سرنوشت تلخ و شیرین من (قسمت سوم)

دوباره تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم که خاطرات اولی را بتونیم سریع فراموش کنیم  ولی موفق نمیشدیم هر ماه که پری  سراغم می آمد غمم دوباره تازه میشد . دکتر بهم گفت دیگه فایده ای نداره باید عمل ای وی اف انجام بدی اون را هم انجام دادیم ولی ناموفق .کلافه

تصمیم گرفتیم یک مدت بیخیال این موضوع بشیم . شروع کردم به خودم حسابی رسیدم و خودم را لاغر کردم یک کار خوب پیدا کردم و سرم را گرم کردم ولی تا کی میشد این راه را ادامه داد ما دلمون بچه میخواست دلمون میخواست سه نفر بشیم همیشه با حسرت یک خانم باردار را نگاه میکردم هر کی زایمان میکرد من غصه ام تازه میشد تا اینکه شهریور 90 دوباره برای ای وی اف اقدام کردیم و بعد از 16 روز که خدا میدونه چی به من و خانواده ام گذشت جواب آزمایشم ++++++++++++++++++++++++++++++ نیشخندشده بود وای خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا تو چقدر مهربونی من دوباره مادر شده بودم خدا خودش به دل ما نگاه کرده بود و دل هممون را شاد کرده بود تو خونه جشنی به پا بود شوشو به همه شام دادهورا . تماما استراحت مطلق بودم فقط معذرت میخواهم دستشوئی میرفتم و دوباره میخوابیدم . همه چیز خوب پیش میرفت آزمایشات غربالگری و سونوگرافی همه چیز خوب بود از همه مهمتر اینکه خدا دوباره به ما یک دختر ناز داده بود هر بار که با شوشو برای چکاب ماهیانه میرفتیم دکتر ، تو راه برگشت حتما براش چند دست لباس جدید میخریدم.

این بار چون سابقه زایمان زودرس داشتم تو 14 هفتگی عمل سرکلاژ ( دوختن دهانه رحم) را انجام دادم همش استرس این را داشتم که نکنه این هم زود به دنیا بیاد همه داروها و  کارهایی که برای پیشگیری از این مسئله بود را مصرف و انجام میدادیم . تا اینکه تو 21 هفته برای چکاب ماهیانه که رفته بودم دکتر با سونوگرافی تو مطبش متوجه شد که بچه کلیه هاش بزرگتر از حد معمول هست وقت تماموایییییییییییییییییییییییییییییی خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اینگار پتک تو سرم کوبیدن ،دوباره همه دنیا رو سرم خراب شده بود چندین جا فرستادن برای سونو گرافی از اونجا پیش یک متخصص اطفال ولی همه یک حرف میزدند که کلیه های بچه کار نمیکنه و این مشکل ژنتیکی است و ادامه بارداری به صلاح نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

باید پیش کی میرفتم درد دلم را به کی میگفتمممممممممممممممممممممممممممممممممم چرا دوباره باید این بلا سر ما می آمد آخه این حق ما نبودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

اینقدر کفر گفتم اوه این عدالت خدای عادل بودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددکه باید گریبانگیر ما میشد آخ دیگه کم آورده بودیم درمونده بودیم هیچ راهی نبود باید از بین میبردیمش روزی که رفته بودم بیمارستان برای زایمان تا شوشو کارهای تشکیل پرونده را انجام بده تو نوبت پشت در اتاق زایمان نشته بودم بچم هنوز زنده بود و لگد میزدددددددد خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به کی  دردم را بگم، دلم میخواست خودمو بکشم خانمهای باردار می آمدند برای زایمان همه خوشحال و من چه حالی داشتممممممممممممممممممممممممممممگریه

خدایا نصیب دشمنم هم نکنه ...

وای که چقدر بهم سخت گذشت هم درد زایمان طبیعی هم درد دل کندن از بچه ای که میدونی هنوز زنده است و قبلش داره میزنه ولی چاره ای نداری گریههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههگریهگریه

خدا با من بود و فقط 3 ساعت طول کشید ولی بعدش از حال رفتم . بعد از اینکه به خودم اومدم من را به بخش منتقل کردند طفلک خواهرم و شوشو پشت در منتظرم بودند مامان بیچاره ام هم تو خونه هلاک شده بود ..... همه چیز تمام شده بود

مثل منگ ها بودم دلم میخواست همه را خفه کنم حوصله هیچ کس را نداشم ولی در عین حال دیگه نمیخواستم مثل دفعه قبل خودم را ببازم چون اینطوری شوشوی بیچاره هم ذجر میکشید .

/ 4 نظر / 270 بازدید
لاله

خیلی وحشتناک و دردناک و تکان دهنده است تسلیت جانسوز مرا بپذیر

فریده

سلام با اینکه نمیشناسمتون اما خدا میدونه چقدر ناراحت شدم منم بعد 3سال نازایی پسرم را به دلیل نارسایی سرویکس تو هفته 25 از دست دادم خیلی داغونم اما امید بخدا برای منم دعا کن باز باردار بشم. میبوسمت عزیزم.

نگین

عزیزم منم دقیقا عین خودت . تو 20 هفته پسرم کلیه پلیکیستیک داشت 17 ساعت درد زایمان طبیعی و...

فاطمه عباسی

سلام عزیزم ان شاالله که خدا ی دخمل ناز و سالم بهت بده.برای من هم دعا کنید زندگیم داره میپاشه شوشو من بجه میخواد ولی نمیشه[خواب]