ناگفته ها

 

با تشکر از پستهای گرانبهای خواننده های عزیز، از اینکه مدتهاست که وبلاگ رو به روز نکردیم شرمنده هستیم اما در این مدت سعی کردیم  نسبت به سوالات شما تا جایی که اطلاع داریم پاسخ گو باشیم.

در این دوران دوستان زیادی رو در این فضای مجازی پیدا کردیم و برای تک تک شما بهترین ها رو آرزومندیم و از اینکه از احساسات ، هیجانات ، تجربیات و ترسهاتون برامون مینویسید، بسیار سپاسگزاریم.

اگر وبلاگ رو دنبال کرده باشید و یک حساب سر انگشتی هم بکنید ، متوجه میشین که بچه های ما کم کم بزرگ و شیطون شدن و دیگه اون نی نی کوچولوهای ساکت و آروم سابق نیستن و ما تنها زمانیکه میتونیم برای خودمون بزاریم، وقتی هست که اونها خواب هستن و آقای همسر هم سر کار هستن و همچنین کم کم داریم حضورمون رو در اجتماع پر رنگتر میکنیم. البته این در مورد خودم هست که تصمیم گرفتم مجددا به سر کار برگردم ( وگرنه بعضی از دوستان از قبل پر رنگ بودن ) و اینها همه دلیلی شده برای دیر به روز کردن وبلاگ.

 

ضمنا اگرچه دوستان زیادی هستند که ما مشتاق خوندن داستانهاشون هستیم ، اما چون هدف وبلاگ چیزی متفاوت از ارضای کنجکاوی ما درباره زندگی مردم بوده ، متاسفانه سعی کردیم داستان های بعدی رو منتشر نکنیم و بر روی هدف وبلاگ کار کنیم . هدف وبلاگ ترویج فرهنگ فرزندخواندگی  و مقابله با قضاوتها وپیش فرضهای نادرست مردم و مقابله با ترس بی مورد شماست. بله شما.

 

 شمایی که از رویارویی با مردم میترسی. از حرف مردم میترسی. شما که حاضری غم تنهایی و حسرت بچه دار شدن رو به تن بخری ، توهر مجلس و یا محل کار بشینی  و اجازه بدی که همه ازتون سوال بپرس:  وای شما هنوز بچه نداری ؟ اشکال از کدومتونه ؟ پیش دکتر فلانی رفتی ؟ عیبی نداره صبر داشته باش.فامیل دور فلان همسایه ما اینقدر صبر کرد تا در سن 50 سالگی صاحب یک پسر کاکل زری شد. صبر داشته باش.

 

و شما هر سال شاهد بالا اومدن شکم اطرافیان هستی و نظاره گر مردمی که قربون صدقش میرنو همش ازش میپرسن وای نکنه دلت اینو خواسته. بخور بخور که یه وقت چشم بچت لوچ نشه و یا اینکه تا دیر نشده بجنبین بچه دوم و سوم رو بیارین. و اصلا کسی غم چهره شما رو نمیبینه . و تازه اگر اشک هم تو چشمات جمع بشه، با هم پچ پچ میکنن که این بنده خدا هم معلوم نیست اشکال از خودشه یا شوهرشه که بچه دار نمیشه. کسی نمیگه حداقل جلوی این خانوم این حرفها رو نزنیم که دلش نشکنه. اصلا برات احترامی قائل نمیشن ، فوقش وقتی داری اشک میریزی میان کمی قربون صدقت میرنو میگن هنوز دیر نشده. صبر داشته باش و هر دفعه این داستان تکرار میشه تا تورو لهت کنن.و تو هر روز در حسرت دیدن یک بی بی چک مثبت هستی.

 

«این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی‌ست/ که همچنان که ترا می‌بوسند/ در ذهن خود طناب دار ترا می‌بافند.» فروغ فرخزاد

 

 چند بار بی بی چک منفی دیدی و اشک ریختی  چند بار آزمایش خون دادی ؟ چند بار توهم زدی که حامله هستی و هیچ خبری نبوده ؟ چند بار جواب آزمایش مثبت گرفتی و بعدش توی سونوگرافی هیچی نشون نداده ؟ چند بار .....

