یادداشت های مامان آرمان

من مامان آرمانم

مردادماه دقیقاً نه سال از تاریخ ازدواج ما می‏گذره

بعد از هفت سال درمان و رفت و آمد به مراکز مختلف ناباروری واستفاده از داروهای مختلف گیاهی، شیمیایی، انرژی درمانی بالاخره من و همسرم اواخر سال 87 تصمیم گرفتیم با گرمای وجود یه بچه دوست داشتنی، گرمی خونمونو چند برابر کنیم.

و این تصمیم رو اوایل فروردین 88  اجراش کردیم.

گرفتن این تصمیم برای من خیلی سخت بود.

خیلی سخت بود که از لذت مادر شدن، لذت دوران بارداری، لذت شیر دادن به یه بچه کوچولو که با تمام قدرت و  وجودش بهت می‏چسبه و شیر می‏خوره دل بکنم.

خیلی سخت بود که حتی، حتی از بی‏خوابی‏های دوران بارداری، از نافرم شدن اندام، بالا رفتن وزن که حتی خیلی از خانومها از اون متنفرن، از لذت درد زایمان بگذرم.

اینها شاید برای خانومهایی که به راحتی بچه‏دار شدن سخت باشه. شاید بگن این زن دیوانه است. ولی من حتی وقتی خانومی رو می‏دیدم که به خاطر اضافه وزنش، شکم بزرگش نمی‏تونه راه بره و بخوابه، به خاطر ویار روزهای اول بارداری لپاش فرو رفته یا زیر چشمهاش گود افتاده. وقتی داره از درد زایمان فریاد میزنه و یا زهرا میگه، بهش غبطه می‏خوردم.

فقط خدا می‏دونه چند بار تو خیابون وقتی زنهای حامله رو دیدم ناخودآگاه وایستادم و برگشتم پشت سرم و راه رفتنشو نگاه کردم. چند بار وقتی تو مهمونیا زنهای بارداری که لباسهای گشاد پوشیدن و نمی‏تونستن بشینن، دیدم و حسرت خوردم.

سخت بود

ولی گذشتم.

از همه این لذت‏ها گذشتم.

و شروع کردیم تکمیل پرونده و آزمایشات مختلف و بالاخره بعد از دو ماه دوندگی برای گرفتن حکم دادگاه و تائید صلاحیت وقتی مددکار بهزیستی بهم گفت میخوان یه پسر کوچولو رو بهم هدیه بدن سر از پا نمی‏شناختم. تو 23 خرداد ماه 88 بعد از اینکه حکممون آماده شد مددکارمون بهم اجازه داد برم پسرم رو ببینم.

با شیرخوارگاه تماس گرفت مشخصات منو داد و ازشون خواست آرمان رو نشونم بدن.

رفتم تو اتاق انتظار. آرمان رو آوردن. رفتم جلوتر آرمانمو بغل کردم. گریه امانم نمیداد و لرزش دست و پا و بدنم مربی آرمان رو نگران کرد. دلش برام سوخت.

بهم گفت بشین رو صندلی تا آرمان رو بزارم بغلت.

اونهم فقط تو صورت من نگاه می کرد و می‏خندید.

بچه ناز و دوست داشتنی و خوش اخلاقی بود

تازه چهل روزش تموم شده بود. چند روز دیگه واکسن داشت پسرم.

برای یک لحظه احساس کردم تمام صبری روکه خدا در طول این هفت سال بهم داده بود یه باره تموم شد.

خالی شدم

نمی‏تونستم برگردم. نمی‏تونستم نگرانش نباشم. انگار همون جا با یه طناب نامرعی منو آرمان رو به هم وصل کردن. جدا شدن امکان نداشت.

دو هفته باید صبر می کردم تا آرمانم بیاد خونه. دو هفته سخت و کشدار.

روز سی ام خرداد می‏دونستم آرمانم واکسن داره. شبو تا صبح تو خواب تو بغلم گرفته بودم و مواظبش بودم تبش بالا نره. نگرانش بودم. الان بچه‏م دارم تو تب می سوزه. یعنی مربیهاش مواظبش هستن. بغلش می‏کنن.

