قسمت اول : دنیا که به آخر نرسیده

همه چی عالی پیش میرفت. بعد از 7 سال زندگی مشترک  و ازدواج در سن پایین، تصمیم گرفتیم برای بارداری اقدام کنیم. اما طبق روال همیشه ، توافق کردیم که قبل از شروع ، آزمایشات لازم رو انجام بدیم که  خدای نکرده مشکلی برای بچمون پیش نیاد چون ازدواجمون فامیلی بود. 

اگرچه قبل از ازدواج ، مشاوره ژنتیک داده بودیم اما این بار به کلینیک ژنتیک دکتر فرهودی مراجعه کردیم تا آزمایشات کاملتر قبل از بارداری رو بدیم.

در  طی این مدت هم که منتظر جواب بودیم ، من به دکتر زنان رفتم و تمام تستها را دادم. خدا رو شکر مشکلی نبود.

در این مدت 7 سال ، مادرم منو مجبور میکرد که تحت نظر دکتر زنان باشم. هر چی میگفتم ما که فعلا بچه نمی خوایم ، بازم اصرار داشت که باید تحت نظر باشی. معتقد بود که الان بچه نمی خوان ، فردا که میخوان ، نکنه مشکلی  داشته باشی و اون موقع برای درمان دیر شده باشه. 

یک شب که شوهرم ماموریت بود ، ساعت 9 شب از کلینیک تماس گرفتن و گفتن شوهرتون باید بیاد برای تست مجدد.

فوری با شوهرم تماس گرفتم و او هم خودش رو سریعا به تهران رساند و فردا مجددا تست انجام شد.

در این مدت دلم هزار راه رفت که نکنه خدای نکرده مشکلی برای سلامتی شوهرم وجود داشته باشه. هفته بعد برای دریافت نتیجه رفتیم .

از شوهرم خواستند که تنهایی به اتاق دکتر بره. دکترهای دیگه هم داخل اتاق رفتند.  تقریبا نیم ساعت جلسشون طول کشید.

دیگه داشتم از دلشوره دیوونه میشدم ، هزار تا فکر مسخره از ذهنم خطور کرده بود.

شوهرم از اتاق بیرون اومد و هیچی نگفت. سوار ماشین که شدیم ، گفت من نمی تونم بچه دار بشم. اینو که گفت انگار خیالم راحت شد ، گفتم فدای سرت ، فکر کردم سرطان داری .این چطور برخوردی بود که داشتن ، خوب اینو تلفنی میگفتن. 

یک توضیحات کوتاه هم برام داد که من زیاد بهش توجه نکردم . خوشحال بودم که سلامت  هستش و مشکلی نداره.

یادم نمی یاد که اون موقع گفت که دکتر گفته تنها راه حل فرزندخواندگی هست یا نه ، ولی خودش میگه گفته.

به هر حال من اون موقع ، فقط به این فکر میکردم که باید مراکز ناباروری رو پیدا کنم و مطمئن بودم که این مشکل حل شدنی هست.

از فردا با مراکز مختلف تماس گرفتم و پیگیر شدم . وای که همشون برای 6 ماه تا یک سال آینده رو وقت میدادن. تازه فهمیدم چقدر متقاضی برای درمان وجود داره.

در این مدت انتظار هم رفتم دکتر زنانم تا اطلاعات بیشتری کسب کنم. چون هر چی در اینترنت سرچ میکردم ، ازاطلاعات زیادی در مورد مشکل شوهرم پیدا نمی کردم.

وقتی نتیجه رو به دکتر نشون دادم، با توجه به سوالاتی که از من کرد  تازه به مشکل پی بردم . تعداد اسپرم زیر هزار عدد و به معنی صفر بود.

و چون این مورد اختلال ژنتیکی تقریبا ناشناخته است به این دلیل  در اینترنت چیزی پیدا نکردم. 

بعد از دکتر ، یک ساعت تو ماشین نشستم و زار زار گریه کردم. نه تنها به خاطر بچه ،بلکه  بدلیل مسائل دیگه که وجود داشت و برای همیشه مسکوت موند. 

بعد از اون برای چند روز نمی تونستم با شوهرم حرف بزنم. تصمیم گرفتیم آخر هفته بریم هتل گچسر و در مورد ادامه زندگی تصمیم بگیریم چون فضای خونه خیلی سنگین بود. دیگه قابل تحمل نبود.