 

چه مدته که دیگه به مهمونی نمیرین تا در معرض پرسشهای اینچنینی قرار نگیرین ؟: چند ساله از دواج کردین ؟ وای ماشالله به صبر جوونهای حالا. ما که 8 ماه بعد از عروسی بچه تو بغلمون بود . حالا شانس بیاری اشکال از شوهرت باشه اگر اشکال از خودت باشه که بدبخت عالمی. خانواده شوهر هر جا میشینن میگن بنده خدا پسرمون.

 

ولی ناراحت نباش اگر اشکال هم از شوهرت باشه ،از خودگذشتگی ها گل میکنه و به همه میگی ایراد از خودمه که یه وقت مردانگی شوهرت زیر سوال نره. مادر شوهر هم در بهترین حالت سعی میکنه ازت هیچ پرسشی نکنه و در مورد بچه اصلا باهات صحبت نکنه که یه وقت به روش نیاری که ایراد از پسرش هست وتو هم این حق رو بهش میدی و میگی این بنده خدا چه تقصیری داره که پسرش مشکل داره. به هر حال بیماری برای همه هست. خدا رو هزار مرتبه شکر که شوهرم مرد زندگی هست و منو دوست داره. اگر خدای نکرده سرطان داشت و زن باز بود و دروغگو و معتاد و ... و هزار تا دلیل برای خودت میاری تا این مساله رو توجیه کنی.

 

اما هیچ وقت به خودت نمیگی این مادر شوهرو یا هر کسی دیگه ، که این همه حق بهش دادی چرا نمیگه حداقل جلوی تو اینقدر قربون صدقه نوه های دیگش نره و هی عکس اونها رو به تو نشون نده و اینقدر عکس نوه ها رو به در و دیوار نزنه و یا حداقل عکس شما رو هم این وسط ها جا بده و یا هر بار که خواهر شوهر ها و جاریها فارغ میشن ، بهت زنگ نزنه و ابراز خوشحالیش رو با این همه هیجان از بچه دوم و سوم اونها نشون نده و بهت یادآوری نکنه کادو برای جشن سسیسمونی و نامگزاری و ... یادت نره.

 

چند بار شده که بچشون روبهت ندادن که بغلت بگیری و بعد از رفتنت اسفند دود نکردن برای بچه و صدقه کنار نگزاشتن که تو یه وقت بچشون رو چشم نکرده باشی؟

 

اینها همه به کنار ، چند بار رفتی برای درمان و جواب منفی گرفتی ؟ چند بار ای یو ای ، ای وی اف ، میکرو .... کردی و همش منفی ؟ یادته چند تا آمپول هورمونی زدی تا چند تا تخمک تولید بشه و احتمال ایجاد نطفه سالم افزایش پیدا بکنه ؟ وقتی هر ماه پریود میشی ، چه قدر دچار سندرم قاعدگی میشی به خاطر ترشح هورمون و آزاد شدن یک تخمک که حالا هورمون هم بهت تزریق میکنن و چند تا تخمک با هم آزاد میشن و تو بسیار حساس ترو شکننده تر از قبل هستی و تمام امیدت به اینه که تمام این سختیها می ارزن به دیدن جواب مثبت بارداری . و چه حالی داشتی وقتی با اون وضعیت روحیت، شوهرت گفت این بار هم نشد.

 

چند بار مادرت بعد از کلی دعا و نذر با هیجان ازت پرسیده جواب چی شد و تو مجبور شدی بهش بگی نه در صورتی که تحمل دیدن چهره غمگینشو نداشتی. چند بار برات گریه کرده؟ چند بار دل مادرت بخاطر حرف مردم و خانواده شوهر در مورد بچه دار نشدن تو سوخته ؟

 

واقعا خسته نشدی ؟ باز هم میگی از حرف مردم و عکس العمل مردم میترسی ؟ از این چیزهایی که بهت گذشته سخت تره ؟ تصمیم بگیر. داره دیر میشه. داری پیر میشی. مگه چند سال عمر میکنی که این مدتش تو حسرت و دلشکستگی بگذره. چرا به کسانی احترام میزاری که برای تو احترامی قائل نیستن .

