پرده ی یکی مونده به آخر: چیزی شبیه معجزه

 

همسایه خواهرم که توی یه شهر دیگه زندگی میکنن یک ماه بعد از من اقدام به IVF کرده بود... شرایطش اصلا خوب نیود: سنش بالای 40 سال بود .... وقتی میفهمه آی.وی.اف من بی نتیجه بوده دنیا روی سرش خراب میشه... و خب یک ماه بعد مال خودشم بی نتیجه شد....

از یکی دو سال قبل هم به بهزیستی سپرده بوده برای بچه که بعد از این قضایا بهش زنگ میزنن که نوبتتون رسیده و بیاین برای انجام مراحل قانونی که اگه بعد هم بچه ای پیدا شد تحویل بگیرین... این بنده خدا هم بدون اینکه به خانواده ش چیزی بگه و با کمک خواهر من، توی محل کارش اعلام میکنه که بعد از سالها بالاخره باردار شده و تظاهر به بارداری میکنه.... خواهرم هم که خودش چند تا بچه بزرگ کرده بهش یاد میده که چی کار کنه که کسی شک نکنه . حتی براش شکم بند میگیرن و چند وقت یه بار با پارچه و ... بزرگترش میکنن... خلاصه به اصطلاح توی ماه هفتم بوده که از بهزیستی زنگ میزنن که یه دختر آوردن: بیاین ببینین ........... و بعد بچه نصیب اونا شد و اونا هم به همه گفتن 7 ماهه زایمان کرده و چون شهر کوچیکیه خبر سریع می پیچه و خلاصه اینا هم صاحب نینی شدن: ناگفته نمونه که پدر و مادر این خانوم اواخر فهمیده بودن و کلی باباش دعواش میکنه.......ولی با اومدن بچه همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه و بجز خواهر شوهرش که خودش پرستاره و پدر و مادرش هیچکی از خانواده خبردار نمیشه... حتی خواهرای خانوم که توی شهر دیگه ای بودن...............

من اون موقع بدترین دوران زندگیم رو میگذروندم و اصلا روحیه خوبی نداشتم: بچه دار نشدن کلا اعتماد به نفسم رو گرفته بود و حسابی منزوی شده بودم...... من که از بچگیم به همه چیز حساس بودم و حالا افتضاح شده بودم: مامانم هم شدیدا مخالفت میکرد که "فرزندخونده نگیر، چون تو حساسی و کافیه کسی بهت در این مورد از گل نازکتر بگه و اون وقته که دیوونه میشی" .... شوهرم هم همین نظرو داشت.......

مامانم گفت از اینجا که رفتی هر اری خواستی بکن: جایی که کسی نمیشناستت.......

من مدارکمو برای مهاجرت به یکی از کشورهای غربی آماده کردم و وقت سفارت هم گرفتم.... گفتم میرم ببینم چی میشه... فوقش از اونجا یه بچه میارم و چند سال بعدم که اقوام ببیننش دیگه آب از آسیاب افتاده و .... خصوصا که چهره مون هم به اروپاییها شبیه بود و خیلی هم بیراه نمیشد....

خواهرام که فهمیدن گفتن "بی خیال بقیه... برو یه بچه بیار و در آغوش بگیر و لذتشو ببر... ثواب هم داره بخدا.... " اون یکی خواهرم که حامله شده بود دوباره ولی جرات نداشت به من بگه میگفت:" میخوای یه بچه بدنیا بیارم بدم به تو؟؟؟" .......... راستش بدم نمی اومد: یه دوست داشتم که  مامانش برای عمه ش همین کارو کرده بود قلب

خلاصه یکی دو ماه مونده بود به نوبت مصاحبه سفارتم و همه ی مدارکم آماده بود و احتمال رفتنم خیلی بالا بود، چون از نظر سوابق کاری و درسی و سن و ... شرایط خوبی داشتیم

خواهرم زنگ زد که " میخوای همین کاری که برای همسایه مون کردیم برای تو هم بکنیم؟؟"

دل رو زدم به دریا ... من معتقدم که هر وقت زندگی یه فرصت در اختیارت قرار میده باید استفاده کنی....حتی اگه نشد بعدا میگی من تلاش خودمو کردم و نشد ( همونجور که میکرو اینجکشن کردم..........)