بعد از دو هفته، دوم تیرماه بهمون گفتن ساکشو ببندین و بیاین دنبالش. فقط خدا می‏دونه تو اون لحظه چه احساسی داشتیم. دوتایی رفتیم تو دفتر شیرخوارگاه و ساکو تحویل دادیم و نشستیم. وقتی آرمان رو با اون لباسهایی که من براش خریده بودم آوردن انگار دنیا رو بهم دادن. حموم کرده بودن و ناخونهاشو گرفته بودن و هنوز از تب واکسنش بدنش گرم بود.

مربیش دوباره بغلش کرد و بهم گفت خیلی بچه خوشروئیه. دلم براش تنگ میشه. مواظبش باش.

و یه دختر هشت نه ساله‏ای بود که ازم خواست اجازه بدم آرمان رو ببوسه و ازش خداحافظی کنه.

الان فرشته کوچولوی من 27 ماهه است.

فقط خدا می‏دونه چقدر دوستش دارم.

وقتی با اون صدای شیرین و دوست داشتنیش صدام می کنه احساس می‏کنم همه عالم وایستادن و دارن ما رو نگاه میکنن و بهمون غبطه می‏خورن.

الان فقط دو چیز از خدا میخوام. سلامتی و موفقیت پسرم

از خدا می‏خوام چند سال دیگه وقتی نگاش می‏کنم وقتی که می بینم پسرم برای خودش مردی شده و وقتی کنارش می‏ایستم قدم به سرشونه‏هاش نمیرسه وقتی می‏بینم. برای خودش کسی شده

با تمام وجود بهش افتخار کنم.

ازش ممنونم

از آرمان عزیزم ممنونم که احساس زیبای مادر شدن رو به من هدیه داد. به خاطر وجود گرم اون بود که شب بیداری‏های مادرانه رو چشیدم. نگرانیهای یه مادر برای بچه شو درک کردم.

از خدایای خوبم که منو لایق معجزه دونست ممنونم

خدای عزیز به خاطر نعمتی که من لایقش نبودم و تو به خاطر کرمت به من عطا کردی واقعا ازت ممنونم.

کمکم کن تا اون طوری که تو دوست داری تربیتش کنم.

تو راه سخت و شیرینی که در پیش رو دارم تنهام نزار.

اجازه بده همیشه همیشه همیشه وجود گرمت رو کنارم احساس کنم.

خدایا شکرت.

 

/ 52 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لاله

« بدلیل مشکلات ژنتیکی در دوران جنینی اش یکی از دستهای ژن Y تشکیل نشده است (که البته هنوز علتش ناشناخته است که چی باعث شده که این اتفاق افتاده ) و سلولهای اسپرم ساز در ایشان وجود ندارند(البته یادم نیست گفت وجود ندارند یا گفت توانایی تولید اسپرم ندارند) . به هیچ وجه تولید اسپرم (حتی یه دونه) در آقا امکانپذیر نیست . به هیچ وجه ! مراحل رشد اسپرم نامهای مختلفی داره ، اسپرماتوزوئید یکی از مراحل رشد اسپرم است یعنی اسپرم نابالغ است . این آقا حتی تونایی تولید اسپرم نابالغ و درمراحل رشد اولیه را هم ندارند تا ما بتونیم تیو ازمایشگاه روی همون اسپرم نابالغ کار کنیم و اگر بگیم در هر 1000 مرد در دنیا 100 مرد مشکل ناباروری دارند از این تعداد مرد نابارور، 10 تاشون این مشکل را دارند و این مشکل از نادرترین مشکلات ناباروری مردان است !! و تنها راه برای بچه دار شدنتان استفاده از اهداست ! » آن موقع بود که فهمیدم پس اسپرم صفر هم وجود دارد !![ناراحت]

لاله

ممنونتم مامان آرمان از پاسخهات .... اما یه خواهش از همه تون دارم ، همه تون از احساسات خوشایند داشتن ف خ گفتید و ... درحالیکه حتما نگرانیهایی هم دارید ... بهتر نیست از این نگرانیها هم بگید؟ .... از مشکلات و محاسن تظاهر به باردری بگید ؟... اینطوری کسانیکه میخوان ف خ بگیرن با چشم بازتر و واقع بینانه تری این کار را می کنند ... خواهش می کنم اگر براتون امکان داره از این مسائل هم برامون بگید

