دلنوشته های مامان فرزان(قسمت سوم)

قسمت سوم :

۱۴/۵/۹۱ قشنگترین شب برای من و فرزان  و باباش بود

مهمونی بزرگی با فامیل تو یک سالن کوچک شهرمون گرفتیم جشنی کوچیک برای عزیزی بزرگ

خیلی خیلی به همه خوش گذشت افطار را در کنار خاله ها و عمه ها و عمو و دائی ها و دوستان فرزان بودیم بعد از افطار هم یه مولودی کوچیک برگذار کردیم و به همه دوستان و مهمونا شربت و شیرینی دادیم

بابائی و من خیلی خیلی خوشحال بودیم از صبحش خیلی خیلی کار بود که باید انجام میدادیم و خداروشکر با همکاری فرزان مهربونم همه چی به خوبی انجام شد

فرزان اون شب نقل مجلس بود هرکی میرسید یه نیم ساعتی بغلش میکرد بمیرم بچه ام خیلی خسته شده بود ولی هیچی نمیگفت تا لحظه آخر که دیگه خیلی کلافه و گشنه شده بود که تو بغلم خواب رفت

 دست همه دوستان و فامیل درد نکنه خیلی خیلی با حضورشون باعث شادی ما شدن

به فامیل و دوستان حقیقت را گفتیم و همه خیلی خیلی خوب برخورد کردن

به همکاران هم به غیر از مدیر و رئیس کارگزینی ( برای مرخصی ) به کسی دیگه لزومی ندیدم که از زبان من بفهمن ...

الان فرزانم 13ماهشه و همه زندگی منو بابائی و فامیل هستش...

اینقدر شیطون و بلا شده  که روزی  صد دفعه بغلش میکنم و فشارش میدم
وقتی کنارت خوابیده و دست انداخته یقه لباست را گرفته و پاهاش را هی به شکمت میزنه و قورت قورت شیر میخوره و تو هی دست تو موهاش میکشی و پیشونیش و بوس میکنی
همه چی یادت میره...

وقتی دنبال سرت با اون سیم شارژش موبایل حرکت میکنه و این اتاق اون اتاق دنبالت میاد و هی میگه ماما ماما و تو هم به عمد نگاش نمیکنی که هی صدات کنه قند تو دلت آب میشه.....

وقتی  دراز کشیدی تا یه خورده کمرت صاف بشه میاد خودشو با اون ماشین بزرگش می اندازه رو صورتت و هی تف تفیت میکنه ...

وقتی انگشت دستت میگره و میبرتت طرف کمد اسباب بازی هاش تا یکی اسباب بازی انتخاب کنه...

وقتی نشسته تو چشمات نگاه میکنه و انگشت دستش را انداخته تو پاچه شلوارش و هی با شلوارش بازی میکنه تا تو قاشق قاشق غذاش بدی ...

به خدا همه چی یادت میره ... از گذشتش ... از اینکه کجا بوده و چطور اومده  اینقدر تو افکار شیرین مادری غرق هستی که به هیچی دیگه فکر نمیکنی

خدایا شکر

خدایا شکرت که شادی و خنده به خونمون راه دادی...

 

/ 17 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فهیمه

ساغر جون ممنون از اینکه من را دلگرم میکنی. انشاالله. [قلب]

احلام

عزیزم ایشالله خدا پسر گلت رو برات حفظ کن ایشالله دامادیشو ببینی

سارا

عزیزم !! چقدر برات خوشحالم ... من همین روزا دیوونه میشم نمیدونم چه مرگمه انتظارمون به 1/5 سال رسیده هرچی بیشتر میگذره من یه جورایی دودل میشم .... نمیدونم چه جوری توصیفش کنم انگار یه چیزی تو وجودم بیدارشده و هی موذیانه بهم موعظه میکنه که نکن !!! راحتی این روزاتو فدای بچه یکی دیگه نکن .چرا اینجوری شدم ؟؟؟ فکر کنم از شکم سیریه !!! دغدغه دارم مضطربم . خونه مون سند ملکی نداره همش میگم نکنه دقیقه نود درست نشه . خدایا دارم دیوونه میشم باز یکی حامله شده وای باز یکی روی قلبم پنجه میکشه به همین پراکندگی فکر میکنم دقیقا نمیدونم خوشحالم منتظرم ناامیدم شاکیم برام دعا کنید !!!