منم دلو زدم به دریا و گفتم "یا حق" ... یا میشه یا نمیشه..........

مدارکو برداشتیم رفتیم شهرستان اونا........ رفتیم بهزیستی مرکزشون: گفتیم ما ساکن اینجا نیستیم ولی اینجا یه قرارداد کاری بستیم و چند ماه در رفت و آمدیم و میخوایم توی همین مدت اقدام کنیم برای فرزند خوندگی چون توی شهر خودمون امکان اینکه آشنایی کسی ما رو ببینه زیاده و نمیخوایم قضیه لو بره........ بهر حال آدرس محل زندگی و کار و همه چیزم دادیم..........

چون قانونا باید بچه از محل زندگی خودتون باشه......... خب ما هم دروغ نگفتیم: توی اون دوره یه پامون شهر خودمون بود و یه پامون اونجا: یه جورایی اقامت دو شهری داشتیم عینک

پنجشنبه ها مصاحبه بود: 2 تا خانم : یکی رییس شیرخوارگاه و یکی رییس بخش امور شبه خانواده ی بهزیستی...........خیلی از کارمندای بهزیستی بنظرم خودشون بزرگ شده ی پرورشگاه بودن...... ظاهرا پسرها رو بعد از اینکه بزرگ میشدن میفرستادن به یک مرکز فنی حرفه ای توی مشهد که کار یاد بگیرن و خب خیلی از دخترها هم توی همون شیرخوارگاه و بهزیستی مشغول به کار میشدن..........

رییس شیرخوارگاه میگفت از روزی که مدیر اینجا شدم مبنا رو بر بیرون دادن بچه های اینجا و سپردنشون به خانواده های ذیصلاح گذاشتم که کم هم نیستن.........میگفت پارسال حدود 150 تا بچه رو دادیم به فرزندخوندگی......... خدا خیرشون بده

 

ضمن مصاحبه از شرایط ما خیلی راضی بودن: ما 2 تا هم که قیافه مون اِند ِ بچه مثبته.........یه سری فرم پر کردیم....مشخصات: سن و شغل و دلیل ناباروری و .......چند سال ازدواج کردیم و چقدر هزینه برای درمان ناباروری کردیم... ملک و املاک چی داریم... ماشین چی داریم... چقدر پول نقد داریم..........

که البته فرمالیته بود.... خب فقط باید بالاخره یک سندی داشته باشی که دو دانگش به اسم نینی بخوره و .... البته عملا کمتر از این هم میشه........ ولی خب اون طفلی هم باید یه پشتوانه داشته باشه چون خیلی از مراجع میگن فرزندخونده ارث نمیبره و .......... ( نمیدونم شایدم تا الان قانونش اصلاح شده)

بهرحال رفتیم پیش روانپزشک پزشک قانونی اونجا تا سلامت عقلی و روانیمون تایید بشه و آزمایش عدم ایدز و اعتیاد و ... رو هم دادیم..........

و در همین حین هم گفتیم ما تظاهر به بارداری کردیم و هر وقت بچه بیاد میخوایم: فوقش میگیم زودتر بدنیا اومده..........

حالا از جزئیات بگذریم... من یه مدت تقریبا مخفی بودم و با کسی رفت و آمد نمیکردم....

هر روز زنگ میزدیم شیرخوارگاه و میگفتیم: ما دیگه کم کم وقت زایمانومنه ها........ ضایع میشیما......... به فکر ما هم باشید... کمی هم کمک نقدی به حساب شیرخوارگاه ریختیم  که البته داوطلبانه بود و مبلغ ناچیزی بود.......

خود خانومای شیرخوارگاه و بهزیستی هم میگفتن باید خیلی پیگیر باشید که ما هم مطمئن باشیم که خواهان هستین.......