لاله

مامان آرمان عزیز واقعا از خوندن حرفهات خیلی خوشحال شدم و به فکر فرو رفتم کاش می تونستی آنچه که در دلت است به زبون بیاری درهرصورت ممنون . چند تا سوال دیگر هم داشتم از همه دوستان: 1)میدونم که6ماه بعد از تحویل ف خ میشه با داشتن مجوز دادگاه شناسنامه گرفت حالا میشه بگید که ثبت احوال برای صدور شناسنامه چه مدارکی ازتون خواست ؟ 2)چه تاریخی را در شناسنامه درج کرید ؟ تاریخ تولد دست شما بود یعنی هرتاریخی دوست داشتید می تونستید بگید یا دادگاه یا بهزیستی براتون تعیین کرده بود ؟ پیشاپیش ممنونم از پاسخگوییتون

نرگس

سلام نميدونم چي بگم و از كجا شروع كنم. مامان ارمان من نرگس 20 ساله هستم والان دانشجو هستم و يه روز مامان محمد يكي از هم دانشگاهيام تماس گرفت و از علاقه او بهم گفت منم اونو ميشناختم و ميدونستم كه خيلي از دختراي دانشگاه بهش علاقه دارن و همه يه جورايي ميخوان نظرشو جلب كنند اما اونطور كه خودش ميگفت و ميگه من به ملاك هايي كه داره نزديكترم و خلاصه اومدن خواستگاري و باهم حرف زديم و ديدم چقدر باهم تفاهم داريم و محمد روح خيلي خيلي بزرگي داره بابام هم ازش خوشش اومده بود البته اين تا قبل از تحقيقات بود چون ما اصلا او و خونوادشو نميشناختيم تا اينكه بابام رفت تحقيقات و فهميد محمد بچه پرورشگاهيه و همون روز جواب رد داد من يك ماه تو بهت بودم كه چي شده و بعد يك ماه كلي فكر كردم و ديدم نميتونم بخاطر اين قضيه فراموشش كنم و واقعا بهش علاقه دارم اما جرات ندارم به بابام بگم ميخوامش و تا امروز يك سال از خواستگاريش گذشته و اون هنوز دنبال دليل جواب رد و ميگه من همه معيارها و ملاك ها رو دارم واسه چي ميگيد نه يعني خودش هم بااينكه 22 سالشه از موضوع بي اطلاعه ودوباره خواستگاري مجدد انجام داده و بابام باهاش برخورد كرده ولي اون هنوز نميدون

نرگس

دوست عزيزم در پاسخ سوالتان كه ايا برايم اين موضوع اهميت دارد يا خير بايد بگويم بله چون اگر برايم مهم نبود وقتم را صرف مطالعه و تحقيق در اين زمينه نمي كردم و مي خواهم با چشماني باز براي يك عمر زندگيم تصميم بگيرم و انتخابم از روي احساسات نباشد كه خوب جوابم مثبت است،اما پدرم مخالف است چون معتقد است جلوي خويشاوندان ابرويش مي رود و به من اجازه صحبت درموردش را نميدهد دوست ندارم به همين راحتي او را از دست بدهم چون واقعا به شخصيت وبزرگ منشي اش علاقه مندم يه جورايي از اينكه اين يادداشت ها را گذاشتم عذاب وجدان دارم فكركنم با نوشته هام مادر ارمان و امثال ايشان را ناراحت كردم حلالم كنيد چون نميدونستم از چه كسي كمك بگيرم بهترين مشاورم را شما ديدم واين يك جورايي خودخواهي من بود ببخشيد هرچند ديگه دير شده و ازهمون اول مي بايست به اين موضوع فكر كنم.