نیلوفر

سلام دوست من برای شما و فرزان بابایش ارزوی خوشبختی دارم من در انتظار بارداری هستم تا به حال هیچ گونه ازمایشی برای سلامتی و اینکه ایا واقعا ما بچه دار میشویم یا نه ندادیم ولی من حتی لحظه ای هم نمیتونم به این موضوع فکر کنم برای همه ای افراد منتظر ارزوی خوشبختی دارم عزیزم بسیار زیبا نوشته بودید و من تمام لحظات داشتم گریه میکردم و اشک های شما رو درک میکردم ارزوی خوشبختی دارم برای همه برای منم دعا کنید که ازمایشات خدا سربلند بیرون بیام

elii

سلام تروخدا من فوری باید با یکی از مامانا حرف بزنم احتیاج به همفکری دارم .همین الان برای من از طریق یکی از دوستام یه مورد پیدا شده اما خیلی غیر منتظره است .خود مادره نمیخواد بچشو زود به دنیا امده اما ظاهرا سالمه. .مشکلات دیگه داره نمطخوادش کم سن است مادره . تروخدا اگر انلاینین بگید .

سلام.من تازه باهاتون آشنا شدم.بعد خوندن نوشته هاتون اینقدر اشک ریختم که چشام تار می بینه.آرزو میکنم هیچ زنی مادر بودن واسش فقط یه آرزو نشه.واسه من هم دعا کنید دو ساله دنبال درمان و آی وی اف ام اما دیگه کم کم داریم تصمیم میگیریم یه کوچولو را به فرزندی قبول کنیم

مادر

من‌با‌اینکه‌تازه‌باهاتون‌اشنا‌شدم‌خیلی‌حس‌خوبی‌با‌شما‌دارم‌عزیزم‌پس‌وقتی‌که‌مثل‌من‌پسرت‌مرد‌شده‌وباهات‌راه‌میره‌‌هدفون‌‌شو‌توگوشش‌میزاره‌ویکسره‌دستش‌به‌موهاشه‌چی‌‌کار‌میکنی‌‌‌‌‌عزیزم‌روزهای‌پر‌از‌عشق‌به‌فرزندت‌رو‌برات‌ارزومندم

ترانه

سلام به مامان مهربون,میخواستم بپرسم که.وچجوری مرخصی گرفتین?! من فرهنگی هستم وتدریس میکنم,همون مرخصی زایمانه? 6 ماه? یا اگه نه میشه لطفا برام بگین چجوری بایداقدام کنم? ممنون میشم

ترانه

سلام خیلییی ممنونم از توضیحاتتون آخه همون اولش آدم بیشترنیاز داره باکوچولوش رابطه ی نزدیک داشته باشه!!! چراهیشکی اینودرک نمیکنه واسمون آخه؟! :( اما اگه ی جوری بشه که مثلا سه ماه تعطیلی بچه رو تحویل بگیریم عالی میشه لااقل سه ماه باهمیم:) راستی میشه اینجوری تنظیم کرد به نظرتون که مثلا خرداد ماه سال آینده بچه رو بدن؟

ترانه

هنوز در مرحله ی ثبت نامیم چون وضعیت خونمون هنوز مشخص نبود ومستاجریم ودنبال خونه خریدن همش ثبت ناممونو میندازیم عقب فعلا نامه ی دکتر اورولوژ و درخواست فرزندپذیری رو باید ببرم ما قم زندگی میکنیم و تازه به این شهر نقل مکان کردیم میخواستم بدونم چطوری استشهاد محلی جمع میکنن؟ آخه هیشکی مارونمیشناسه البته هردو کارمند دولتیم