ضمنا باید بگم که بهزیستی اطمینان میداد که فقط بچه هایی رو میدن به فرزندخوندگی که مطمئن باشن حلالزاده هستن ... خب اون طفل معصوم چه گناهی کرده؟

 

چند روز بعد رفتیم شیرخوارگاه پیش مدیر اونجا که اتفاقا گفت 2 تا نوزاد آوردن که یکیش مریض و لاجونه و تشنج میکنه: بمیرم الهی.................. ولی اون یکی دختره خیلی خوبه: درشت و سرخ و سفید و تپلی مپلی.......لامذهب باباش تا دیده بود دومی هم دختره (هنوزم خیلی از جاهای دورافتاده توی مدت بارداری سونو نمیکنن و جنسیت بچه تا زمان تولد نامشخصه )  بدون اینکه به مامانه بگه با کمک مادرشوهره بچه رو گذاشته بودن سر راه....... که چندروز بعد مادره بچه رو توی بهزیستی مرکز پیدا میکنه و همه ی نشونیهایی که میده درست بوده.........ولی بهزیستی میگه باید برین دادگاه.........

ظاهرا اینجور مواقع دادگاه حداقل 6 ماه زندان برای ولی بچه در نظر میگیره که تنبیه بشن برای همین خیلی ها از ترسشون دیگه پیگیری نمیکنن........

خلاصه مدیر شیرخوارگاه که از ما خوشش اومده بود خواست بهمون لطف کنه و دستور داد بچه ها رو بیارن ما ببینیم ......... آقا منو میگی تا اون 2 تا طفل معصوم رو از در آوردن تو پس کشیدم........ داشتم از ناراحتی می مردم: اصلا نتونستم بغلشون کنم: خواهرم فهمید و رفت جلو و گرفتشون و ............

همه توی اتاق مدیره فهمیدن من چه بلایی سرم اومد: از در که رفتیم بیرون یه نفس گریه میکردم........

فرداش برگشتیم شهر خودمون و خواهرم گفت تو فعلا نیا ... من میرم می بینم اگه خوب بود میگم تو هم بیای.........

هفته ی بعد که دوباره زنگ زدیم مدیر شیرخوارگاه گفت یه دخمل آوردن که همه چیزش خوبه........ ظاهرش به ما شبیهه و سالم هم هست...........فقط خیلی ریزه میزه س ..... خب منم که توی این مدت برای خودم یلی شده بودم!!!!!!!!!!!!!

منم گفتم خب این طفلکا توی دوران بارداری بهشون غذای درست حسابی نرسیده و عجیب نیست....... بهر حال خانم مدیر گفت هر وقت خواستین بیاین ببینین ولی من دنبال یک مورد بهتر برای شما بودم......... 10 روزه س........ 4 روزه بوده که تحویل پاسگاه فلان شهرستان شده و تا رسوندنش اینجا 4-5 روز طول کشیده..........ولی خوبیش به اینه که به هیچ وجه مدعی نداره....... بمیرم الهی تصور کنید توی یک پاسگاه چه جوری از یه نوزاد 4-5 روزه مراقبت میشه........ باید منتظر باشن تا یه خانوم که مسوول این کاره با یه سرباز بشینن توی ماشین و برسوننش به بهزیستی مرکز.......بمیرم

 

****************************

خدایا ما رو ببخش که اینجوری راجع به یک انسان حرف میزنیم.......مگه کالاست؟ مگه خوب و بد داره؟ مگه اگه خودم حامله بودم میتونستم تعیین کنم که بچه م جنسیتش چی باشه یا چه شکلی بشه یا حتی بیماری نداشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش توانش رو داشتیم و یه بچه مریض رو نجات میدادیم : کاش توانش رو داشتیم...........

****************************

خواهرم دیده بودش و کلی دوستش داشت........البته خواهر من کلا بچه دوست داره دلقک

زدیم به جاده....... رفتیم و فرداش مدیر بهزیستی که گمونم نمیخواست دوباره مار رو توی شرایط بدی قرار بده رفته بود بیرون و سپرده بود که اگه رفتیم نینی رو که توی بهزیستی "تارا" صداش میکردن بهمون نشون بدن..............

خدایا: آیا این یه مجسمه ست؟ چقدر خوشکله............. قد یه کف دست: یک کیلو و 800 گرم........... به سفیدی پنبه : اصلا ابرو نداشت: مژه هاش از بوری معلوم نبودن.......... رگهاش از زیر پوستش دیده میشدن.......... خدایا کارت درسته......