لاله

خوب من اول از همه متاسفم که خیلیها می دونند که این آقا ف خ است اما خودش نمی دونه . کاش یا هیچکس نمی دونست یا حالا که خیلیها می دونند خودشم می دونست . دوم اینکه باهمه احترامیکه به محضر والدین محترم همه قائلم (البته من که هنوز نه مادرم نه پدر [لبخند]) لیکن به نظر من ممکن است که والدین آدم هم اشتباه کنند . لذا بهت پیشنهاد می دم اول تکلیفت رو با قضیه به صورت منطقی نه احساسی کنار بیایی تما به یک روانشناس خوب مراجعه کنی و این را در نظر بگیری که اگر با این آقا ازدواج کردی و ایشون به یه نحوی فهمید که ف خ است اونوقت رفتارش چطور میشه ؟ آیا شخصیت زیبا و عمیقش دستخوش تغییر میشه یا نه اونوقت تکلیف زندگیتون و رابطتون چی میشه ؟ بنابراین به نظر من وقتی با خودت کنار اومدی و به روانشناس مراجعه کردی با پدرت صحبت کن ، با آرامش و احترام و سعی کن قانعش کنی . صبور هم باش . ضمنا به نظر من (که نمی دونم چقدر کارشناسی است) درست نیست که تو این راز را بدونی اما خود این آقا ندونه . بهتره قبل از ازدواج این آقا به یه نحوی بفهمه که ف خ است یا ازطریق یک روانشناس خوب یا .... بازم می کم این جمله آخرم را نمی دونم چقدر نظر کارشناسی و درستی است

نرگس

شقایق جان من درمورد پدرومادر ایشان تحقیق کردم و متوجه شدم هنوز زنده اند ولی ب تحقیقاتم ادامه ندادم تا بفهمم چرا او را ب پرورشگاه گذاشتند و صلاح دیدم ادامه ندم و از بابت خانواده اش نگرانی ندارم و حرف مردم هم اصلا برایم اهمیتی ندارد چون من نمیخوام با مردم زندگی کنم همونطور که گفتم شرایطشون خیلی خوبه و بقول ویونا جان فردی رو که در خانواده ای عاشق بزرگ شده رو به فردی که در خانواده ای بی سروسامون بزرگ شده ترجیح میدم ولی پدرم مخالف هستند کمکم کنید ایشان را راضی کنم تا بخاطر حرف مردم برای اینده ام تصمیم نگیردو در پاسخ شما لاله جان باید یگویم هیچکس از اقوامشون در جریان نیستند و اینکه پدرم چطور متوجه شدند بماند...

نرگس

باتشکر از کمک هاتون و دلگرمی هاتون .تصمیم دارم بطور جدی با پدرم صحبت کنم دیگه نهایت تلاشم همینه تاخواست خدا چه باشد و چه پیش بیاید که اگرایشون نظرشون منفی باشد که ....اگر هم منفی نباشد....[ناراحت]

لاله

به نظر من که این ماجرا خیلی ابهامات داره !! نرگس چطور پدرو مادر بیولوژیک این اقا را پیدا کرده ؟ مگه به همین سادگیه ؟ اصلا چرا نرگس رفته دنبال پدرومادر بیولوزیک این آقا ؟ پدرنرگس چطور فهمیده این پسره ف خ است ؟ اصلا این آقا پسر را واقعا از پرورشگاه تحویل گرفتند یا از طریق دیگر ؟ نرگس جان تو واضح و شفاف و صادقانه همه چیز را نگفتی پس چطور انتظار راهنمایی صادقانه داری ؟ .... باوجود این ابهامات منم درباره نظرم ، دارم دچار شک می شم و فکر می کنم حق با ویونا باشه ... بهتره پدرومادرت رو فدای کسی نکنی و اگر این کار را کردی پیه خیلی از تلخیها و ناسپاسیها را باید به تنت بمالی ... فکر نکن این آقا می فهمه که بخاطرش چه کردی ... کلا آقایون خیلی دیر می فهمند اطرافشون چه خبره ! ... خیلی دیر !!

الاله

مامان ارمان عزیز من به کمک شما خخخخخخخخخخخخخخخخخخ احتیاج دارم چون شما هم مخفی کاری کردی امروز تو اداره کارم این شده که نوشته های شماها قسمت های مربوط به پنهانکاری رو پرینت بگیرم و بدم مامانم بخونه که این قدر تو دل منو خالی نکنه که همه می فهمن[گریه]