لحظه دیدار نزدیک است...

بعد از ظهر 31 خرداد 89 برای خودم روی کاناپه ولو شده بودم که همسرم زنگ زد،با یه هیجانی گفت سلام که فهمیدم حتما خبریه.گفت الان از بهزیستی زنگ زدن که فردا اول وقت بیاین بهتون نامه بدیم برین کوچولو رو ببینین.

نمی تونم حال خودمو توصیف کنم،اشک می ریختم ومی خندیدم وعین بچه ها بالا وپائین می پریدم.پرسیدم هیچی ازش نگفتن؟ گفت چرا فقط گفتن نه ماهشه وخیلی هم خوشگله!

تو شورای فرزندخواندگی با درخواست ما مبنی بر دختر و دو ماهه بودن نی نی موافقت شده بودوحالا باید می رفتیم یه نینی نه ماهه رو می دیدیم.راستش دوست داشتم کوچیک تر بود اما من با خدا یه عهدی بسته بودم.راستش اوائل فکر می کردم ما رو می برن تو شیر خوار گاه و بچه هارو بهمون نشون می دن تا یکی رو انتخاب کنیم!

از تصور این موضوع داشتم ناراحتی اعصاب می گرفتم آخه مگه می شه؟ من همه اشونو می خوام!!بعدا فهمیدم که نه ،ما در هر مرحله فقط یه بچه رو می بینیم والبته می تونیم اون کوچولو رو حالا به هر دلیلی نخوایم. اما من به خودم گفتم اولین بچه ای که می بینم مال خودمه فقط خدا جون هوای کارو داشته باش که نی نی خودمو همون بار اول بیارن پیشم.این شد که نه تنها سن برام مهم نبود به خیلی چیزای دیگه هم اهمیت نمی دادم.

مگه اونشب صبح می شد ؟ من که همیشه تنبل وپر خواب بودم هفت صبح جلوی در به شوهرم غر می زدم که یالا بجنب دیر شد!!!

رفتیم بهزیستی شمیرانات نامه دادن برای بهزیستی پیچ شمرون و ما در حالیکه از شنیدن اسم بچه مات ومتحیر مونده بودیم رفتیم اونجا.

آخه اسم دخترم همون اسمی بود که خودمون با یک اسم دیگه براش انتخاب کرده بودیم. ضمنا مسئول پرونده تا منو دید گفت جل الخالق شما چقدر شبیه بچه هستین!

بابا خدا دیگه چطوری بگه این جغله مال خودته؟!

کارای اداری تا ظهر طول کشید وما همراه یه زوج دیگه رفتیم شیرخوارگاه. تقریبا یک ربع طول کشید تا کوچولو رو بیارن .وقتی توبغل مربی اش اومد تو  برای چند لحظه دنیا ایستاد .. من دیگه نه کسی رو می دیدم نه چیزی می شنیدم... نمی دونم لحظه ای که مادری بعد از نه ماه بچه اشو می بینه چه حالی می شه..من بعد از 10 سال بچه امو می دیدم و حالی که داشتم وصف نشدنیه... گریه امونم نمی داد یعنی این کوچولوی سفید روی موبور دختر منه؟

بغلش کردم واز ته دل بوسیدمش طفلکم یه کم ترسیده بود خوب حتما به خودش می گفت این خانمه کیه؟ چرا انقدر فشارم می ده؟ چقدر گریه می کنه؟!

همسرم فیلم می گرفت ونمی اومد جلو گمونم نمی خواست ما برق اشک رو تو چشماش ببینیم.تازه دخترکم هم کمی غریبی می کرد..

بگذریم... همون روز رفتیم دنبال گواهی سلامت مطب دکتر بسیار حاذقی که می شناختیم ودو تا پسر داشت هر دو فرزند خونده اما برادر های تنی پس دکتر حال مارو خوب می فهمید.

رفتیم بیمارستان برای سونوگرافی فرداش هم آزمایشگاه برای آزمایش خون ...

وای که چه حالی شدم وقتی از بچم خون می گرفتن و اون از ته دل جیغ می زد حالم بد شد وافتادم وبرام آب قند آوردن...

اما سختتر از همه وقتی بود که باید نی نی رو بر می گردوندیم خونه اون زمان مگه می شد از اون کوچک شیرین دل کند؟!

بعد از آماده شدن آزمایشها که با کلی التماس ظرف مدت کوتاهی آماده شده بود وگرفتن گواهی سلامت رفتیم دادگاه تا قاضی حکممونو بده اما از بخت ما جناب آقای قاضی رفته بود مرخصی ....

سعی کردیم با رفتن دنبال آماده سازی اطاق بچه سر خودمونو گرم کنیم.هر چی عقده تو این همه سال ته دلمون مونده بود یهو سر باز کرد. اگه مامانم نبود که بعضی اوقات جلومونو بگیره گمونم بازار رو می خریدیم واسه شازده خانممون!

اما چشمتون روز بد نبینه که این جناب قاضی خجسته،رفته بود مرخصی و تا چهارشنبه 9 تیر نیومد سر کار. هر روز می رفتیم شعبه ودست از پا دراز تر بر می گشتیم . اطاق خوشگل دخملی حاضر بود اما از خودش خبری نبود.هر روز می رفتم تو اطاق گریه وزاری هر کس هم می گفت چه اطاق قشنگی،می گفتم تا بچه توش نباشه مفت نمی ارزه.

حتی با اصرار رفتم پیش رئیس شعبه تا کار مارو به یه قاضی دیگه بسپره پیرمرد بد اخلاق وخشنی بود گفت خانم ده سال صبر کردی چند روز دیگه هم روش!

آخه مرد بی احساس تو چی از حال من می فهمی ؟ با چشم گریون وگوشای آویزون برگشتم خونه.

از لحظه ای که دخترمو دیدم حس می کردم یه چیزی مثه یه ریسمان از داخل قفسه سینه ام به کوچولوم وصلم می کنه.درست از محل چاکرای خورشیدی ام جائی که محل همه احساسات وعواطف مادرانه اس وبین همه مادر ها وفرزند ها هست مثلا بین خودمو مادرم....بارها تو اون شبا از خواب می پریدم ومی دیدم که دارم به دخترم فکر می کنم واون ریسمان نامرئی انگار کشیده می شه...

تو اون روزا دیگه دیدن بچه نرفتیم چون نمی تونستم تحمل کنم که باز بمونه اونجا وما دست خالی بر گردیم خونه اما روز آخری که باز رفتیم دادگاه وقاضی نبود دیگه طاقت نیاوردیم ...این بار سومی بود که کوچکم رو می دیدیم. موهاش زیر آفتاب تیر ماه می درخشید این بار انگار مارو شناخته بود کلی برامون خندید وبا هم بازی کردیم.

اونقدر برای رفتن دست دست کردیم که بیرونمون کردن! اون موقع نمی دونستیم اما اون آخرین روز وشبی بود که توی خونمون دو نفر بودیم! 

/ 2 نظر / 27 بازدید
sahar

salam azizam ba khondane neveshtehat hayyyyyy hay geryeh kardam fm mto entezaram doa kon kocholoye man ham bereseee doa kon zood baghalesh konam midonee kheili sakhteee kheili delma mikhad bedonam kiyeeeeeeee dokhtare ya pesarrrrrrrrrrr

ye rozee misheh man ham miam az behzistiye iraaaan bachamo miaram