 

از مطرح کردن مساله فرزندخواندگی با خانوادت هراس داری؟ اول با شوهرت به تفاهم برس.

 

 و اینو بدونین که اکثر همسرها اولش مخالفت میکنن، به این دلیل که میترسن شما از سر ناچاری و ناامیدی چنین تصمیمی گرفته باشی و الان در وضعیت روحی نباشی. به همسرت حق بده که نگرانت باشه. و سعی کن با بهبود وضعیت روحیت ( ورزش کردن ، مطالعه کردن ، رفت و امد با دوستان)  و مراجعه به بهزیستی و دادگاه و مطالعه ، اطلاعات کسب کنی و اشتیاق خودت رو به همسرت نشون بدی و نتایج تحقیقاتت رو در اختیارش بزاری که ببینه که شما در این کار مصمم هستید و بر اساس احساسات تصمیم نگرفتید.

 

 این پروسه زمان بره. بعد از اینکه با همسرتون به تفاهم رسیدید ، کار ساده تر میشه. حالا هر کسی خانواده خودش رو باید قانع کنه. در چنین مواقعی خانواده فردی که اشکال باروری از اون نیست ، مخالفت میکنن. اینجاست ک میزان استقلال شما و بلوغ فکری شما خودشو نشون میده. اگر تا الان شما یا همسرتون ادم وابسته ، ضعیف و یا سست اراده ای بودین ، این کار نتیجه نمیده و به شما توصیه میکنم که اگر یکی از این ویژگیها رو دارین اصلا این بازی رو شروع نکنین.چون هم به خودتون و هم به اون بچه ظلم میکنید. اگر اشکال از همسرتون هست، شما باید به خانوادتون بگین که این تصمیم رو گرفتین و به دلگرمی اونها نیاز دارین . لطفا نگین با مادرتون رودروایسی دارین و فیلم و سیانس بازی نکنین. به مادرتون بگین که از شوهرتون راضی هستین و اگر مورد بهتری داره که هم اخلاق داشته باشه وهم قدرت باروری و هم مایل با ازدواج با شما باشه ، لطفا رو کنه. از احساسات و سختی های که تا الان کشیدین براش تعریف کنین و بگین سلامت روحی شما در معرض خطره و دارین دچار افسردگی میشین. مطمئن باشین که درکتون میکنن. احتمالا مادرتون از این میترسه که اون بچه سالم نباشه و یا نوزاد نباشه و نتونین از فامیل این قضیه رو پنهان کنید که باید براش توضیح بدین که جرمی نکردین که بخواین پنهانش کنید و هر کسی مختاره که بچه شما رو بپذیره یا نه ، شما گدایی محبت نمیکنید و نیازی به تائید اونها ندارین ، ولی بعد از این شما هم همین رویه رفتاری رو با اونها پیش میگیرید و بچه اونها رو نمیپذیرید. لازم نیست با تمام ادم و عالم رفت و امد کنید. ارتباطات رو حداقل برای مدتی کاهش بدین تا افراد کمتری از موضوع مطلع بشن. بهتون توصیه میکنم که ترجیحا خویشاوندان نزدیکتون از موضوع مطلع باشن. نیازی نیست به در و همسایه اطلاع بدین. نترسین از اینکه لو برین. کاری نکردین که لو برین. از حالا فکر اون موقع رو نکنین. در زمان موعد تحویل بچه ، با توجه به شرایط و سن بچه تصمیم بگیرید. با خودتون فکر کنین کسی که از رحم اجاره ای استفاده میکنه هم این مشکلات رو داره.در مورد سلامتی بچه هم ، بهزیستی  بچه رو با گواهی سلامت تحویل میده . ( در خصوص دغدغه های والدین در زمان تحویل بچه پست جدا خواهیم گزاشت )

 

 خلاصه، با هر روشی که میدونی ،به این حسرت خوردن پایان بده. یا طلاق بگیر و سریع شوهر کن و بچه دار شو و یا فرزندخوانده بگیر و بعد از این با ارامش راه های درمانی رو ادامه بده و به همه اینطور بگو من اولی رو اینطوری اوردم و بعد از این صبر میکنم تا خدا هر زمانی که صلاح میدونه خودش دومی رو به من عطا کنه. حالا 50 سالگی یا 60 سالگی. یا اینکه به همه بگو ما بچه نمیخوایم و اینقدر الکی از مزیت های اون برای ما صحبت نکنید. من مایل نیستم حرفهای شما رو بشنوم. ولی خودت هم سعی کن به این گفتت اعتقاد داشته باشی و واقعا خودت رو رنج ندی. تمومش کن فقط.

