سرنوشت تلخ و شیرین من (قسمت دوم)

اصلا باورم نمیشد همه چیز مثل رویا بود تو ابرها پرواز میکردیم همه خانواده از شنیدن این خبر خوشحال بودند هر روز یکی بهم زنگ میزد و تبریک میگفت . طفلک مامانم نمیذاشت که دست به سیاه و سفید بزنم هر روز صبح می آمد خونمون صبحانه را درست میکرد بعد منو بیدار میکرد تا شب که شوشو بیاد پیشم میموند بعد پستش را تحویل شوشو میداد تا اینکه من پا به هفت ماهگی گذاشتم . هیچوقت یادم نمیره روز 29 اسفند سال 86 ، همه کارهامون را کردیم سفره هفت سین را چیده بودم اون سال سه تا ماهی خریده بودیم اتاق دخملم را هم آماده کرده بودیم همه چیز آماده بود تا پا بزاریم تو یک سال جدید با آرزوهای جدید اون شب خیلی احساس سنگینی میکردم شب ساعت 11 خوابیدم اون سال ساعت 7 صبح سال تحویل میشد ،  هنوز چند ساعتی از خوابم نگذشته بود که با لگدهای محکم دخترم از خواب بیدار شدم و کیسه آبم پاره شد سریع شوشو من را به نزدیکترین بیمارستان رسوند و اونها تشخیص دادند بچه داره به دنیا می آید و جابه جائی من تا بیمارستانی که دکترم اونجا بود امکان نداشت ، با لباس خودم من را سریع بردند اتاق عمل بماند که توی اون  لحظه ها به ما چی گذشت چه قدر برخورد پرسنل با من بد بود حتی دکتر دائم سرم داد میزد ولی من خوشحال بودم چون میخواستم سال جدید را با دخترم شروع کنم غافل از اینکه همه چیز اونطوری که ما فکر میکردیم نبودناراحت . دخملی من به دنیا اومد اما چون نارس بود به بخش NICU منتقل شد همونجا دکتر بهم گفت احتمال اینکه بچه ات بمونه خیلی کمه با شنیدین این حرفها همه دنیا رو سرم خراب شد همش گریه میکردم بیمارستان را رو سرم گذاشته بودم ولی از واقعیت نمیشد فرار کرد هی از پرستارها میخواستم که سوندم را بکشند که زودتر بتونم برم بچه ام را ببینم بالاخره موفق شدم راضیشون کنم ،  الهی بمیرم براش..............................

 اینقدر کوچولو بود همش 1/5 کیلو بود گریه میکرد ولی من حتی نمیتونستم بهش دست بزنم چه برسه به اینکه بتونم بغلم بگیرم فقط میتونستم از پشت شیشه برای چند لحظه تماشاش کنم،تصور کنید یک مادر تو اون لحضات چی میکشه ......

چون اول فروردین بود و هیچ دکترمتخصصی  نبود  با بدبختی  به کمک یکی از دوستانم  از یک بیمارستان خصوص که متخصص اطفال داشت پذیرش گرفتیم و بچه را منتقل کردیم اونجا . روز سوم بود که متوجه زردی خیلی شدید بچه شدند به ما گفتند باید سریع تعویض خون بشه الهی مادرش براش بمیره بچم باید زیر عمل تعویض خون میرفت

آخه اون طاقت نداشت خیلی کوچولو بود گریه .................................................... ولی چاره ای هم نبود ، با تعویض خون هم نتونستند حتی کمی از درجه زردیش کم کنند برای همین دوباره این کار را انجام دادند ولی بازم نشد خلاصه برای بار سوم تو بیمارستان پشت در NICU منتظر خون بودیم که بچم مرد ولی با ماساژ قلبی دوباره برگردوندنش ولی دیگه نمیتونستند تعویض خون را انجام بدن چون دکترش میگفت خیلی ضعیفه و زیر تعویض خون از دست میره خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا باید این بلا سر ما می آمد پشت در اتاقش ذجه میزدمگریه شوشو هی تو راهرو راه میرفت و گریه میکرد فقط از دستم این بر می آمد که نظر و نیاز کنم و التماس خدا ...................................