سفر کوتاه خیلی خیلی خوبی بود ، طبق همیشه خیلی سربسته باهم صحبت کردیم و شوهرم گفت که به من حق میده و من هر وقت بخوام میتونم جدا بشم. اما من هر چی فکر کردم دیدم تضمینی وجود نداره که نفر بعدی که باهاش ازدواج کنم ، مثل شوهرم ادم خوبی باشه. شوهرم واقعاً بی نظیر بود.

پس منطقی نبود که حال رو به خاطر آینده نامشخص از دست بدم و باید فکر درمان میکردم. 

به خانواده هامون هیچی نگفته بودیم و وقتی در مورد بچه از ما میپرسیدند ، میگفتم هنوز زوده. 

به ابن سینا مراجعه کردیم و پروسه درمان رو بسیار پر انرژی و امیدوار به لطف خدا طی میکردیم. چون معتقد بودم به هر حال یک راه حلی وجود داره.  

دنیا که به آخر نرسیده بود.

/ 6 نظر / 69 بازدید
نازنین

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان منو توست اینهمه قصه ی فردوس و قضای بهشت گفتوگویی و خیالی ز جهان منو توست نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هر کجا نامه ی عشق است نشان منو توست [گل]

مهرناز

ویونا عالی بود با خوندنش بازم گریم گرفت و خدارو بخاطر کیان شکر کردم

داوودی

سلام من نفهمیدم چرا دوباره مطلب رو نوشتی؟ آخه هول هولکی دارم می خونم عزیزم.

لاله

کاش می گفتی مشکل چی بود ؟ عدم اسپرم ؟

لاله

از اینکه جواب سوالمو دادی ممنون . مشکل منم عینی عین توست با این تفاوت که ..... وقتی مجرد بودم همیشه عاشق بچه بودم . نه هر بچه ای . اما بچه ها را خیلی دوست داشتم برای بچم اسم انتخاب کرده بودم برای دوران بارداری و شیردهی و همه اش برنامه داشتم . برای تربیتش کلی نقشه داشتم . کلی باید و نباید . کلی فکر و طرح . ضمنا همیشه تصمیم داشتم قبل از عقد یه چکاپ کامل با همسرم انجام بدهم . وقتی همسر آینده ام در مسیر زندگی ام قرار گرفت و طبق نقشه همیشگی ام رفتیم چکاپ کامل کنیم متوجه شدیم که او مشکل همسر ترا داره . من به خانواده ام چیزی نگفتم اما او بخاطر بیوبسی ای که انجام داده بود و فشار روانی که داشت (متاسفانه یا خوشبختانه!!)به خانواده اش گفت ! بعضی از دکترها همون موقع به من گفتند که تا عقد نکردین رابطه را قطع کن لذت مادر شدن چیزی دیگری است ... اما من بعد از یکماه کلنجار فکری که با خودم داشتم (جنگ سختی بود میان دو عشق، عشق نسبت به فرزندی که هنوز نداشتم و عشق نسبت به مردی که کنارم بود) تصمیم گرفتم به خدا توکل کنم و ادامه بدم . همون موقع دکترها گفتند که تنها راه شما ، اهداست !

لاله

ادامه : حالا 4سال از ازدواجمون می گذره و دوران سختی را با هم گذراندیم . دورانی پر از تنش و ... . کمتر از یکساله که به آرامش نسبی دست پیدا کردیم و مصمم شدیم که می خواهیم به زندگیمون ادامه بدیم و رفتیم دنبال اهدا... دوماه پیش شروع درمان بود و دیروز دریافت جواب منفی ! و من لحظه شماری می کنم برای دوماه دیگه تا دوباره دوره جدید میکرو را شروع کنم و امیدم به خدای بزرگ و مهربون و به 9جنینی که فریز شده اند و به دعای دوستان . برایم دعاکن . فکر می کنم توان و شجاعت و شهامت فرزندخواندگی را درحال حاضر ندارم . فرزندخواندگی برام آخرین راهه اما با اطرافیان چه کنم ؟ با تابوهای فرهنگی و اجتماعی اش .. با مشکلات چند برابرش ... برایم دعاکن تا مجبور نشم بعد از تحمل اینهمه سختی و زجر و بی مهری و تنهایی ناچار به استفاده از این راه شوم و با همین اهدا جواب بگیرم رب هب لی من لدنک ذریه طیبه انک سمیع الدعاء