 

خواهی بشوی رسوا بی رنگ جماعت شو ، در جنگ جماعت شو برضد جماعت شو

 

 

 

اونایی که توصیه میکنین از اسپرم و تخمک و جنین اهدایی استفاده بشه، شما میدونین اون خانوم چه مشکلاتی روحی رو باید تحمل کنه برای این کار ؟ شما میدونین هر بار که تو ذهنش اون مرد یا زن و یا پدر و مادر رو تصور میکنه و اینکه بچه یک بیگانه رو داره تو وجود خودش پرورش میده چه زجری میکشه  و از همخوابگی با شوهرش چه حسی داره وقتی قراره بچه یک بیگانه رو حمل کنه؟ میدونی وقتی داره از لیست صاحبان تخمک و اسپرم و جنین ، یکی رو انتخاب میکنه که با چهره خودشو شوهرش بخوره ، چه تنشی رو داره تحمل میکنه ؟ و میدونین از ترس آبروش ، نمیتونه حرف دلش رو بزنه و باید الکی از اینکه داره چنین درمانی رو انجام میده ابراز خوشحالی کنه و .....

 

کمی فکر کنید. شما فقط میتونید در مورد خودتون تصمیم بگیرید . بزارید خودش تصمیم بگیره. اجبارش نکنید. هر کسی با توجه به شرایط خودش و روحیات خودش تصمیم میگیره. یکی نمیتونه فرزندخوانده رو قبول کنه و یکی هم نمیتونه با قضیه اهدا کنار بیاد. شاید این راه حل اهدا و صبر تا پیری و رحم اجاره ای برای شما موثر باشه. اما بعضی ها نمی تونن این تنش ها رو تحمل کنن.

 

شما با این کار شاید 9 ماه زیبا ی بارداری رو از دست بدید، شاید لذت شیر دادن به بچه رو از دست بدین ، اما چیزی رو به دست میارید که لذتش در تصورتون هم نمی گنجه.از زمانی که فرزندخوندتون رو در آغوش میگیرید ، انگار تمام دنیا با شما مهربون میشه. بعد از اون شما تو آسمونها سیر میکنید. من تا الان لذتی بالاتر از این تجربه نکردم. خدا آرامشی به شما عطا میکنه که وصف ناشدنیه. تمام چیزهایی که شما به عنوان مشکل ازش یاد میکنین ، به اندازه یک حرف احمقانه بی ارزش  میشه و اگرچه حرفها بعد از این هم ادامه داره ، اما دیگه قلب و روح شما جریحه دار نمیشه. بعد از این تو مراسم و مهمونی ها شما هم میتونید از بچتون تعریف کنین و حالا ببینین اونایی که تا الان ظاهرا با شما همدردی میکردن ، چه قدر از خوشحالی شما ناراحت هستن. به خودتون و بچتون افتخار کنید. براش جلوی همه اسفند دود کنید و صدقه بندازین تا از چشم بد در امان باشه.

 

احترام مسجد به متولی مسجده.

 

 به بچتون عشق بورزین و مچبت کنین. اون محبتی که سالها تو دلتون قلمبه شده رو رهاش کنید و فرزندتون رو غرق بوسه کنید. هر وقت مایل نیستید به حرف ادمهای حسود و بدبین گوش بدین ، خودتون رو با بچه مشغول کنید و خیلی راحت و مودبانه بهش بگین من مایل نیستم حرفهای شما رو بشنوم. نترسین که آیا میتونین پدر و مادر خوبی برای بچه باشین یا خیر ؟نترسین از اینکه یه زمانی بگین چه اشتباهی کردم. شما بهترین پدر و مادر هستید چون ارزشی چیزی رو که دارین میدونین و به سختی اون رو بدست آوردید. این رو به یاد داشته باشین که برای هر پدر و مادر لحظاتی وجود داره که حسرت نیم ساعت خواب با آرامش رو میکشه اما بچه میخواد که شیطنت کنه. اینها همه طبیعیه. همه پدر مادر ها بعضی وقتها خسته میشن و میگن عجب غلطی کردیم اما همینکه بچتون میخوابه و شما فرصت نگاه کردنش رو توام با آرامش پیدا میکنین ، تمام اون خستگی رو فراموش میکنید.