یا واقعا انقدر خوشکل بود یا به چشم من انقدر زیبا میومد؟؟!! نمیدونم

عاشقش شدیم: همون نگاه اولقلب

طفلی خیلی خیلی نحیف بود: پوستش روی بدنش آویزون بود: معلوم بود که حسابی توی همون چند روز وزن کم کرده: توی لباسای کهنه ای که لباس مشترک بچه های شیرخوارگاه بود گم شده بود........... و چون از سر پستونک مشترک شیر خورده بود دهنش پر از آفت بود.........

دلم میخواست دیگه بهشون پس ندم.......

رفتیم بهزیستی........مدیر شیرخوارگاه هم اونجا بود: با ناامیدی نگاهم کرد: منم فورا با خنده گفتم "چه قدر خوشــــــــــــــــگله"......... و اینجوری بله رو دادم........

اونم سریع دستور داد نامه دادگاه رو بزنن که بریم دنبال کارای اداری............

عصر هم با یه وثیقه تارا رو گرفتیم بردیم چندتا دکتر نشون دادیم...........گفتن مشکل نداره و همه چیزش خوبه

فقط چون از موقع آزمایش غربالگری (که الان میگن قبل از 5 روزگی) گذشته بود اونو انجام ندادیم: من گفتم مگه ما که بچه بودیم غربالگری شدیم؟ آزمایش تیروییدش که خوب بود ... شنوایی ش هم که خوب بود........گفتم دور از جونش این بچه اگه زبونم لال هر مشکلی هم داشته باشه دیگه مال خودمونه و برامون مهم نیست..........

همه ی کارای قانونی رو خیلی سریع انجام دادیم.......... خدا خیرشون بده توی هر اداره ای میرفتیم تا میفهمیدن از بهزیستی رفتیم سریع همکاری میکردن...........دست همه شون درد نکنه

بالاخره تارا رو توی 14 روزگی تحویل گرفتیم.........

شب خونه ی خواهرم : با خواهرم بردیمش دستشویی بشورمش یه هو توی هوا با چشمای بسته ش پرید که سینه مو از روی لباس بگیره: اشک توی چشتمون جمع شد...............

شب عین یه عروسک خوابیده بود........فرشته

 و صبح حالتی شبیه تشنج بهش دست داد که میلرزید ........ بردیمش دکتر تشخیص عفونت شدید ادراری داد....... کاش زودتر گرفته بودیمش که بهش میرسیدیم و اینجوری نمیشد........

چشمتون روز بد نبینه یک هفته بستری شد: هر روز آزمایش ادرار........ تا اینکه بالاخره توی اون شهر غریب مرخص شدیم

خدا رو شکر همه چیزش خوب بود و از سرمهایی هم که زد یک کم وزن گرفت........

توی بیمارستان همه بهم میگفتن مگه توی حاملگی غذا گیرت نیومده که انقدر بچه ت ضعیفه؟؟ یه پرستارم که کلی دعوام کرد که اینجا شیرخشک ممنوعه و باید خودت شیر بدی تنبل خانوم ............سبز

ما هم که دلمونو به دریا زده بودیم همه چیز رو نشنیده میگرفتیم و خدا رو شکر میکردیم........

بالاخره دقیقا 20 روزش بود که آوردیمش خونه........تا گذاشتمش زمین با همون چشمای بسته درشتش یک خنده ای کرد که نیشش تا بنا گوش باز شد........انگار فهمید بالاخره به محل امن و آرامشش رسیده: بعد از اون همه اتفاقاتی که فقط توی 20 روز تجربه کرده بود

و من بدون تجربه ی همه ی سختیهایی که 9 ماه بارداری داره و بدون هیچ ریسکی صاحب یک هدیه ابدی شدم: کاری که میگن 2 سال طول میکشه در عرض چند ماه خودش جور شدهورا

خدایا میدونم که از روز ازل این نینی قسمت ما بوده، بهزیستی یک وسیله بودبغل

خدایا میلیونها بار شکرت..........خدایا طعم این لذت رو به همه ی مادران منتظر بچشون: از هر راهی که خودت صلاح میدونی...........بغل

خدایا............ما صلاح خودمونو نمیدونیم: خودت به فریادمون برس...........بهم کمک کن تا بتونم این امانتی رو خوب و درخور مقام انسانیش حفظ کنم