اینقدر گریه کرده بودم که داشتم از حال میرفتم دکترش به شوشو گفت مامان بچه را ببرید از اینجا با بدبختی راضیم کردند و من اومدم خونه هنوز تو راه بودم که شوشو زنگ زد و گفت زردیش اومده رسیده به 15 اینگار دنیا را به من داده بودند دلم نمیخواست بچم را تحت هیچ شرایطی از دست بدم اون شب را راحت خوابیدم دیگه امیدوار بودم که بچم حالش رو بهبودی هست ، صبح روز 7 فروردین 87 ساعت 7 از خواب بیدار شدم و شوشو را بیدار کردم گفتم زود باش زنگ بزن بیمارستان حال بچه را بپرس اون هم به من میگفت تو زنگ بزن هیچکدوممون دستمون به تلفن نمیرفت خلاصه خودم زنگ زدم گفتند دارند شیفت عوض میکنیم نیم ساعت دیگه زنگ بزنید نیم ساعت دیگه شوشو زنگ زد گفت باز گفتند بعدا زنگ بزنید ، اعصابم بهم ریخته بود شوشو به زور من را فرستاد حمام وقتی اومدم بیرون دیدم چشماش سرخه گفتم چیزی شده گفت نه موهات را هم سشوار کن به زور من را نشوند جلو آینه و من مشغول سشوار شدم دیدم شوشو غیبش زد شنیدم تلفنی داره به مامانم میگه سریع بیائید دویدم رفتم پیشش گفتم بگو بهم حتما چیزی شده خلاصه افتاد به حق حق و گفت تمام شد گریهگریهگریه.............................................................. خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخهههههههه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من طاقتش را نداشتم . ما به سختی اونو به دست آورده بودیم چرا اینقدر کم مهمون این دنیای لعنتی بود.

 تا یکماه اصلا آرایش نکردم همش مشکی پوشیدم و همش گریه میکردم همه از این میترسیدند که نکنه بلائی سر خودم بیارم اتفاقا چند بار هم به سرم زد ، حسابی افسردگی گرفته بودم به شوشو شکاک شده بودم ،شوشو بهم میگفت مثل روح سرگردان شدی ولی من اصلا محل حرفش نمیدادم تا اینکه یک روز به خودم گفتم تا کی میخواهی به این عزاداری ادامه بدی و نتیجه اش این شد که اول همسر مهربان را راضی کردم خونمون را عوض کنیم  و همه سیسمونیم را دوباره جمع کردم و بردم تو انباری خونه بابااینا گذاشتم .ناراحت

پیش دکتر روانپزشک رفتم با دارو و یکسری راهکار و رفتن چند تا مسافرت سعی کردم به خودم کمک کنم ولی  باز داغون بودم . یک روز حسابی با شوشو دعوام بالا گرفت سر اینکه اون موقع که بچه تو بیمارستان بود با گوشی ازش یک عکس گرفته بود وریخته بود تو کامپیوتر و بعدش که بچه فوت شده بود پاکش کرده بود بهش گفتم تو حق نداشتی اون عکس را پاک کنی اون تنها چیزی بود که از اون بچه برای من مونده بود چرا اون را پاک کردی عصبانی یک دعوایی میگم یک چیز میشنوید خلاصه بعد از کلی جرو بحث دستم راگرفت برد پای کامپیوتر و عکس را که زیپ کرده بود را بهم نشون داد از اون روز یواش یواش  بالاخره به حالت عادی برگشتم ولی همیشه یک داغی تو دلم داشتم هر موقع دلم تنگ میشد سریع میدویدم سر کامپیوتر و با عکسش کلی حرف میزدم تا آروم بشم بماند که الان چند سالی است که سراغ اون عکس نرفتم نمیدونم چرااااااااااااااااااااااااااااااا .سوال

/ 3 نظر / 102 بازدید
shabestanekhiyal

سلام اولا معذرت مي خواهم چون كه ظاهرا شما دراينجا از تجربه ها وگفته ها وخاطرات مادران نوشته ايد اما چون ما نيز دراين مواردي كه دراين پست آورده ايد خاطرات تلخي را داريم تصميم گرفتم دراينجا چيزي بنويسم . اكنون نزديك به سه سال است كه فرزندي از بهزيستي به عنوان فرزندخوانده قبول كرده ايم . پسري با شيرين زباني ها و حركات خاص كودكانه ي خود . اميدوارم ما را از تجربه هاي خود باخبر گردانيد.

لاله

حال دل سوخته را سوخته دل داند و بس بسیار گریستم چطور می تونم مثل تو خاطراتم را در این سایت بنویسم؟

دنیا

سلام من تازه وب راه انداختم میشه لطف کنی وبه من سربزنی مطالب من کاملاواقعی ست نظرهم یادت نره