 

 

 

وقتی به شما میگن چه کار خیری کردین، واقعیت رو بهشون بگین. اقرار کنید که شما کار خیری نکردید. اون بچه زندگی شما رو نجات داده. شما از قعر چاه به قله  اومدین.شما دیگه اون ادم عصبی و حساس و فراری از جمع نیستین.حالا شما هم در مورد تربیت بچه ، مهد ، مدرسه و وسایل و سیسمونی بچه و .... کلی حرف دارین برای زدن. وای که چه قدر لذت بخشه.

 

کمی کتاب بخونین در این موارد تا شما هدایت کننده بحث باشین. بزارین اطرافیان ببینن لذت بردن شما رو همونطور که زمانی حسرت خوردن و سوگ شما رو دیدن.شاید در بین اونها هم عده ای باشن که اون موقع از ناراحتی شما غصه میخوردن ، حالا اونها رو هم در شادی خودتون سهیم کنید.

 

برای فرزندتون وقت بزارید و از بازی کردن باهاش لذت ببرید که زمان در حال گذر هستش و کودک شما داره بزرگ و بزرگ تر میشه. وقتی که میخوابه ، اون رو در آغوش بگیرن و یک دل سیر نگاهش کنید. سعی کنید لحظات رو ببلعید که هیچ کدوم از آینده خبر نداریم . پس لذت ببرید از همسرتون، فرزندتون و جمع سه نفرتون. و شاید مثل ما خواستید که این جمع مهربون رو در آینده نزدیک بسط بدید و یک خواهر یا برادر برای فرزندتون بیارین و بعد از اون با آرامش منتظر بشین تا سومی هم اگر صلاح بود ، خودش بیاد. به هر حال قدمش روی چشم. ادم باید همیشه به خواست و لطف الهی احترام بزاره.

 

این همه صحبت کردم که بگم هدف وبلاگ ما ترویج فرهنگ فرزندخواندگی هستش و ما اگر داستان جدید نمیزاریم چون قصد جلب ترحم خواننده رو نداریم و در واقع با این تعداد داستان هم خواستیم به خواننده هامون بگیم که شما تنها نیستید و ما هم این مشکلات رو داشتیم و برای اینکار اقدام کردیم.و بیشتر دنبال جذب خواننده هایی هستیم که در این مورد تصمیم راسخ گرفتند و حالا دنبال کسب اطلاعات در مورد شرایط فرزندخواندگی و آشنایی با روند کار هستن. و همچنین کسانی که فرزندخوانده دارند و حالا به دنبال کسب اطلاعاتی در این مورد هستن که در دنیا با این واقعیت چطور رو به رو میشن و اونها هم این سوال براشون مطرح هست که آیا باید واقعیت رو به فرزندمون بگیم یا نه و چطور باید این کار رو انجام بدیم؟ ( در این مورد شما هستید که با توجه به شرایط اطرافیان خودتون تصمیم میگیرید و جواب قطی وجود نداره. )

 

ما چند تا کتاب در این رابطه بهتون معرفی کردیم. آیا مطالعه کردین ؟ من قویا به کسانی که قصد این کار رو دارند و یا در دوران انتظار به سر میبرند ، توصیه میکنم که تمام این کتابها رو مطالعه کنند که بسیار بسیارکمک میکنه به تسهیل گذران این دوران سخت انتظار.