و خدایا........پدر و مادر ژنتیکیش چه شرایطی داشتن که از جگرگوشه شون گذشتن؟ اگه نمیخواستنش که از بین بردنش کار نداره این روزا........... حتما شرایط بدی داشتن که تن به این کار دادن: اگه زنده هستن لطف خودت رو شامل حالشون کن و اگه از دنیا رفتن غریق رحمتشون بفرما..........آمیـــــــــــــــــنفرشته

 

/ 51 نظر / 205 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

دلم باخوندن این وبلاگ خیلی لرزید ، من 4 ساله ازدواج کردم و هنوز بچه دار نشدم ، توی شهر خودم نیستمو ، توی غربت مدام باید جواب سوال اطرافیانوبدم که چرا هنوز بچه نداریم .. خیلی وقته به فکر آوردن بچه افتادم ، اما شوهرم از عکس العمل اطرافیان میترسه . برام دعا کنید ، یا خدا بهم بچه بده ، یا شوهرم راضی بشه یه فرشته رو به خونمون بیاریم... تنهایی سخته

سعیده

امیدوارم فرشته هاتون تا ابد با آرامش در کنارتون زندگی کنن

بهارک

سلام عزیزم.ممنون که باجملاتت مرهمی بودی برای دلم.من هم همین مشکل رو دارم...یه سوال دارم:یک سوم اموال رو باید به اسم هدیه ات بزنی،درسته؟این کار چه زمانی باید انجام بشه؟اول که ثبت نام کردی یا وقتی بچه روتحویل گرفتی؟

لعیا

سلام خانوما.من هر سوالی که تو این وب میپرسم بی جواب میمونه؟ من 31 سالمه و 6 سال ازدواج کردم همه اقدامات دارویی رو تو این سالا انجام دادم به غیر از آی وی اف و میکرو رو .دیگه نمی خوام اینا رو امتحان کنم آیا من بدون انجام این کارا میتونم واسه فرزندخونده اقدام کنم یا حتما برم این کارارو انجان بدم و نتیجه نگیرم بعد برم واسه فرزند خونده؟ خسته شدم نمی خوام هزینه بیخود بکنم و مهمتر از همه اعصاب شکستو ندارم

مينووووو

چطوري تنظيم كنيم كه كي بهزيستي بهمون بچه ميده كه بگيم بارداريم يهو نه ماه تموم ميشه و هنوز ني ني نيومده

دل شکسته

امیدوارم خدا هرچی میخوای به شما و همسرتو کوچولوی نازت بده. و امیدوارم من گناهکار رو ببخشه و هدیه اش رو بهم برگردونه

مامانی

سلام مرخصی زایمان رو چکار کردی ؟ تو رو خدا جواب بده

ماتي

من خواهرم فرزند خوانده آورد من خودم پنج ساله ازدواج كردم هنوز اقدام به بارداري نكردم ولي بچه دار كه شدم ميخوام يه دونه هم از شيرخوارگاه بيارم چون شرايط ماليشو دارم . خوب من نيارم كي بياره .... واسمم مهم نيست خانواده شوهرم راضي باشن يانه اصلان مهم نيست چون رضايت پروردگارم مهمتره در ضمن در دين ما بسيار تاكيد شده به حمايت يتيم اين بچه ها واقعان يتيمن خيلي خوبه كه انسان هايي مثل شما هستن كه دنيا رو زيبا تر ميكنن واسم دعا كنيد هيچ چيز جلوي تصميم رو نگيره در ضمن از حرفهاي احمقانه بقيه ناراحت نشيد چه چيز بالاتر از رضايت پروردگار هست خدا بهتون لبخند ميزنه خوشا به حالتون خيلي دوست داشتم جاي تك تكتون بودم شما بنده هاي خوب خدايين عاشق همتونم با روح بزرگتون

پریسا

عزیز دلللللللللللم.. چقدر برات خوشحال شدم الهی شکر براش بهترین آرزو ها رو دارم

صبا

خدا همه اونایی که فرزندخوانده دارن رو حفظ کنه.خوش بحالت که خدا انقدر دوست داشت که یه بچه رو به این راحتی بهت هدیه داد. کاش مراحل فرزندخواندگی منم به سهولت پیش بره و عذابم ندن و ناامید و خسته نشم