. 

دخملی از دیدن اینهمه آدم که بهش چشم دوخته بودن وقربون صدقه حتی نگاه کردنش می رفتن متعجب شده بود.تو روروءکش نشسته بود وبا هر قاشق سرلاک برنجی که می خورد یکی از دکمه ها رو می زد و خوشش میومد....

هر کس می دیدش می گفت چقدر شما خوش شانسین،چقدر خوشبختین.راست می گفتن.

بابائی جون که تا اون موقع کلی جلوی خودشو گرفته بود تا صبح اون اولین شب،بارها وبارها اومد بالای سر نی نی و بهش خیره شد....

تصمیم گرفتیم برای معرفی گلمون به فامیل یه مهمونی بگیریم.توی باغ، با ارکستر وچراغونی وغذای مدل به مدل.هر چی من می گفتم بابا جان اینهمه هزینه نکنیم عوضش این پول رو براش بزاریم تو حسابش به خرج این بابائی ندید بدید عاشق دختر ،نمیرفت! حتما باید تو باغ باشه با همه امکانات!

همه رو دعوت کردیم از دور ونزدیک،حتی اونائی که سالی یه بارم نمی دیدیم.همه اومدن  وهمه با دیدن گل ما کیف کردن همه بهمون آفرین گفتن اما ما که آفرین نمی خواستیم.فقط یه چیز می خواستیم یه فرزند سالم وانشالا صالح که خدا بهمون داد. 

 از اون روز تا حالا یک سال ونیم می گذره.دخترم خانمی شده برای خودش.خوشگل وناز ودر حدی استثنائی باهوش .فکر نکنین دارم قمپز مادرونه در می کنم! نه.

حتی روانشناس های کودکی که برای پایش رشدش پیششون میریم همین نظر رو دارن.همه قوم وخویش ها وحتی غریبه هائی که فقط یک بار دخملی رو دیدن همینو می گن.برای دخترم آرزوهای دور ودراز زیاد دارم.

اما فقط یه آرزو هست که همیشه براش به در گاه خدا دعا می کنم:

دختر نازم،الهی همیشه شاد و سالم باشی .

من وبابا فقط همین آرزو رو داریم. الهی آمین

/ 15 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اتوسا

سلام من با خواندن تک تک این کلمات و حس بی نظیری که در ان ها نهفته بود اشک ریختم وسفر کردم به همان تجربه ها روز ها امیدها و آرزوهایی که مدتیست کمرنگ شده اند در خاطرم. یاد روز هایی که باید صبر می کردم تا کارهای اداری و دادگاهی انجام بشه و چه طاقت فرسا بود لحظه ای که باید پسرم را برمی گرداندم به بنیاد و انتظار می کشیدم برای دیدار بعدی.پسرکم الان 9 ساله است ومن هر روز عاشق تر از دیروز.

الهه

وای الهی شکر خداوشکرت ....من که از اول تا آخرش اشک ریختم.......خداروشکر ایشالا همیشه دختر نازتون سلامت باشه الهی آمین

سمانه

آتوسای گلم خیلی خوشحالم که خوشحالی...........دختر ماهتو ببوس و بدون که یه روز دخترت تموم خستگی های این چند سالو از تنت در میاره.......

فهیمه

آتوسا جون داستان های شما رو که میخونم با خودم میگم کی نوبت من میشه. با خوندن تک تک کلمات خاطراتتون اشک میریزم. کاش فرشته کوچولوی منم زودتر بیاد. برام دعا کنین روز 14 مرداد تازه دادگاه من هست. امیدوارم 14 مرداد روز تولد امام حسن ع خدا به من یه فرشته کوچولو هدیه بکنه. بهترین آرزوها برای تو و فرشته کوچولوی نازت[گل][قلب]651

ساناز

سلام آتوسا جون من 7 ماهه باردارم ولی غبطه خوردم به احساس قشنگی که داری امیدوارم با فرشته کوچولوت همیشه خوش باشی. به نظر من خدا روح بزرگی به کسانی که میتونن فرزند خونده بگیرن داده که میتونن اینهمه سختی رو تحمل کنن. خسته نباشی

پریا

سلام عزیزم امیدوارم همیشه همراه خانوادت شاد باشی ، حقیقتش من مدت‌هاست که برای این کار تردید دارم، اما کم کم دارم به نتیجه می‌رسم، ولی یک سئوال دارم که نمی‌دونم چه کار کنم من شاغلم و به مرخصی احتیاج دارماما برای مرخصی به گواهی تولد نیاز است باید چه کار کنم بهزیستس در این مواقع چه کمکی می‌کنه ؟ممنونم عزیزم

فرشته مهر

شقایق جون کجایی عزیزم؟چرا دیگه نمیای از دختر گلت برامون بگی!

سفید برفی

انشالله که سایه شما و بابای مهربونش روی سر دخملیتون باشه .. دوست منم هفته پیش یه دختر دو هفته ای رو به فرزندی پذیرفت .. اندازه یه دنیا براش خوشحالم ...

نگین

عزیزم با خوندن مطالب هر کدومتون یه فصل کامل اشک ریختم

نوشین

چ زیبا نوشتید دوست دارم منم همچین خاطراتی برام رقم بخوره ....