 

دورانی سخت تر از این دوران وجود نداره که ثانیه ها مثل قرن میگذرند و هر چی به آخرش نزدیک تر میشی ، شیدا تر میشی برای در آغوش گرفتن فرزندت و تمام این مدت داری دعا میکنی و عجز و ناله در درگاه خدا ، که لطفا شرایطی پیش بیار که بچم زجر زیادی نکشه وقتی دارن رهاش میکنن. لطفا به مادر بیولوژیکش کمی رحم و مروت و عقل عطا کن که بهترین شرایط ممکن ( در خور توانش ) رو برای رها کردن بچه انتخاب کنه و توی سرما و یا محلهای خطرناک بچه رو رها نکنه.

 

 البته اطینان داشته باشین که اون ادم هم از دل خوش این کار رو نمیکنه و پاره تنش رو به راحتی نمی تونه از خودش جدا کنه. کسی که 9 ماه اون بچه رو در شکمش حمل کرده پس امید داشته به بهبود شرایط  و اینکه شاید شرایطی فراهم بشه تا بتونه اون بچه رو حفظ کنه. در این دوره و زمان که میشه براحتی بچه رو سقط کرد و یا از حاملگی جلوگیری کرد ، کسی که بچه رو حفظ کرده از خدا میترسیده ، از گناه سقط کردن میترسیده پس هیچ وقت حتی در ذهنمون بهش بهتان بی مسئولیتی یا مشکل اخلاقی رو نزنیم.

 

این زن قابل احترامه چون برای فرزندش بهایی تعیین نکرده و اون رو پیش فروش نکرده ، بلکه 9 ماه ازش پرستاری کرده وحتی بلکه بیشتر و دیگر توان این کار رو در خود ندیده و یا صلاح بچه رو در جدایی از خودش دیده و او را به بهزیستی سپرده و یا در سر راه مردمانی قرار داده تا کودک رو به بهزیستی تحویل دهند ، بلکه شاید کودکش مثل خود او برای نان شب  دچار رنج و سختی نگرده و شاید که در آغوش خانواده پر مهری قرار بگیره و در آینده فرد مفید و موفقی برای جامعه  بشه و نه تنها پدر خوانده و مادر خوانده او بهش ببالند ، بلکه مادر بیولوژیک او نیز از اینکه چنین کودکی رو به دنیا اورده است ، احساس شعف و شادی  نماید.

 

 پس همیشه از این زن که خدا او را واسطه قرار داده تا این هدیه الهی به دست ما برسد ، متشکر باشیم و حداکثر تلاش خود  را در ایجاد بستری مناسب برای پرورش فرزندی صالح ، موفق ، شاد و راضی بنماییم  تا اینگونه لطف خدای بزرگ را شاکر باشیم و سعی کنیم تا جایی که میتوانیم با حمایت مالی و روحی از خانواده های فقیر از فروپاشی زندگی ایشان جلوگیری کنیم تا زمانی فرا رسد که هیچ مادری جگر گوشه خود را رها نکند و شاید که به یمن اینکار روزی فرا رسد که تمام زن ها بطور طبیعی از همسر خود بارور شوند و ....

 

 

 

/ 23 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مي گل

با سلام و آرزوي اوقاتي خوش براي شما من چند ساله كه مشكل نازايي دارم و و از طرف بهزيستي هم اقدام كردم ولي متاسفانه بخاطر سن شوهرم كه 46 سالشه سخت ميگيرن خيلي به بچه علاقه دارم و زندگي بدون بچه براي خودم و همسرم سخته لطف مس كنيد راهنمايي ام كنيد

منم جزءکسانی ام که اگه خدا بخاد قراره از بهزیستی به بچه بدن

شیما

سلام، وای انگار این حرف های دل منه که شما نوشتین. من و شوهرم خیلی موافقیم. ولی خانواده هامون می گن صبر کنین. مردم بعداز 10 سال بالاخره بچه دار شدن. ما میگیم بابا ما چقدر حسرت بخوریم. چقدر این دارو های لعنتی رو تحمل کنم. شوهرم هم میگه من نمی خوام به آخر خط برسیم و از زور ناامیدی این کار رو انجام بدیم. و میگه اگر قرار خدا بده بازم می ده.

شیما

مرسی ویونا و ساغر جون.من درمان رو دارم ادامه می دم ولی فعلاً دکتر چدیدی که رفتم گفتن نازایی بی علت. شوهرم می گیه از بعد از عید در کنار درمان برای فرزند پذیری هم اقدام کنیم تا بهمون بچه بدن طول میکشه. حدوداً از اقدام برای فرزندپذیری تا گرفتن فرزند چقدر طول میکشه؟ اگه یک آشنا داشته باشی تو بهزیستی کار آدم زودتر پیش میریه؟

پونه

سلام ........من وبلاگتونو بیشتر از 1 ساله که پیدا کردم و خوندم ....منم تا حالا چند تا میکرو نا موفق داشتم و الان تصمیم گرفتم برای فرزند خوندگی اقدام کنم ........ولی مشکلی که دارم اینه که نمی تونم تو شهری که زندگی می کنم اقدام کنم .....چون اینجا یه شهر کوچیکه و به خاطر شغل همسرم خیلی آشنا اینجا داریم ....برای همین به بهزیستی شهر خودمون مراجعه کردیم ولی گفتن شما هر جایی که ساکن هستید باید همونجا اقدام کنید حالا ما موندیم چی کار کنیم .....اگه شما راه حلی داشته باشین ممنون میشم کمک کنید ......خودمون به ذهنمون رسید یه خونه اونجا اجاره کنیم ....ولی واقعا نمی دونم امکانش هست یا نه.........

پونه

ممنونم ویونا و ساغر عزیز .......اصلا فکر نمی کردم به این زودی جوابمو بدین [لبخند]..........ساغر جون منو شوهرم هر دو متولد یکی از شهرای بزرگیم و تقریبا همه خانواده اونجا هستن ولی خودمون تو یه شهرتان هستیم.....این که گفتید آشنای نزدیک، برای اینه که بتونیم از منزلشون استفاده کنیم؟ چون مشکل ما اینه که الان اونجا خونه نداریم چون مراجعه کردیم بهزیستی ولی تو اولین قدم ازمون آدرس خواستن که فکر کنم حدود دو هفته بعدش بیان بازدید ما هم که آدرس نداشتیم فعلا کنسل کردیم .......

پرستو آبی

سلام من یکی از همون کوچولوهایی بودم که وقتی هفت روزه بودم دوتا فرشته مهربون من و به خونه ی گرم و پر از آرامشمون آوردن و امروز که 22 ساله ام هر ثانیه خدای مهربونو به خاطر همه ی لطفش رحمتش و عشق بی انتهاش شکر می کنم و چقدر خوشحالم برای فرزندان عزیز و دوست داشتنی شما که در آغوش فرشته هایی چون شما هستند [گل]

پونه

ساغر جون .اقعا میشه از منرل کس دیگه ای استفاده کرد ؟ آخه اولش که آدرس خواستن ما آدرس منزل مامانمو دادیم بعدش که متوجه شدیم برای بازدید می خوان بیان گفتیم این آدرس منزل ما نیست اونا هم گفتن حتما باید منرل خودتون باشه .....من حتی به این فکر کردم که برای یه مدت خونه مبله اجاره کنیم ولی شوهرم قبول نمی کنه میگه اینجوری داریم سرشون کلاه می ذاریم.....ببخشید که این قدر سوال می پرسم .....چند بار برای سرکشی میان ؟ اگه بیان و خودمون خونه نباشیم؟....دلم می خواد بیشتر از اطلاعاتتون استفاده کنم.......ممنونم که وقت می ذارید[قلب]

پونه

ساغر و ویونای عزیز ......خیلی لطف کردین .....ازتون ممنونم .......برم ببینم چی پیش میاد [چشمک]

نوشین

نوشته هات از دلت بر میاد ب دل هم میشینه ...منم یه بار تا ۴ماه فکر میکردم باردارم وقتی فهمیدم زجا میزدم اون موقع۲۶ سالم بود سیسمونیشو انتخاب کردیم رفتیم برا تعین جنسیت ک گفتن بچه ای در کار نیست.... اما برای فرزند خوانده فکر میکنم پدر و مادر و یکی از برادرام راضی نباشن .......بیشتر برادرم.....چکار کنم؟؟؟